ویرگول
ورودثبت نام
حسن آقانصیری
حسن آقانصیریپژوهشگر و رواندرمانگر
حسن آقانصیری
حسن آقانصیری
خواندن ۵ دقیقه·۴ ماه پیش

«از تو بیزارم، ترکم نکن!» شاید هم اینگونه نباشد...

مدتی قبل کتابی در قفسه‌ی کتاب‌فروشی دیدم که عنوانش جذاب بود و می‌شود گفت یکی از کامل‌ترین عناوین کتاب روانشناسی بود که تا کنون دیده بودم. از اسم و عنوانش تا حدودی متوجه موضوعش شدم و شروع به ورق زدنش کردم: «از تو بیزارم، ترکم نکن!» به نوشته‌ی جرالد کرایزمن. کتابی که وعده می‌دهد ما را با جهان درونیِ کسانی آشنا کند که در مرز میان عشق و خشم، نزدیکی و گریز، ثبات و آشفتگی زندگی می‌کنند. یعنی کسانی‌که روان‌پزشکی آن‌ها را با عنوان اختلال شخصیت مرزی می‌شناسند. اما فراتر از یک توصیف بالینی، این کتاب آیینه‌ای‌ست از تناقض‌های عاطفی خود ما. از ترس طرد شدن، از میل به کنترل رابطه، از نوسان میان دلبستگی و دل‌زدگی. شاید برای همین است که خیلی‌ها با خواندنش احساس می‌کنند بالاخره کسی حالشان را فهمیده است. مشکل از کجا شروع می‌شود؟ از جایی‌که وقتی کتابی که قرار است درک‌مان را از دیگری عمیق‌تر کند، ناخواسته باعث می‌شود به‌جای همدلی، تشخیص بدهیم. در گفت‌وگوهای روزمره می‌شنویم: «پارتنرم مرزیه!»، «اون نارسیسیسته»، «فکر می‌کنم پارتنرم بایپولاره» و...

زبان روان‌شناسی که قرار بود ما را به فهم یکدیگر نزدیک کند، حالا گاهی ابزار فاصله‌گذاری و قضاوت شده است. در روان‌شناسی اجتماعی مفهومی وجود دارد به نام «تشخیص‌گرایی عامیانه»؛ یعنی گرایش افراد غیرمتخصص به برچسب‌زدن روان‌پریشانه به دیگران بر اساس شناخت سطحی از مفاهیم بالینی.

مطالعات متعددی نشان داده‌اند که آشنایی نیم‌بند با زبان روان‌شناسی- مثلا از طریق کتاب‌های خودیاری یا محتواهای شبکه‌های اجتماعی- اغلب منجر به افزایش خودآگاهی واقعی نمی‌شود، بلکه باعث افزایش اعتمادبه‌نفس کاذب در قضاوت‌های روانی می‌گردد. به عبارتی وقتی واژه‌هایی مثل borderline یا narcissist وارد گفت‌وگوی عمومی می‌شوند، معنای تخصصی‌ خود را از دست می‌دهند و تبدیل می‌شوند به برچسب‌هایی برای توضیح ناراحتی خود ما از دیگری.

در پژوهش‌های مربوطه بارها هشدار داده شده که استفاده‌ی نادرست از مفاهیم روان‌پریشی، استیگما (انگ‌زدن) را افزایش می‌دهد و مانع از مراجعه‌ی واقعی افراد به درمان می‌شود. به عبارتی ما هرچه بیشتر از واژه‌های روان‌شناختی بدون درک علمی استفاده کنیم، بیشتر از هدف اصلی روان‌شناسی یعنی شناخت، پذیرش و شفقت، فاصله می‌گیریم.

وقتی رابطه‌ای به بن‌بست می‌رسد یا هیجانی ما را می‌آزارد، ذهن انسان به‌طور طبیعی به‌دنبال معنا و تبیین است. ما نمی‌توانیم در برابر ابهام عاطفی دوام بیاوریم؛ برای همین، مغز به‌سرعت برچسبی پیدا می‌کند تا درد را قابل‌فهم کند: «او مرزی بود.»، «او نارسیسیت بود.» یا «او دچار اختلال دلبستگی است.»

اما در بسیاری از موارد، آنچه ما «تشخیص» می‌نامیم، در حقیقت نوعی فرافکنی روانی است – سازوکاری دفاعی که در آن، احساس یا هیجانی که در خودمان تحملش دشوار است، به دیگری نسبت می‌دهیم. مطالعات متعددی در روان‌تحلیل روابط نشان داده‌اند که برچسب‌زدن‌های سریع، معمولا تلاشی است برای بازگرداندن حس کنترل بر رابطه‌ی خودمان. وقتی بگوییم «او بیمار است»، ذهن ما موقتا از بار سنگین پرسش‌های درونی مثل «من چه نقشی داشتم؟» یا «چرا این رابطه چنین شد؟» رها می‌شود.

از منظر نظریه‌ی روابط ابژه، این میل به برچسب‌زدن ریشه در اضطراب جدایی دارد: وقتی دیگری ما را می‌آزارد یا رها می‌کند، ذهن کودک‌وار ما نمی‌تواند بپذیرد که آدم‌ها ممکن است هم خوب باشند و هم بد! پس برای تحمل تناقض، دیگری را در دسته‌ی «بیمار» یا «آسیب‌دیده» قرار می‌دهد. در نتیجه، واژه‌های روان‌شناسی که قرار بوده پلی میان درک و همدلی باشند، به دیواری دفاعی تبدیل می‌شوند میان ما و رنج خودمان.

روان‌شناسی در دهه‌های اخیر از اتاق درمان بیرون آمده و به بخشی از گفت‌وگوی عمومی ما تبدیل شده است. ما در پادکست‌ها، صفحات اینستاگرامی و حتی مکالمات روزمره، با واژه‌هایی مثل «دلبستگی ناایمن»، «مرزی»، «نارسیسیست» و «تروما» حرف می‌زنیم. در نگاه نخست، این اتفاق نشانه‌ی رشد سواد روانی جامعه است؛ اما در عمق ماجرا، اتفاق دیگری هم افتاده: روان‌شناسی از زبان فهم و ترمیم، به زبان داوری و فاصله‌گذاری بدل شده است.

پژوهش‌های اجتماعی نشان می‌دهند که هرچقدر مردم با واژه‌های روان‌شناختی بیشتر آشنا می‌شوند، اگر آموزش درست نبینند، احتمال «انگ‌زنی» در آن‌ها نیز افزایش می‌یابد. زیرا آشنایی سطحی، بدون درک زمینه‌ی بالینی و پیچیدگی فردی، توهم دانایی می‌آورد. در نتیجه به‌جای همدلی، نوعی «خودبرتربینی اخلاقی» شکل می‌گیرد: من سالمم، دیگری بیمار است. من می‌فهمم، دیگری دچار اختلال است.

این شکل از زبان، روابط را آلوده می‌کند. وقتی کسی را «مرزی» یا «نارسیسیست» می‌نامیم، در واقع او را از دایره‌ی پیچیدگی انسانی خارج می‌کنیم. از این لحظه به بعد، دیگر نیازی به گفت‌وگو، بازنگری، یا پذیرش سهم خود در تعارض احساس نمی‌کنیم.

پاتریشیا دِویِر، پژوهشگر حوزه‌ی استیگما،‌ تعبیری دارد با این عنوان: «برچسب‌زدن به دیگران با زبان تشخیص، نوعی فاصله‌گیری اخلاقی‌ست؛ چون ما را از وظیفه‌ی همدلی معاف می‌کند.» بنابراین، خطر فقط در اشتباه تشخیص دادن نیست؛ خطر اصلی آنجاست که روان‌شناسی (دانشی که برای درک عمیق‌تر انسان زاده شد) در فرهنگ عامه، تبدیل به ابزار حذف و ساده‌سازی دیگری شود.

بله شاید هیچ‌کس عمدا نمی‌خواهد با زبان روان‌شناسی به دیگری آسیب بزند. اغلب ما از سر علاقه، درد یا نیاز به فهمیدن سراغ این زبان می‌رویم. اما میان فهمیدن و قضاوت کردن، فاصله‌ای ظریف وجود دارد، فاصله‌ای که گاهی از یاد می‌بریم. روان‌شناسی اگر از زمینه‌ی درمان و گفت‌وگو جدا شود، می‌تواند همان‌قدر آسیب‌زا باشد که نادانی. هر واژه‌ی بالینی در بستر خودش معنا دارد: «مرزی»، «نارسیسیست»، «وابسته» یا «افسرده» نه برچسب‌اند، بلکه توصیف‌هایی‌اند از الگوهای عمیق رنج انسانی. وقتی آن‌ها را در گفت‌وگوهای روزمره خرج می‌کنیم، بی‌انکه معنای دقیق‌شان را بدانیم، در واقع از زبان درمان، زبان داوری می‌سازیم.

شاید نقطه‌ی آغاز تغییر، بازگشت به خودمان باشد. به جای اینکه بپرسیم «او چه اختلالی دارد؟» بپرسیم: «من در این رابطه چه احساسی را نمی‌خواهم ببینم؟» «چرا این رفتار در من چنین واکنشی برمی‌انگیزد؟» این پرسش‌ها، هرچند سخت‌ترند، اما به شناختی منتهی می‌شوند که در آن، هم خود و هم دیگری انسانی‌تر دیده می‌شوند. در جهانی که همه در تلاش‌اند دیگری را «تشخیص» دهند یا «تحلیل» کنند، شاید شجاعانه‌ترین کار این باشد که خود را مشاهده کنیم، نه آنکه قضاوت کنیم. و این دقیقا همان چیزی‌ست که روان‌شناسی، در عمیق‌ترین معنا، برایش زاده شده: نه برای برچسب‌زدن، بلکه برای درک، رهایی و همدلی.

 گردآوری: حسن آقانصیری 

اختلال شخصیتشبکه‌های اجتماعیروانشناسی
۴
۰
حسن آقانصیری
حسن آقانصیری
پژوهشگر و رواندرمانگر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید