ویرگول
ورودثبت نام
بی نام
بی نام_مبتلا به پارانویید _عاشق زیستن و شاید یک نویسنده
بی نام
بی نام
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

کلاس فیزیک

صدای بچه های توی کلاس مثل همیشه رو مخم بود . باز شروع شد.... دوباره داستان های خیالیی محیا از دوست پسر پولدارش و ذوق بچه ها برای داستان های اون روی مخم بود . نمیدونستم چرا نمیرن سمتی دیگه از کلاس و دقیقا اومدن میز کناری من همه جمع شدن ... حواسم به گفته های محیا پرت شد

: ارتا برام از دوبی یه ساعت (راستش انقد اسمش عجیب بود که اسمش رو فراموش کردم) خریده 30 میلیون پولشه .... بچه ها با تعجب به حرفاش گوش میدادن بعضیا هم میگفتن وای خوش به حالت یا میگفتن ای کاش ما جای تو بودیم . معلم در کلاس را باز کرد بچه ها از سر میز محیا به سر جاهای خودشون پناه بردن .

این زنگ فیزیک داشتیم " همان درس بیخودی که نمیدانم کجای زندگی به درد من میخورد و اصلا دلم نمیخواهد یادش بگیرم . اقای (s)..... (معلم فیزیک) کت بلند خودش که یکمی هم برایش تنگ بود را در اورد و روی صندلی گذاشت تا ماژیک را از کیفش در میاره به جزییات ظاهریش دقت کنیم . قدی کوتاه داره . شکمی بزرگ و قلبمه که مطمعنم با زور و بدبختی دکمه های پیرهن کرمی رنگش را بسته و هر لحظه امکان دارد دکمه وسطی پیرهن در بره و به چشم یکی از بچه ها بخوره ..... با یک کله ی نیمه کچل( که فقط وسط سرش مو ندارد ) وقتی نور لامپ به وسط کله اش میخورد باور کنید که برق میزنه..... و سنی زیاد (حدود 60 سال).... خب باز شروع شد .

با صدایی که انگار از ته چاه در میاید شروع به نوشتن و توضیح دادن میکنه ... مبحث امروز میدان الکتریکی بود . حرفایش را میشنیدم اما نمیفهمیدم که چه می گوید پس تصمیم گرفتم فقط به تصویر روبه رویم خیره شوم و فکرای دیگری کنم .... مثلا من شنیده بودم که معلم فیزیکمان وقتی برادرش فوت میشه میره و زن برادرش رو میگیرهو این برام خیلی عجیب بود ...

مگر همچین چیزی امکان دار؟؟ اصلا میشود؟ ولی همه چیز از این قیافه بر می امد . به قول بقیه انقد مذهبی است که حتی وقتی در سر کلاس هست نگاه به صورتمان نمی کند که مبادا گناه بار شود و انقد سرش پایین بوده که کمرش خم شده است . ما سه روز در هفته با ایشون کلاس داشتیم ولی باور کنید هرروز تکلیف ریاضی با فیزیک حل میکردیم ...

انقد فکر کردم که نمیدانم کی خوابم برد....


این داستان را وقتی که کتاب فیزک را باز کردم و جلویم گذاشته بودم یادم امد . الان حدود دوماه است که به مدرسه نمی رویم ... بخاطر قضیه هاییی که پیش اومده و خب واقعا از این وضعیت کسل کننده خسته شدم حتی دلم برای محیا با دوست پسر خیالیش هم تنگ شده . برای فاطمه بچه زرنگ و البته یکم چاپلوس کلاس هم تنگ شده . دلم برای مدیری که هیچ وقت به حرف هایمان توجه نکرد هم تنگ شده .... ای کاش این وضعیت تمام شود . من دیگر نمی توانم با این وضعیت اینترنت و کلاس های 45 دقیقه ای درسی را بفهمم هرچند فیزیک را از همون اول نمیفهمیدم .... ولی خب ابز لااقل سر کلاس بعضی مواقعه مجبور بودم که گوش بدهم . اما الان چی؟

در زیر پتو دراز میکشم . گوشی را نزدیک به گوشم میزارم و صدای گوشی را در اخرسن درجه میگذارم تا اگه معلم صدام کرد بشنوم و بلند شم و راستش را بخواهی بعضی روز ها هم خواب میمانم و اصلا حاضر نمیشونم ..

حیاط مدرسه راهنماییم....
حیاط مدرسه راهنماییم....

امیدوارم هرچه زودتر این وضعیت تمام شود و به زندگی اصلیم بازگردم .

دوست پسرکلاسشروع نوشتنفیزیک
۹
۲
بی نام
بی نام
_مبتلا به پارانویید _عاشق زیستن و شاید یک نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید