
آن روز بدنت خیلی ترسیده بود. گفت لطفا وارد بازار پر ریسک مالی نشو! تو تجربه ای از آن نداری! معامله نکن! اصرار به میل آهنگسازی نداشته باش! ارزشش را ندارد! تو موفق نمی شوی! اگر به حرفم نکنی، از بین می روم و تبدیل به خاکستر می شوم! خواهش می کنم به جای آن شغلت را تغییر بده و کاری امن پیدا کن! موسیقی فقط یک هنر است که تو داری و نیازی نیست همیشه انجامش بدهی! ارزش اش را ندااارد ... اما تو با آرامشی شبیه به نصیحت یک مادر به فرزند و یا پدر به فرزند به او گفتی:
«نگران کننده است اما حتی خاکستر من هم آهنگ می سازد و من به خاکسترم احتیاج دارم! به خاکستری که از بدن خودم باشد. نه بدن سالمی که هیچ ربطی به من ندارد. اکنون بدان که حتی خاکسترم هنرمند خواهد بود و تو در بدترین حالت همان خاکستر منی»
آن مکالمه همان جا به پایان رسید اما بدنت هنوز می ترسید.
اکنون، می خواهم بگویم که تو چطور زندگی می کنی!
اول بگویم که تو در این دنیا زندگی می کنی! و در این دنیا افراد بسیار زیادی زندگی می کنند. افرادی که منبع درآمدشان همان شغلشان هست. (یعنی خودشان اینگونه می گویند و می پندارند.) و تو بهتر می دانی که آنها یا شغلشان پول است و یا اصلا شغلی ندارند. مثلا فکر می کنند که سر آشپز فلان رستوران یا پزشک فلان بیمارستان هستند! البته گفتم افرادی...
و افراد اندکی هم هستند که شغلشان منبع درآمدشان نیست و واقعا شغل دارند. (همان شغلی را گویم که تعریفش کردیم)
حالا فقط بپردازیم به روش زندگی تو:
تو سالها آموزش دیدی! سالها نوازندگی کردی! سالها تدریس کردی! و جمع این سالها بیشتر از 30 سال است. (سی سالی که انسان ها در شغلشان کار می کنند تا بازنشسته شوند)
تو کلی مطالعه کردی! تو از ایران رفتی و تنها زندگی کردی! تنها یعنی حتی تلفن نداشتی و به کسی نگفتی که «من فلان جا هستم» . چرا این کار را کردی؟ چون باور داشتی! چون خسته شده بودی از باور نداشتن! چون به خداوند دل بستی! چون خواستی انقدر تنها شوی که به جز او کسی در اطرافت نباشد! درست مثل همین الان که اگر بگویی کس دیگری هست، دروغگو ترین موجود عالمی!
تو رفتی و فقط آهنگسازی کردی! تو همیشه انسان خوبی بودی! یعنی حداقل همیشه سعی می کردی خوب باشی! و این سعی کردن تو تمام لحظه های زندگی ات را در بر گرفته بود. به هر حال راه های زیادی رفته و قطعات با ژانرهای مختلفی ساختی چون گاهی فکر می کردی دنبال مخاطب هستی اما خوشبختانه هیچوقت موفق نشدی. این باعث شد که بیشتر فکر کنی و متوجه شوی که مسیر اشتباه است و دلخواه تو نیست. چون اگر اشتباه نبود پای آن مسیر می ماندی. درست مثل آهنگسازی که این همه بی منت پای آن ایستاده ای!
یک روزی یک دوست قدیمی آمد و تو را به بازار مالی دعوت کرد و خودش تحلیلگر همان بود. تو امتنا کردی و نخواستی که وقت آهنگسازی ات را به یادگرفتن آن اختصاص دهی. اما چند سال گذشت و روزی رسید که
فهمیدی نیازی نیست تا وقت آهنگسازی ات را به آن اختصاص دهی؛ بلکه وقت مخاطب یابی ات را به آن اختصاص دادی و اینگونه شد که هم در بازار مالی ورود کردی و هم آهنگسازی کردی!
تو الان واقعا معامله گر شدی و واقعا آهنگساز هستی! تو قطعاتی می سازی که بعد از حیاتت مردم کتاب ها می نویسند و روش آهنگسازی تو را آنالیز می کنند و نمی دانند که هیچ روشی نبود به جز آنکه فقط می ساختی! آن ها همون افرادی هستند که با تمام وجودشان آهنگساز نیستند و فقط به آهنگسازی می پردازند.
خلاصه بعد از مدتی به ایران برگشتی و تنها دلیلش آن بود که هرگز کسی باور نخواهد کرد چون فقط تو متوجهش شدی! چون نشانه ی تو بود! چون تو با خدا تنها زندگی کردی و فقط تو بودی که زبان سخن گفتن او را می فهمیدی! تو برگشتی چون فهمیدی او اینگونه می خواهد و این برگشت از هزار رفتن، رفتنی عمیق تر دارد.
درواقع تو برنگشتی! تو رفتی و دیگران فکر کردند که آمدی!...
تو هنوز و هر روز تنها تر می شوی و بیشتر به خدا نزدیک می شوی! که امام علی(ع) گفته است: «چگونه با خدا انس گیرد آنکه از مردم دوری نگزیده باشد؟!»
گفتم امام علی، ... تو وقتی به ظاهر برگشتی، یکی از نشانه ها را دریافتی و آن این بود که سراغ حوزه ی علمیه بروی! و شدی اولین شخص در خاندان و آشنایانت که به سمت چنین جایی رفته است! پس این نشانه برایت معنای بیشتری پیدا کرد. رفتی و خدا را به شکلی دیگر یافتی! و آنجا را رها کردی چون فقط یافتنی در آنجا به انتظارت نشته بود... تو هرگز نخواسته بودی که مثل روحانیون باشی! و معتقد بودی که آنها نیز خدا را درک نکرده اند! به هر حال مسیری در آنجا برایت باز شد که از دیروزت بهتر بشوی و خدا را عمیق تر دریابی!
خلاصه اینکه این مسیر دوباره بدنت را مدتی ترساند و مجبورت کرد که تمام معاملاتت را بررسی کنی و حلال و حرام آن را در بیابی... اما کوتاه نیامدی و ایستادی و بررسی کردی و مطالعه کردی و ماه ها گذشت تا به ثبات رسیدی و شدی معامله گر پر سودی که تمام سودش رزق بی حساب الله است تا به آهنگسازی اش که نعمت شخصی او در این دنیاست بپردازد!
پست بعدی: ماجرای اول