ویرگول
ورودثبت نام
tannaz
tannazگهی گریان ، گهی خندان ، گهی چون ابر سرگردان ، گهی عاقل‌تر از عاقل ، گهی نادان‌تر از نادان!
tannaz
tannaz
خواندن ۲ دقیقه·۴ ساعت پیش

اولین مواجهه

اولین باری که با مرگ آشنا شدم ۵ سال و ۱۱ ماه و ۲۶ روزم بود...

یک شب خنک بهاری، دقیقا ۲۴ اردیبهشت ماه ۱۳۹۶ ، توی ایوان روی تخت چوبی که گلیم دستبافی روی آن پهن شده بود نشسته بودیم.. با هر نسیم بوی بهار نارنج هایی که روی زمین پهن شده بود به مشام میرسید... روی زمین پر از ستاره سوخته بود... آقا حاجی به بالشت تکیه داده بود و تسبیح می انداخت... سبحان الله .... سبحان الله ... سبحان الله... سرم را روی پایش گذاشتم و به انبوه ستاره های اسمان سورمه ای خیره شدم آنها نسوخته بودند... سفید سفید بودند... مثل موهای آقا حاجی...

آقا حاجی پیشانیم را بوسید و دستش را بر سرم کشید و موهای فر و سیاهم را که مادرم همیشه آن را با گل سر صورتی جمع میکرد نوازش کرد و گفت گوزل قیزیم.... باشوا دولانیم... اورگیم بنده.. گوزلرین قاراسینا قوربان اولوم...

فردا صبح وقتی بیدار شدم مادرم داشت پیراهن سیاه پدرم را اتو میزد و ارام و بی صدا اشک میریخت....

برایم عجیب بود اما چیزی نپرسیدم....

در میان هق هق هایش گفت: مامان جان بیا اماده ات کنم برویم خانه آقا حاجی...

با خودم گفتم چرا ناراحت است که به خانه آقا حاجی

میرویم...

با لحن عجیبی گفت خانه آقا حاجی...

حالا که فکر میکنم آیا هنوز میشد به آن خانه گفت خانه آقا حاجی...

تمام کمد را بیرون ریخت اما یک لباس سیاه هم پیدا نکرد....

در ایل بد میدانستند دختر بچه لباس سیاه بپوشد...

آخر هم یک پیراهن چین دار سورمه ای با آستین های پفی و یقه خشتی ای که با ستاره های سفید تزئین شده بود به من پوشاند و برایم گل سر صورتی هم نزد...

به خانه آقا حاجی رفتیم....

در راه هیچکس حرف نزد....

نه بابا حالی پرسید...

نه مامان تعریفی کرد....

و نه من مثل همیشه خندیدم....

اولین بار بود که آقاحاجی در را باز نکرد و نگفت خوش گلدین بالام جان...

در باز بود..

زنان و مردان با لباس های سیاه و چشم های سرخ و لبهای سفید و چهره های زرد حرکت میکردند....

دیگ های بزرگ پر از برنج و قیمه بود...

اما غذای شادی نبود...

ستاره سوخته ها هنوز روی زمین بود...

و در اسمان دیگر ستاره زنده و سپیدی نبود...

فقط خورشید سوزان بود که تیغه های داغ و جانسوزش را در تن و جانمان فرو میکرد...

خاله مارال غش کرده بود زنان دورش جمع شده بودند...

دایی سعید بر سر خودش میزد و مویه میکرد....

آنا گریه میکرد...

و من هم تنها و بی پناه در برابر سوگ در چهار چوب در سفید و بزرگ حیاط ایستاده بودم و به پدیده ای نگاه میکردم که اولین بار بود با آن آشنا شده بودم....

من از کسی نپرسیدم آقا حاجی کجا رفته....

کسی هم لازم ندانست به من بگوید کجاست....

اما من میدانستم او اینجا نیست....

چون اگر بود نمیگذاشت

خاله مارال غش کند....

دایی سعید بر سر خودش بزند و مویه کند...

آنا گریه کند...

من تنها بمانم ...

و من فقط به سمت اتاق دویدم تا بخوابم.

شاید که دوباره صدای رسا و گرم آقاحاجی بیدارم کند: «بالا جیغیم، یوخودان قالخ… سحر سنین گؤزل چهره‌نی گورمگه گلیب...»

مرگپدربزرگخاطرات کودکی
۴
۰
tannaz
tannaz
گهی گریان ، گهی خندان ، گهی چون ابر سرگردان ، گهی عاقل‌تر از عاقل ، گهی نادان‌تر از نادان!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید