
متن زیر چند روزی قبل از شروع جنگ رمضان نوشته شده است و با تاخیر منتشر میشود
مدیر مدرسهی هیولاها
از سر به زیری دههی شصتیها بسیار گفتهاند اما واقعیت این است که با همهی محدودیتهایی که در نوجوانی و جوانی بر رفتار و کردار ما اعمال شد، باز هم در همان چارچوب تعیین شده چه در دبیرستان، چه در دانشگاه کم قلدری و هنجارشکنی نکردیم، حتی در پارهای از موارد چهبسا بسیار جسورتر از این نسل زد و آلفا و بتایی بودیم که در همین هفتهای که گذشت، در دانشگاه به جای گفتمان، به جان هم افتاده بودند.
زمانی که من و هم سن و سالهایم در مقطع دبیرستان درس میخواندیم، قوانین انضباطی سختگیرانهای در مدارس اجرا میشد، پوشیدن جوراب سفید به کل ممنوع بود و ناخنهای دست هر روز سر صف چک میشد که از حد تعیین شده بلندتر نباشند. آراستن گیسوان هم بطوری که از زیر مقنعه برآمدگی و حجم مو مشخص بشود از نقاط قرمز مدیران دبیرستانهای دخترانه محسوب میشد. بماند که مایی که در دبیرستان نمونهدولتی درس میخواندیم، آنقدر سرمان در کتاب و جزوه و درس بود که نه تنها وقت بلند کردن ناخن و گیسو نداشتیم، بلکه حتی زدن اندکی ضدآفتاب بیرنگ را هم به آن پوستهای ملتهب از جوشهای جوانی دریغ میکردیم.
من چزو رتبههای برتر در آزمون ورودی دبیرستان نمونهدولتیای که فاقد رشتهی انسانی بود، پذیرفته شده بودم و چون آن سالها قبولی در دبیرستانهای نمونهدولتی حکم پذیرفته شدن در یک دانشگاه معتبر را داشت، با وجود علاقهی فراوانم به ادبیات، متاسفانه در رشتهی ریاضی فیزیک دیپلم گرفتم. آن سالها جو، جو پزشکی بود و مدرسهی ما که هر سال گنجایش دو شعبهی پرازدحام سی و پنج نفرهی تجربی را داشت تنها توانسته بود یک شعبه ریاضی را آن هم به ضرب و زور حفظ کند و ما به اصطلاح مهندسان آینده سر جمع هجده نفر شده بودیم ولی همین کلاس هجده نفره آنقدر سروصدا و حاشیه داشت که از مدیر و ناظم و معاون و معلم و سرایدار همه سعی در کنترلاش داشتند.
من و دوستانم در همین کلاس کوچک یک گروه شش هفت نفرهی خیلی پرمدعا تشکیل داده بودیم، قلدرمابانه از کنار مدیر ترشروی همیشه چادر به سر مدرسهمان رد میشدیم و وانمود میکردیم او را ندیدهایم و ریزریز میخندیدیم و جرات و جسارت جوانیمان را محک میزدیم چرا که موهای بافته و آشفتهمان زیر مقنعهها بدجوری بوی قورمهسبزی میداد .
در سالی که در مقطع پیشدانشگاهی درس میخواندیم یکی از فانتزیهای گروهک سرخوش ما این بود که از کوچکترین فرصتی در زنگهای تفریح استفاده کند و برای دقایقی هم که شده از جماعت سرخر مزاحم و حیران در حیاط مدرسه، از همکلاسی گرفته تا مدیر و ناظم و معاون بگریزد و چون قسمتهایی از محوطهی مدرسه آن زمان در حال نوسازی و ساخت و ساز بود، فضای کافی جهت پنهان شدن در سوراخ سنبههای اطراف حیاط عریض و وسیع مدرسه را داشتیم. بلااستثنا زنگ نیمساعتهی نماز جماعت را به آسانی میپیچاندیم و در گوشهای به گپ و گفت مینشستیم.
البته این فرار از نماز همهاش بر پایهی بیاعتقادی هم نبود، آفتاب داغ منطقهی گرمسیری در چند زنگ تفریح قبلش حسابی پس کلهمان خورده بود و وضو گرفتن در آن سرویسهای بهداشتی کوچک و تاریک و همیشه متعفن چندشآور و مشمئزکننده بود. ضمن اینکه بعد از حداقل پنج شش ساعت جبر و هندسه و حساب خواندن بیرمقتر از مناجات با خدا بودیم و ترجیح میدادیم به جای سخن گفتن با خالق هستی با رفقای گرمابه و گلستان از هر دری چرتی بگوییم و بخندیم تا برای شروع کلاس بعدی تجدید قوایی کرده باشیم.
یکی از پاتوقهای اصلی گروه ما در زیر درختان کهنسال کالیپتوس در امتداد ضلع جنوبی دیوار مدرسه و درست پشت نخالههای ساختمانی بود. چیزی که مانند آهنربا، گروه شش هفت نفرهی ما را آنچنان در کنار هم متحد نگه داشته بود، چیزی نبود جز عرق ملیگرایی که در وجود همگی ما شعلهور بود. آنچنان به تاریخ و تمدن ایران باستان افتخار میکردیم که رگ نژادپرستیمان همیشه متورم بود، همهی مشکلات کشور را بخاطر حملهی اعراب در 1400 سال قبل میدانستیم و محور گفت و گوی همیشگی ما این بود: «اصلا ما چرا باید عربی بخونیم؟ مگه عربها تو کنکور تست عربی میزنند؟» «آموزش پرورش اگه مدیریت داشت خواندن فرانسه در مدارس را اجباری میکرد» و از این قبیل حرفهای مفت صد من یک غاز بیپایه و اساسی که هر نوجوانی در آستانهی رسیدن به جوانی بدون تحقیق و از سر دلخوشی میزند.
یکی از بحثهای مناقشهبرانگیز که در همین راستا من در گروه راه انداخته بودم این بود که: «اصلا چرا باید با یک زبان دیگر با خدا حرف بزنیم؟» و چون دوستانم مرتب کلهی تایید میجنباندند، من هم جوگیرتر ادامه میدادم: «من که چند وقته فارسی نماز میخوانم!» و واقعا هم برای چند وقتی نماز خواندن به زبان فارسی را آغازیدم اما کمی بعد بیخیالاش شدم چرا که گشایشی در نزدیکتر شدن به خدا در وجودم احساس نکردم. اما طرح این مساله و سوال از جانب من، باعث حیرت و شگفتی رفقا بود بهطوریکه در گوش افرادی که در جمع ما نبودند، پچپچ میکردند که: «خبر داری فلانی فارسی نماز میخونه» و این موضوع در حد غنیسازی اورانیوم کنونی مسیلهای بحثبرانگیز بود.
در اکیپمان دختری چشم عسلی و باریک و بلند به نام «م» داشتیم که آهنگهای گوگوش را از خود گوگوش هم بهتر میخواند. یک بار به جای اینکه در مخفیگاه از گوگوش برایمان بخواند، نطقش گل کرد: «آقا مگه نمیگن اگه میخوای با خدا حرف بزنی قرآن بخون!» ما هم بعبعکنان کلهها را به نشانهی تایید محکم تکان دادیم و «م» افزود: «رفقا پس چرا قرآن میگه بگو خدا یکی است؟ یعنی ما به خدا میگیم بگو یکی هستی؟ یعنی خدا خودش نمیدونه یکی است؟» گویی «م» به بزرگترین کشف فلسفی قرآن نایل شده باشد، همگی احسنتگویان آن گردهمایی را در حالی که گرد و خاک جلسه را از پاچهی شلوارها و گوشه و کنار مانتوهای سورمهایمان میتکاندیم به سر کلاس برگشتیم.
تحلیل و تفسیر پدرهایمان از اخبار رادیو بیبیسی که بلااستثنا پای ثابتش بودند، جزو لاینفک دیگری از صحبتهای ما در مخفیگاه بود که برای یکدیگر تندتند و بوقلمونوار تعریف میکردیم، به هر حال هر چه بود نیم ساعتی گریخته بودیم و خوش میگذراندیم. هرچند این خوشی دیری نپایید ...
یک بار که «م» در اوج آوازی بود، ناظم و مدیر مدرسه همزمان یکی از راست و دیگری از چپ بالای سرمان رسیدند. هنوز هم بعید میدانم کسی گزارش ما را به آنها داده بود، به گمانم این یک اقدام بازرسی خودجوش از سمت خودشان به جهت بازرسی محوطهی پشت سالن نماز جماعت بود که به این مهم یعنی دستگیری گروه قانونگریز ما نایل شده بودند. تنها نگرانی ما در آن لحظه زیارت مدیر مدرسه بود چرا که اصولا از ناظم مدرسه که خانم میانسال مجرد و بسیار چاقی بود که همیشه یک بال چادرش دور کمرش و بال دیگرش زیر دست و پایش بود حسابی نمیبردیم، سریع از جا جستیم و نگاهی به هم انداختیم و «س» که از همهی ما خوش سر و زبانتر بود با دمدستیترین و مزخرفترین بهانهی ممکن پیچاندن زنگ نماز جماعت را توجیه کرد که البته برای چند ثانیه هم موفق شد که مدیر بداخلاق را کمی قانع کند اما ناگهان فریاد خانم مدیر که با پاسخ «س» به شعورش توهین شده بود به هوا رفت و خوششانس بودیم که ناظم مهربان وساطت ما را پذیرفت.
از روز بعد یک کلاس ویژه توسط خانم مدیر تعیین شد و هر کس که به بهانهی عذر شرعی از رفتن به فریضهی واجب نماز معذور بود باید حتما کتاب به دست در همان کلاس مینشست و به مطالعه مشغول میشد. گپ و گفت هم به طور کل ممنوع بود. به همین خاطر گروه ما تکه پاره شد و هر از گاهی هم خمیازهکشان و جبرزده میرفتیم سر صف نماز و پشت سر امام جماعت، خوابآلود و بدون وضو میایستادیم.
چندتایی بچه بسیجی و حزبالهی هم در کلاس ما بودند که اصولا گروهک ما و تیم آنها کاری به کار یکدیگر نداشت و تنها وقتی با یکدیگر همکلام میشدیم که قصدمان لغو یک امتحان بود. اوضاع به همین منوال میگذشت تا زمانی که به انتخابات ریاست جمهوری دورهی هفتم نزدیک شدیم، صحبتها همه حول کاندیداتوری سید محمد خاتمی و علی اکبر ناطق نوری بود، یک روز قبل از صف صبحگاه گروه ما عکس خاتمی را طی یک عملیات سری به دیوار بالای تختهسیاه نصب کرد که از چشم معلم ساعت اول پنهان ماند اما به محض اینکه زنگ تفریح خورد و معلم از کلاس خارج شد، بچه حزبالهیها به سرگروهی «ع» عکس را پایین آوردند و تکهپاره کردند، ما هم که بدجور اشک در چشمانمان حدقه زده بود چرا که قهرمانمان تکهتکه و بر روی زمین پخش و پلا شده بود آنها را تهدید کردیم که: «بعد از نتیجهی انتخابات همدیگر را میبینیم.» البته با توجه به حرکات دست و اشارات چشم و ابروی اعضای گروهک ما کاملا واضح بود که منظورمان بیشتر این بود که: «حقتون را میگذاریم کف دستتون»
خلاصه بعد این واقعه کدورت بین دو گروه چنان بالا گرفت که هر روز بر سر کوچکترین بهانهای به جان هم میافتادیم، اگر گروه ما قصد لغو امتحانی را داشت «ع» و تیمش اصرار به برگزاری آن امتحان میکردند اگر نوبت تیم آنها بود که سر صف برنامهای اجرا کنند ما بیاعتنایی میکردیم و ته صف آنقدر مثل زنبورهای سرخ وحشی وزوز میکردیم که مخل اجرای برنامهی آنها میشدیم.
یک روز که زنگ تفریح از شدت گرما داخل کلاس مانده بودیم، دعوای بین دو گروه صورت رسمی و جدیتری به خود گرفت، چرا که «ع» سر هیچ و پوچ به گروه ما حملهی زبانی بدی کرد: «شماها دین و ایمون ندارید» و ما هم که طبق استانداردهای خودمان دین و ایمان داشتیم، طاقت از دست داده به او پاسخی تندی دادیم: «خوبشم را هم داریم ولی مثل شماها ذهنمون بسته نیست» یکی از تندروهای آن گروه در جواب عربده کشید: «پیروی از حکم خدا اما و اگر نداره» یکی از بچههای قد بلند گروه ما یقهی او را که ریز نقش بود گرفت: «این قانونای مندرآوردی شماهاست» در کمتر از چند دقیقه صداها درهم پیچید و دعوا اوج گرفت: «عربپرستا» «غربزدهها» خلاصه که فریاد پشت فریاد و غریو پشت غریو به هوا برمیخاست: «برید دو قرن سکوت رو بخونین» «یک بار شده زیارت عاشورا شرکت کنین؟»
بچههای منفعل کلاس که نه جزو گروه ما بودند نه جزو تیم «ع» در کلاس را بستند و میکوشیدند جو را به هر طریقی که شده آرام کنند: «بیخیال بچه ها صلوات بفرستین» «یواش صداتون تا دفتر داره میره الان خانم مدیر میاد» اما پرتابههای خشمآلود زبانی بود که از هر دو گروه به سمت منفعلها فرود میآمد: «شماها مثل موزمارا فقط سکوت کنید» «میترسین حرف بزنین بدبختا؟»
از آن روز به بعد ما ملیگرایان سرسخت و آن حزبالهیهای دو آتیشه، تبدیل به دو گروه خصم شدیم. «ع» و بقیه بچه حزبالهیها سمت درب ورودی و دست راست کلاس در ردیفهای پیدرپی پشت سر هم نشستند. گروه ما هم با حفظ راهرو فاصله ردیف صندلیهای سمت چپ کلاس و کنار پنجره را برای نشستن انتخاب کرد. بچه مذهبیهای متعادل کلاس هم که کاری به خیر و شر نداشتند و یک کلام حرف از دهانشان در نمیآمد، وقتی از ایجاد صلح و آتشبس بین دو گروه ناامید شدند، ترجیح دادند پشت سر «ع» و گروهش بنشینند اما گاها در متلکهایی که بین دو گروه رد و بدل میشد با ترس و لرز از «ع»، جانب ما را میگرفتند. گروهی دیگر هم که نه خیلی اهل تاریخ ایران باستان بودن و نه اهل شور و عشق مذهبی و حتی راپورت رسیده بود که فرصتشان نیست بعد از کنکور دستی به سبیل مبارک و ابروهای پاچهبزیشان بکشند، ردیفهای پشت سر گروه ما را برای نشستن انتخاب کرده بودند.
به هفتههای آخر سال تحصیلی نزدیک میشدیم و فرصت آنچنانی برای جمعبندی دروس باقی نمانده بود، آنقدر درگیر درس خواندن و تست زدن بودیم که بحثهای سیاسی و متفرقهی بینمان به کل خوابید اما همچنان اعضای دو گروه با هم رفتار سرد و بیتفاوتی داشتند. یکی دو هفته مانده به شروع امتحانات ترم آخر لو رفت که «م» با یکی از اساتید مطرح شهر، کلاس خصوصی ریاضی برداشته و چون این مطلب مهم را از همهی اعضای گروه پنهان کرده بود بعد از اینکه چند نفر از بچههای گروه به «م» متلک انداختند، گروه شش هفت نفری ما تبدیل شده به چندین دسته: «طرفداران م، منتقدین م و مخالفین م.» و چون هیچکداممان برای حرف دیگری تره خرد نمیکرد در همان قسمتی که مینشستیم بین صندلیهایمان فاصله افتاد و محوطهی تحت تسلط گروه ما به جلو و عقب و چپ و راست کش آمد.
در گروه مقابل هم اتفاقی تقریبا مشابه افتاد، چرا که «ع» بیآنکه به دوستانش بگوید در دورهی میدان تیر بسیج شرکت کرده بود و کارت بسیجی فعال هم گرفته بود، در نتیجه صندلیهای آن گروه هم مانند گروه ما از هم فاصله گرفت، خلاصه کار قهر و اختلاف بین دو گروه و بین اعضای گروهها به جایی رسید که یک روز به جای اینکه در چند ردیف منظم پشت سر هم بنشینیم، دور تا دور کلاس با فاصله صندلیها را گذاشتیم و هر کس بیاعتنا و بیتوجه به بغل دستیاش روی صندلیاش نشست.
دو سه روزی به همین منوال در تحصن و اعتصاب مینشستیم تا اینکه خانم «ت» معلم درس حسابان که فوقالعاده مسلط و خوشتدریس بود، وارد کلاس شد. خانم «ت» از آن حزبالهیهای سرسخت بود و بین بچهها حرف افتاده بود که خانم «ت» گفته: «من فقط با یک جانباز ازدواج میکنم وگرنه ترجیح میدهم مجرد بمانم.» خانم «ت» وقتی نظم کلاس را به هم ریخته دید چنان فریادی از ته گلو کشید که سر سه سوت همهی صندلیها پشت سر هم در ردیفهایی اندکی کج و نامرتب ردیف شد و بچههای کلاس درهم و برهم در حالی که سعی میکردند چشمشان به کناریشان نیفتد سر جای خود آرام گرفتند.
تا آخر سال وضع به همین منوال باقی ماند و دیگر هیچکس کاری به دیگری نداشت. حتی زنگ تفریح به ندرت بیشتر از دو نفر از بچههای سال آخر ریاضی را میشد با هم دید. هفتههای آخر مدرسه مدیرمان همیشه لبخند به لب روی ایوان میایستاد و با رضایت به ما که شر و شورمان خوابیده بود به نشانهی تایید سر تکان میداد، ما هم زیرلبی سلام نصفهنیمهای میکردیم و دست از پا درازتر سر کلاس برمیگشتیم.
آن مدت کوتاه آخر سال را آنقدر از یکدیگر تنفر داشتیم که حتی در جشن فارغالتحصلی تعدادی از بچههای رشتهی ریاضیفیزیک شرکت نکردند. من هم وسط جشن قبل از اهدای لوحهای تقدیر مراسم را ترک کردم، دم در خروجی سالن «م» را دیدم، به سردی دستی به یکدیگر دادیم، از دور نگاهم به «ع» افتاد که با مدیر مدرسه خوش و بش میکرد. بعد از آن غروب دلگیر اواخر خرداد ماه، برای همیشه همه چیز تمام شد. تمام آن روزها، آن آرزوها، آن هیاهوها همه هیچ شد.
حال که به گذشته برمیگردم از بسیاری از آن افکار و رفتار شرمسارم، دیگر نه با زبان عربی مشکل دارم، نه همسایههای عرب اطراف حاشیهی خلیج فارس را از خودمان پایینتر میبینم. دلم برای آن مدرسه، آن کلاس کوچک ریاضی ته راهرو، آن همکلاسیها، آن دو آتیشههای حزبالهی، آن منفعلهای همیشه سردرگریبان، آن همگروهیها و آن مخفیگاه و همهی آن معلمانی که به طور مبهم چهرهشان را در خاطر دارم، سخت تنگ شده است. حتی دلم برای آن صفهای نماز و سالن نماز جماعت مدرسه و آن روحانی مسنی که هر ظهر پیاده و سر به زیر میآمد و نمازش را میخواند و به شتاب میرفت، هم تنگ شده است. چهرهی خانم مدیر را درست به خاطر نمیآورم ولی میدانم نیتش خیر ولی راه و روشش شر بود. با گذشت بیش از دو دهه هنوز یک سوال در ذهنم بیجواب مانده و جولان میدهد، چرا با آن همه ندانستنها، نخواندنها، نپرسیدنها، در هر زمینهای با آن زبانهای تند و آتشینمان ،آنچنان پرگو و پرمدعا، چون هیولاهایی کوچک بودیم؟
نویسنده: طوبا وطنخواه