ویرگول
ورودثبت نام
فرزان حقیقی
فرزان حقیقیفرزان حقیقی، دانش‌آموز رشته علوم انسانی و نویسنده‌ی فانتزی است که از سال‌های کودکی وارد دنیای داستان‌نویسی شد و امروز با خلق جهان‌های تخیلی، تجربه‌های خود را در قالب نوشته‌های خلاقانه منتشر می‌کند.
فرزان حقیقی
فرزان حقیقی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

پسرکی در چهار باغ

پسرکی در چهار باغ
پسرکی در چهار باغ

پشمک‌فروش آنجا گوشهٔ خیابان چهارباغ اصفهان ایستاده بود. سعی می‌کرد با سیمای شیرین و شوخ‌وشنگ برای خودش مشتری جذب کند. اما تا آن زمان که غذاخوری‌های مجلل با آن همه آهنگ‌های مزخرف بودند، چه کسی باید به پشمک‌فروش نگاه می‌کرد یا سراغ او می‌رفت و با عشق از او پشمک می‌خرید؟

پشمک‌فروش زیر لب گفت: «آه! آن دورانی که عاشقان دست‌در‌دست با هم درون شهر قدم می‌زدند و به بستنی‌فروش‌های سرِ راه یا ساندویچ‌های کوچک دکه‌ای اکتفا می‌کردند، کجا رفت؟! آخ که او دورونا هم تموم شد.»

دست‌های پشمک‌فروش از شدت سرمای زمستان کرخت شده بودند و چین‌وچروک‌های عمیقی بر روی چهره‌اش جلوه می‌کرد. او یک لباس راه‌راه آبی رنگ با یک کت ترنج کهنه تن کرده بود. اما با این حال مدام دست‌هایش را به هم می‌مالید و سپس درون‌شان فوت می‌کرد.

نام جناب پشمک‌فروش شیرآذر بود، اما بیشتر رفیقانش یا بچه‌های محلهٔ جلفا او را عمو آذر صدا می‌زدند. هه! ای‌کاش زمانی را به یاد داشتم که خنده بر روی لب‌هایش نبود! نبود! او هیچ‌گاه غمگین نبود… یا شاید ما هیچ‌گاه غم‌هایش را نمی‌دیدیم.

آذر خسته بود. خسته و کوفته. انگار کتِ ترنجی برای آن سرمای سوزان کارساز نبود. از مقابل دکهٔ پشمک‌فروشی عمو آذر آدم‌ها بی‌اعتنا می‌گذشتند؛ حتی نیم‌نگاهی هم تحویل دکهٔ او نمی‌دادند. انگار که او روحی بیش نیست و وجودش برای آدم‌های سیاه حس نمی‌شود.

او ترجیح می‌داد سنگِ قدیم‌ها را به سینه بزند تا این روزها را. او مردی بود که در کوچه‌خاکی‌ها با توپ‌های چهل‌تکه بازی می‌کرد. اما حالا کوچه‌های خاکی چندین فرسخ زیر قیر آسفالت قرار داشتند.

آذر بر روی یک نیم‌کت سنگی نشست. مشتری نبود. او ترجیح می‌داد در این لحظه از هوا تنفس کند، اما هوا بوی دود می‌داد. او زورش گرفت که حتی نمی‌تواند نفسی سالم هم بکشد.

اما حالا به طرز عجیبی خیابان‌ها خلوت شدند. یک سکوت خوب آمد و بر آن زمان حاکم گردید.

به فاصلهٔ چند دقیقه بعد یک پسر بچهٔ کوچک دوان‌دوان کوچه‌های آن طرف را پشت سر گذاشت. درست نمی‌دانم کدام کوچه یا خیابان بود. حتی اسمش هم یادم نیست.

پسر نفس‌نفس می‌زد. دستکش‌هایی کلفت در دست داشت، کلاهی بافتنی به سر داشت که رنگش آبی بود.

یک کاپشن سورمه‌ای به تن داشت با یک شلوار که بر سر زانوهایش یک جفت برچسب قرار داشت؛ همان برچسب‌های پارچه‌ای که فقط زمان پاره‌شدن سر زانوها بر روی شلوار می‌زدند.

پسر لیز خورد و به زمین افتاد. اشک‌ها مثل نهر آب از لبِ پرتگاه چشمانش جاری شدند. حاجی آذر او را دید و با آن شلوار گشادش که به شلوار کردی می‌مانست به طرف پسر روانه شد. حاجی آذر دست پسر را گرفت و پسر را تلوتلوخوران و لنگان‌لنگان به طرف همان نیم‌کَتی برد که بر رویش نشسته بود.

حاج شیرآذر گفت: «چی شده باباجان؟! ای چِه وضعیه؟ حالت خوبه؟»

پسر دستپاچه بود. هنوز هم اشک‌ها بر روی چهره‌اش پایین می‌ریختند، اما گریه‌اش صدا نداشت. فقط بغض… اشک… همین و بس.

حاج آذر باز پرسید و پرسید. پسر آرام و بدون غافلگیری آب دهانش را قورت داد. با دست‌های کوچکش که دستکش‌های کلفت آن را پوشانده بودند، اشک‌ها را از چهرهٔ سفید و تپلش پاک کرد. اما هنوز هم اشک‌های بیشتری درون چشم‌هایش حلقه می‌زدند.

پسر آرام لب‌های سرخ و کوچکش را به سخن گشود؛ گویی کلی فریاد کشیده و حنجره‌اش قفل بود.

پسر گفت: «بچه‌ها…! بچه‌های محل‌مون می‌خواستن شلوارم رو جلوی همه بکشن پایین.»

او این را گفت و زد زیر گریه، اما بی‌صدا… فقط اشک‌ها می‌آمدند و بغض‌های متعددی که پی‌درپی قورت داده می‌شدند.

حاج آذر گفت: «کی بابا؟! غلط کرده هر کی بخواد ای کارا بکنه! بگو ببینم، برا چی؟ مگه شیطونی کردی؟»

پسر بلافاصله گفت: «نه! من خیلی ساکتم. مادرم رو دیروز از دست دادم… همش بهش فکر می‌کنم. گفتم برم با بچه‌ها بازی کنم تا یادم بره. اما بچه‌ها چون سر زانوی شلوارم پاره شده و از این برچسب‌ها زدم، می‌خواستن برای مسخره کردن، شلوارمو بکشن پایین… می‌گفتن من که شلواری برای پوشیدن ندارم، همون بهتر که لُخت بین مردم بگردم.»

گلوی حاج آذر را بغض تصاحب نمود، اما می‌خواست حرفی بزند.

گفت: «گُه خورده باباجان! خودتونم شلوارشونو می‌کشیدی پایین!»

بغض پسر برای لحظه‌ای برید. نگاهی به پیرمرد انداخت و بعد زد زیر خنده.

حاج آذر گفت: «آه! همیشه باباجان بخند. هیچی ارزش ایه نداره که قصه بخوری.»

حاج آذر رفت و برای پسر یک چوب پشمک آورد. به او داد و گفت: «بیا باباجان، ایه بخور عزیزم. قصه هم نخور. بعدشم خواسی برگردی، بگو تو همرات بیام ببینم کدوم نامَرَد این غلطارو کرده! بگو ببینم خونه‌شونم بلدی؟»

پسر در حالی که پشمک را می‌لَممباند با تکان سر جواب مثبت داد.

پیرمرد نگاهی به زانوهای پسر انداخت و در ادامه ناگهان دست راستش را بالا برد و گفت:

«نگا کو! منم این تو! حالا تو زانو هات مو زیر بَغَلم! ای خدا بُگوم چکارت نکنه عیال‌خانم که ده دفه از گوفتوم ای کُته بودوزه!»

پسر این بار قش کرد از خنده. پیرمرد هم خندید و گفت:

«والو باباجان! ای زندگی با همه‌ی ما یه جور می‌سازه… حالا باز خوبه با ما بگی‌نگی می‌سازه؛ وای به حال او کسایی که اصلاً باهاشون نمی‌سازه!»

پسربرعشقتنهایی
۴
۰
فرزان حقیقی
فرزان حقیقی
فرزان حقیقی، دانش‌آموز رشته علوم انسانی و نویسنده‌ی فانتزی است که از سال‌های کودکی وارد دنیای داستان‌نویسی شد و امروز با خلق جهان‌های تخیلی، تجربه‌های خود را در قالب نوشته‌های خلاقانه منتشر می‌کند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید