اگه این وبلاگ رو پیدا کردی، به روی خودت نیار.
اصلا به خودت بگو نه امکان نداره... اصلا خودم دارم بهت میگم که این من نیستم.
اگه این وبلاگ رو پیدا کنی هیچ راهی نداره که بتونی به خودت بگی نه امکان نداره من باشم؛ جزئیات واقعی زیادند. از متنم حذفشان کنم چیزی نمیماند.
اما تو این وبلاگ رو پیدا نخواهی کرد، تو خیلی دوری.
اما اگر این وبلاگ رو پیدا کردی، میخواستم بهت بگم که من نمیدونم. از بین گزینههای «ازت خوشم میاد» و «بهت حس خاصی ندارم» و «من نمیدونم»، من گزینهی «من نمیدونم» رو انتخاب میکنم.
من نمیدونم چطور همه دربارهی مطمئن بودن دربارهی عشقشون صحبت میکنن.
"you're the one" در ذات عشق قاطعیت هست.
هست؟
سعی میکنم نسبت احساسات خودمو با عشق پیدا کنم، اما نه میدونم تعریف عشق چیه و نه میدونم خودم چی میخوام.
نمیدونم چی میخوام اما میدونم احساساتم چیه، نه؟ چیزی که میخوام باید تصمیم گرفته بشه، اما احساساتم یا وجود دارن یا نه.
فکر کنم توی عشق "all I want is you" هست. و do I really want you?
خودمو قانع میکنم که I don't want you. قانع کنندهست؛ I don't want you.
اما پس چرا...
بحث داغ بود. مغزم درگیر سخت پردازش کردن بود. ایدههام رو یادداشت میکردم. نوبتش شد. نوبتش تموم شد. و من تکون نخورده بودم. افکار باعث میشوند گذر زمان حس شود. ذهنم خالیِ خالی شد، زمان نمیگذشت. دستم همانطور روی دفتر مانده بود. هیچ در خود فکر نکرده بودم. تمامم رو بهش دادم. در خودم نبودم، فقط گوش برای او بودم، چشم برای او.
همهی اینا رو گفتم که اگه این وبلاگ رو پیدا کردی، فکر نکنی که الان من «all I want is you و you're the one» هستم. «من نمیدونم» هستم.