
خانهی جدیدی که در آن زندگی میکنیم، توی کوچهای خلوت است و پیکانی سفید سالهاست روبهروی در خانه پارک شده، صاحبش ول کرده رفته، یا مرده. راستش یکی از خوشبختیهای ده پانزده سال اخیرم این بود که کمتر پیکان میدیدم، و حالا این خوشبختی نابود شده. آخر پیکان مرا میبَرد به سی سال پیش، و تنها باری که پدرم کتکم زد. آن وقتها بابا پیکان سبزی داشت مدل ۴۹، که خودش بهش میگفت مغزپستهای؛ بیرونش تمیز و خوشرنگ بود و درونش، مثل جگر زلیخا، کثیف و پارهپاره. همیشهی خدا خراب بود، روغنسوزی داشت و اکثرا روشن نمیشد. روتینِ زندگی ما آن روزها هل دادن ماشین بود. شده بود که از جلوی در خانه تا سر کوچه هلش بدهیم و روشن نشود. شهر ما شهر کوچکی بود و مسیرها کوتاه، اینطور بود که گاهی نصف مسیر ما ماشین را هل میدادیم و نصف دیگرش ماشین ما را میبرد. شبی دعوت شدیم رشت، مهمانی، خانهی دایی کریم. رشت از با شهر کوچک ما یک ساعتی فاصله داشت. مامان پیشنهاد داد با تاکسی برویم، اما بابا بهش برخورد: خودمان ماشین داریم، چرا باید تاکسی بگیریم؟ و رفت و سریع استارت زد و ماشین هم روسفیدش کرد و روشن شد و ما بچهها خوشحال سوار شدیم و راه افتادیم برویم مهمانی. دایی کریم دایی مامانم بود، از این داییهای باکلاس و شیک با زن و بچهای حسابی، پولدار و موفق. دخترهایش با دو قهرمان وزنهبرداری ازدواج کرده بودند، یک پسرش رفته بود اروپا و آنجا مشغول به کار شده بود و پسر دیگرش زیر نظر دامادها تمرین میکرد و بعدها عضو تیم ملی وزنهبرداری شد و حتی دورهای کاپیتان تیم ملی بود. من هم آن روزها توی مسابقات علمی استان گیلان اول شده بودم و اسمم را اینطرف و آنطرف اعلام کرده بودند و همین موفقیت، خُرده آبرویی برایم دستوپا کرده بود. برای همین از همان لحظهی اولِ ورودمان، اعضای خانوادهاش مدام تحویلم میگرفتند و مرا آقای دکتر آینده صدا میزدند. دخترهای دایی مرا به شوهرهای ورزشکار و عضلانیشان معرفی میکردند و پسر کوچکتر دایی، که چند سالی از من بزرگتر بود، جلویم خموراست میشد. دیگر کار از احترام هم گذشت؛ وسط مهمانی پسر بزرگش از اروپا زنگ زد و به همه سلام رساند و به من سلامی ویژه. شب درخشانی بود، در مرکز توجهات بودم و همهچیز بر وفق مرادم بود: شام آنچنانی داشتند و میوههای خوب چیده بودند. حتی موز هم داشتند و یک درستهاش را برای من گذاشتند. سلطان جهانم به چنان روز غلام بود. مهمانی تمام شد و پاشدیم تا برویم. نم بارانی انگلیسی میآمد. کوچه خیس بود. جایجای کوچه چالههای آب کوچکی درست شده بود. خداحافظی کردیم و رفتیم توی کوچه. خانوادهی دایی کریم آمدند بدرقهمان. نشستیم توی ماشین و بابا استارت زد، اما پیکان مغزپستهایاش روشن نشد، دوباره استارت زد، اما ماشین پتپتی کرد و خاموش شد. عرق سرد به تنمان نشست. دایی کریم و دامادها و دخترها دم در، زیر نم باران، ایستاده بودند و لبخندهای گَلوگشاد تحویل ما میدادند و میدانم که همگی دعا میکردیم کاش ماشین روشن شود، اما نشد که نشد. بابا بالاخره شکست را قبول کرد و کاپوت را زد بالا. تا کمر خم شد توی ماشین و چیزهایی را دستکاری کرد، یکی از دامادها آمد کمک، بابا ازش خواست که برود و استارت بزند، هی چیزهایی را دستکاری میکرد و میگفت بزن، میزد اما هیچ. کمکم ما هم دیدیم نشستن توی ماشین بیفایده است. پیاده شدیم. مامان رفت کنار دخترهای دایی کریم و مشغول گپ شدند، بابا عرق کرده و شرمگین و عصبانی هی دستهای روغنیاش را جایی فشار میداد و میگفت بزن. داماد عضلانی استارت میزد، روشن نمیشد. فرهاد برادر کوچکم، که سه چهار ساله بود، با توپش توی کوچه بازی میکرد. یادم است کاپشن پفداری تنش بود. من هم در چند قدمیاش مراقب بودم که نیفتد یا نرود. فرهاد توپ را چند سانتیمتری میانداخت بالا و بعد میگرفت، بازیاش همین بود. بابا همچنان مشغول ماشین بود. نم باران تندتر شده بود. خانوادهی دایی کریم مستاصل زیر باران منتظر بودند. دایی کریم، که از این کتوپیژامههای چهارخانهی انگلیسی تنش داشت، مدام پیشنهاد میداد که دامادها ماشین را هل دهند. بابا میگفت نه الان روشن میشه، و باز چیزی را دستکاری میکرد. این وسط، فرهاد هم توپش را بالا میانداخت و این بار، نتوانست بگیرد. توپ افتاد زمین و قل خورد و رفت توی یک چالهی عمیقِ پر از آبوگل. من دیدم که چاله گلآلود است و حالاست که بچه برود توی گل و کثیف شود، دویدم و توپ را برداشتم و تلاش کردم با دست گِلهایش را تمیز کنم، که فرهاد فریاد بلندی کشید و زد زیر گریه. صدای گریهاش پیچید توی سکوت کوچه و صدای باران. بابا از توی کاپوت سرش را بیرون آورد و دید فرهاد دارد گریه میکند و توپش دست من است. ماشین را ول کرد و آمد نزدیک ما و جلوی اعضای خانوادهی دایی کریم، کشیدهای محکم زد در گوش من. اولین بار بود توی عمرم که از بابا کتک خوردم. مات مانده بودم. جهان ایستاده بود. قطرههای باران سنگین شدند و داشتند غرقم میکردند. توی دلم گفتم کاش نمیزد، کاش توپش نمیافتاد، کاش بچه گریه نمیکرد، کاش نمیآمدیم. بابا توپ را از دستم گرفت و داد به فرهاد. بعد رفت استارت زد و ماشین روشن شد. کل این صحنه فقط چند ثانیه طول کشیده بود. نمیدانم چرا یکهو چیزی به بزرگی گردو توی گلویم گیر کرد. وسط کوچه بهتزده ایستاده بودم. داماد دایی آمد و دستی به سرم کشید و مرا برد سوار ماشین کرد. راه که افتادیم، برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. خانوادهی دایی کریم خیلی سریع رفته بودند تو و در را بسته بودند. فرهاد توی بغل مامان خوابش برده بود. من اما هر چند دقیقه یک بار برمیگشتم و پشت سرم را نگاه میکردم و سعی میکردم گردویم را قورت بدهم. پیکان مغزپستهای توی بارانی که هی تندتر و تندتر میشد پیش میرفت و گردو از گلویم پایین نمیرفت. حالا سی سالی از آن شب گذشته. هنوز هر جا پیکان میبینم یاد خانوادهی دایی کریم میافتم و شب بارانیِ رشت، و گردوهای زیادی که قورت دادیم.