ویرگول
ورودثبت نام
حسن آقانصیری
حسن آقانصیریپژوهشگر و رواندرمانگر
حسن آقانصیری
حسن آقانصیری
خواندن ۷ دقیقه·۴ ماه پیش

مرگ آگاهی؛ وقتی به فناپذیری خودمان فکر می‌کنیم!

تصور کنید شبی در سکوت، ناگهان این فکر به ذهنتان خطور کند: «یک روزی من هم نخواهم بود.» شاید تنها چند لحظه این فکر از سر ما بگذرد اما همین چند لحظه کافی ‌است تا قلبتان تندتر بزند، نوک انگشتانتان سرد شود یا احساسی شبیه احساس پوچی به سراغتان بیاید. این تجربه را تقریبا همه‌ی ما در زندگی داریم: لحظه‌ای که به مرگ خودمان فکر می‌کنیم، نه مرگ دیگران. روان‌شناسی این پدیده را «مرگ‌آگاهی» می‌نامد.

اما معنای آن چیست؟ مرگ‌آگاهی یعنی آگاهی از فناپذیری و پایان‌پذیری خود. این آگاهی مثل شمشیر دولبه است: از یک طرف می‌تواند اضطراب و دلشوره به وجود بیاورد و از طرف دیگر می‌تواند ما را به زندگی عمیق‌تر و اصیل‌تر سوق دهد.

اما سوالی که بهتر است در موردش صحبت کنیم این است که: «چرا مرگ‌آگاهی مهم است؟» بیایید به این شکل به آن نگاه کنیم: مرگ تنها تجربه و پدیده‌ای است که همه‌ی انسان‌ها، فارغ از فرهنگ، مذهب یا شرایط زندگی، با آن احساس اشتراک می‌کنند. اما برخلاف حیوانات، ما توانایی تفکر انتزاعی داریم. ما می‌دانیم که پایان زندگی ما قطعی است. ما برخلاف حیوانات می‌دانیم بالاخره می‌میریم و در مورد آن می‌توانیم فکر ‌کنیم. همین آگاهی مبنا و پایه‌ی بسیاری از واکنش‌های دفاعی و روانی ما می‌شود.

پژوهش‌ها نشان داده‌اند وقتی افراد به مرگ خودشان فکر می‌کنند حتی اگر این فکر ناخودآگاه باشد، رفتارشان ممکن است تغییر کند! اما به چه شکلی؟ ممکن است بیشتر به باورهای فرهنگی مذهبی خودشان بچسبند. ممکن است نسبت به همنوعان خود مهربان‌تر و نسبت به بیگانگان سخت‌گیرتر شوند. تصمیم‌های اقتصادی که داشته‌اند متزلزل و محافظه‌کارانه‌تر شود و در سطح فردی، گاهی احساس پوچی یا اضطراب شدید را تجربه می‌کنند. ساده‌تر بگوییم! این مرگ‌آگاهیِ عظیمِ پیش‌رو را چنان آیینه‌ای بزرگ می‌بینند: ارزش‌های واقعی‌شان را نشان می‌دهد و سایه‌ای از ترس هم روی روانشان می‌اندازد.

در روانشناسی هر رویکردی، هر پارادایم و چشم‌اندازی به مرگ، به مرگ‌اگاهی و ترس از آن نگاهی می‌اندازد اما دو رویکرد یا مکتب فکری ارزش بیشتری بر آن قائل می‌شوند. نگاه وجودی (اگزیستانسیال) و نگاه روانکاوی. به گفته‌‌ی صاحب‌نظران این دو رویکرد نگاهی داشته باشیم:

نگاه وجودی:

مکتب وجودی شامل نظریه‌پردازان بسیاری است که هر کدام به نحوی به این مورد پرداخته‌اند اما از یکی از شناخته‌شده‌ترین آن‌ها یاد می‌کنیم: اروین یالوم. یالوم می‌گوید هر انسان با چهار واقعیت بنیادین روبه‌روست: مرگ، تنهایی، آزادی و جست‌وجوی معنا. مرگ در میان آن‌ها بزرگ‌ترین واقعیت است چرا که به همه‌ی واقعیت‌های دیگر شکل می‌دهد و روی آن سایه می‌اندازد. از دیدگاه وجودی، مرگ یک «یادآوری‌کننده» است. وقتی به مرگ خود فکر می‌کنیم ممکن است احساس کنیم زمانمان محدود است و باید از آن بهترین استفاده را ببریم. روابط سطحی و کارهای بی‌معنا را کنار بگذاریم و بیشتر دنبال چیزی برویم که به زندگی‌مان معنا می‌دهد.

نگاه روانکاوی:

روانکاوی با نگاه متفاوتی به موضوع می‌نگرد. فروید از «رانه مرگ» برای توصیف استفاده می‌کند. نیرویی درونی که ما را به سمت سکون، ویرانگری یا بازگشت به بی‌حرکتی می‌کشاند. روانکاوان بعدی این ایده را بازتعریف کردند و گفتند اضطراب مرگ می‌تواند خودش را در قالب‌های پنهان‌تری نشان دهد. اما چه قالب‌هایی؟ می‌توان این موارد را نام برد:

  • سخت‌گیری افراطی به خود (گاهی سوپرایگو، وجدان یا بخش قضاوتگر روان، در مواجهه با ترس از مرگ، فرد را به شدت سرزنش می‌کند. نتیجه‌اش احساس گناه و یا خودتنبیهی است.)

  • پرخاشگری نسبت به دیگران (ظاهر شدن این اضطراب عظیم مرگ به شکل پرخاشگری یا خشونت بیرونی)

  • احساس پوچی یا بی‌معنایی (وقتی روان نتواند اضطراب مرگ را نمادپردازی کند، فرد ممکن است دچار نوعی بی‌حسی و پوچی شود.) و از دید روانکاوی کار بالینی این است که به فرد کمک کند این اضطراب را تحمل کند، آن‌را سرکوب نکند و کم‌کم به تجربه‌ای برای رشد تبدیلش کند.

سوال بعدی که می‌تواند مطرح شود این است که این مرگ‌آگاهی سازنده است یا ویرانگر؟ این مفهوم همیشه قرار نیست منفی باشد. اتفاقا مطالعات صورت گرفته برای آن، دو مسیر اصلی در نظر می‌گیرد:

  • پیامدهای منفی را می‌توان در قالب افزایش اضطراب و افسردگی، وسواس فکری به سلامت و مرگ، افزایش رفتارهای پرخطر یا خودآسیب‌رسان و فلج تصمیم‌گیری و بی‌انگیزگی توضیح داد و

  • پیامدهای مثبت را می‌توان در قالب شفاف‌تر شدن اهداف زندگی، قدردانی بیشتر از زمان و روابط، افزایش همدلی و کمک به دیگران و تجربه‌ی رشد پس از بحران توضیح داد. در واقع مرگ‌آگاهی همان‌قدر که خطرناک است فرصتی هم برای دگرگونی مثبت است.

تا حالا برایتان پیش آمده در جمع و گروهی که هستید، جمع دوستان و آشنایان، کسی این موضوع را مطرح کند که «اگر زمان مرگ خودمان را بدانیم چه می‌شود؟ و اگر زمانش را بدانیم واکنش ما نسبت به آن چه خواهد بود؟» به احتمال بالا انسان‌ها دو واکنش را نشان می‌دهند: اضطراب و فلج‌شدن و دومی انگیزه و شفافیت. بیاید آن‌را توضیح ‌دهیم.

اضطراب و فلج شدن: این واقعیت فرضی را اگر محتمل در نظر بگیریم، برای بعضی افراد مثل یک شوک عمل می‌کند. زندگی یعنی همین‌قدر بی‌معناست؟ آدم ممکن است دچار استیصال شود، آدم ممکن است دچار بی‌انگیزگی شود: «فایده ندارد! در نهایت همه‌چیز که تمام می‌شود.» این واکنش می‌تواند به افسردگی، کناره‌گیری از زندگی و حتی رفتارهای خطرناک منجر شود.

انگیزه و شفافیت: برای عده‌ی دیگر اما اینگونه نیست. دانستن پایان مسیر باعث شفافیت می‌شود. وقت تلف‌کردن سخت‌تر می‌شود. فرد تصمیم می‌گیرد کارهایی را که همیشه عقب انداخته انجام دهد: سفر رفتن، گفتن حرف‌های ناگفته به آدم‌هایی که گمان می‌کردیم دیگر نمی‌خواهیم با آن‌ها صحبت کنیم، و یا دنبال کردن رویاهای قدیمی. در این حالت، مرگِ دانسته و دانستن زمان آن، زندگی را پررنگ‌تر می‌کند.

شواهد علمی چه می‌گوید؟ مطالعاتی که بر افرادی که آن‌ها را وادار کرده بودند تا در مورد مرگ خودشان فکر کنند صورت گرفته بود نشان می‌دهد که تمایلشان به کمک به دیگران بیشتر می‌شود، ارزش‌های معنوی و درونی پررنگ‌تر می‌شود، اما همزمان نشانه‌های اضطرابی هم بالا می‌رود.

نگاه روانکاوی در مورد دانستن زمان مرگ اینگونه است که از منظر روانکاوی، دانستن زمان مرگ می‌تواند سوپرایگو را فعال کند. فرد ممکن است خودش را به خاطر شانس‌ها و فرصت‌هایی که از دست داده سرزنش کند یا احساس کند باید همه‌چیز را جبران کند.

کمی از نظریات، جملات و توصیف‌هایی که رویکردها و مکاتب به واکنش افراد زمان اطلاع از وقت باقی‌مانده برای زندگی دارند فاصله بگیریم. آیا تنها همین دو واکنش روی می‌دهد؟ یعنی اگر به ما بگویند تا این زمان مشخص فرصت دارید، ما یا احساس اضطراب و فلج‌شدگی می‌کنیم و همه چیز را رها می‌کنیم، و یا با انگیزه‌ای بیشتر گویی این مرگ، ناجی اهمال‌کاری تمام زندگی‌مان باشد، به پرداختن به کارهای عقب‌افتاده می‌پردازیم؟ چیزی جدا از این حالت و شاید میانه‌ی این دو حالت ممکن نیست رخ دهد؟ تجربه‌های بالینی نشان داده‌اند یک حالت سوم هم ممکن است وجود داشته باشد: ناامیدی وجودی.

در این وضعیت، فرد نه کاملا فلج می‌شود و نه انرژی تازه‌ای پیدا می‌کند. بلکه نوعی زندگی نیمه‌خاموش شکل می‌گیرد: ادامه دادن بدون معنا، گذراندن روزها در حالیکه امید و شوقی در کار نیست. ناامیدی وجودی چطور خود را نشان می‌دهد؟ با ناامیدی پنهان (بعضی افراد نوسانی بین امید و ناامیدی دارند. آن‌ها به ظاهر زندگی را ادامه می‌دهند، اما در درون احساس تهی بودن و بی‌معنایی می‌کنند.)، یاس اگزیستانسیال (در مورد یا‌س وجودی فیلسوفانی چون کیرکگور و هایدگر صحبت کردند؛ وضعیتی که فرد پیوند خود با معنا و خویشتن عمیقش را از دست می‌دهد.» و دمورالیزاسیون. این مفهوم نیازمند توضیح بیشتری است. این اصطلاح در روانشناسی به مجموعه‌ای از نشانه‌های روانی اشاره دارد و با افسردگی بالینی فرق دارد. دمورالیزاسیون یعنی: «احساس بی‌معنایی در زندگی، احساس ناتوانی و بی‌کفایتی (در رویارویی با مشکلات)، از دست دادن امید (برای بهبود شرایط) و ناامیدی عمیق (همراه با کاهش انگیزه)» این مفهوم بیشتر در بیماران مبتلا به بیماری‌های سخت (مانند سرطان) یا افرادی که با شرایط وجودی دشوار (مثل نزدیکی به مرگ) مواجهه می‌شوند، مشاهده شده است. این مفهوم با افسردگی متفاوت است زیرا در افسردگی، علائم زیستی-عاطفی پررنگ‌ترند (مانند غم مداوم، اختلال خواب و اشتها و...) و در دمورالیزاسیون، مشکل اصلی از دست دادن معنا و امید است؛ فرد ممکن است غمگین نباشد اما احساس کند ادامه‌ی زندگی بی‌فایده است. به همین دلیل، دورالیزاسیون را گاهی «اختلال معنایی-وجودی» هم می‌نامند.

شناخت این حالت سوم مهم است. چرا؟ چون می‌تواند توضیح دهد چرا بعضی افراد پس از آگاهی از مرگ،‌ نه می‌جنگند و نه تسلیم می‌شوند، بلکه نوعی «زندگی بدون زندگی» را تجربه می‌کنند. این وضعیت می‌تواند خطر خودکشی یا خودآسیب‌رسانی را بالا ببرد، یا فرد را در یک چرخه‌ی بی‌معنایی گیر بیاندازد.

در مورد مرگ‌آگاهی مقالات متعددی نوشته شده است. در مورد پرسش «اگر زمان وقوعش را بدانیم باید با آن چه کنیم؟» هم بسیار کسانی صحبت کرده‌اند، فرضیات و احتمالاتی در نظر گرفته‌اند و مناظره‌ها و مباحثه‌های شکل گرفته است. اما مرگ! این پدیده‌ای که قطعی‌ترین احتمال است، برای هرکسی معنای منحصر به فرد خودش را دارد، چالش‌های خودش، روش‌های آرام شدن هنگام فکر کردن به آن، حتی حس‌های خاص خودش را دارد. مهم آن است اندیشدن به آن تکراری نشود، بی‌فایده تلقی نشود، مهم آن است که آن‌را، واهمه از آن و یا میل به آن‌را به اندازه‌ای به رسمیت بشناسیم که صحبت از آن تابو تلقی نشود، مایه‌ی افسردگی تلقی نشود. مرگ قسمتی از زندگی تمام انسان‌هاست که قطعا اتفاق می‌افتد. شما چطور؟ اگر بدانید مرگ برای شما دقیقا در چه لحظه‌ای از راه می‌رسد، واکنش شما چه می‌تواند باشد؟

به قلم: حسن آقانصیری

مرگاضطراب مرگمرگ آگاهیروانکاوی
۹
۲
حسن آقانصیری
حسن آقانصیری
پژوهشگر و رواندرمانگر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید