یه کِرمی بود که باید باهات حرف میزدم…
اینکه بپرسم: «الان ساعت چنده؟»
تو بگی: «سه و نیم.»
من بگم: «ساعتِ خودتون دیگه؟»
و تو چشمات گرد بشه و بعد محکم مثل نظامیا بگی:
«ساعت الان سه و نیمه آقا!»
بعد من بگم:
«چه ساعت قشنگیه، ساعتِ سه و نیمِ امروز…»
بپرسم: «امروز چندمه؟»
تو بگی: «نمیدونم… اولای تابستون... وسطای تیر.»
و من بگم:
«اولای تابستون، وسطای تیر، ساعت سه و نیم، چقدر قشنگه…»