
از کودکی هایم چیز زیادی بیاد ندارم بجز روسری و مانتوی آبی خانم محمدی ، معلم کلاس اول دبستان که شاگرد اول کلاسش بودم و دیوانه وار دوستش می داشتم .
کلاس دوم با یاد و در غم از دست دادن معشوق گذشت . هنوز شاگرد اول بودم برای بدست آوردن معشوق ( خانم محمدی گفته بود : اگه خوب درس بخونی بازم معلمت می شم ) .
کلاس سوم هنوز شاگر اول بودم که آقای کمالی ( که الحق معلم خوبی بود ) در درس انشا بهم صفر داد چون قرار بود نامهای به خدا بنویسیم ولی من بجایش نامهای عاشقانه برای خانم محمدی نوشتم .
از آن روز از هر چه انشا و نامه بود بدم آمد .
چهارم را از آقای آموزگار (فامیلش آموزگار بود) سیلی خوردم و از دماغم خون فواره زد به جرم اینکه از پنجره
به خانم محمدی نگاه کردم . بچه بودم ؛ چه میدانستم عشق سیلی ها دارد و خون .
( عشق از اول همی خونی بُوَد / تا نماند آنکه بیرونی بُوَد ) .
پنجم تجدید کردم خودم را تا ببینم اش در کلاس تقویتی . موهایش طلایی بود و چشم هایش یک دریا .
برادرش همکلاسم بود ولی هرکاری کردم با من دوست نشد که نشد . با خود میگفتم حیف او که تو برادرش هستی.
در دوران راهنمایی دیگر هرگز با درس و مشق آشتی نکردم . با معلم ها هم همینطور .
تا اینکه دبیرستان دوباره به مدرسهای رفتم که پشتبهپشت مدرسه دبستانم بود و فرصتی بود تا ابتدا و انتهای مدرسه ببینمش که دارد میآید یا میرود . در هیجده سالگی منتظر صدای پایش می ماندم که در کوچه بپیچد و من پله ها را چهل تا یکی شلنگ بیندازم تا ببینمش یا مرا ببیند و بپرسد از حالم یا وضعیت درسم . و اینگونه بود که دوباره شاگرد اول شدم .
