ویرگول
ورودثبت نام
وحید والی- Vahid Vali
وحید والی- Vahid Valiبیشتر از تو مینویسم
وحید والی- Vahid Vali
وحید والی- Vahid Vali
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

تا وصال تو

با تو هستم باد مثلا صبا، هنوز پیغام من را به او نرسانده ای، من حسش میکنم. تو قرار بود حامل پیامهای من برایش باشی. اُف بر تو! که همین یک کار را هم نمیتوانی درست انجام دهی. یالا! کارت را بکن، برایش دلتنگی ام را ببر به او بگو که زندگی ام بدون او چه جهنمی است و هر دم دیدنش لذتی است جاودان. لذتی که مزه اش همیشه در کامم میماند.

آهای باد صبا! به گوشش زمزمه ام را برسان، نیایش های دم صبحم را برایش ببر. به او بگو هر وقت خبر وصالش می آید، از خود بیخود میشوم، همه شهر را آذین میکنم، جانم را پیشش قربانی میکنم. من چه دارم جز این جان ناقابل که با همه وجود فدایش کنم.

به او بگو پیاله ام بی روی او زهر است، به او بگو ساغرم را فقط باید خودش پر کند، من فقط ساغری را سر میکشم که او به دستم بدهد. بگو که چقدر دلم برایش تنگ شده است، بگو که همه این فراق را به ذوق دمی وصال تحمل میکنم.

من بدون روی ماهش، زندگی نمیکنم، درد میکشم، دردی دائم. دردی که درمانش فقط خودش است. دردی که استخوان هایم را میسوزاند و چشمانم را بی فروغ میکند، بگو که از بس به آستانه در خیره شدم، چشمانم سو ندارد، بگو که اگر به دادم نرسد دیگر چیزی از من باقی نخواهد ماند. من آخرین دم هایم را به داخل بدنم میکشم، رنجور و خسته منتظر حضورش هستم. بگو تنها دل آرام زندگی من است که آرام و قرار را از زندگی ام برده است.

حضوری که باعث میشود، قهرمان دنیا شوم، ذوق به چشمانم برگردد وجانم به جای اینکه به جان آفرین تسلیم شود، تسلیم او شود. بگو که من دیوانه را چه به عاقلی، من فقط دو چیز را میفهمم، درد فراق و شیرینی وصال. بقیه دنیا هرچه که هست برای قوم های دگر.

های جناب باد! به او بگو وقتی که می آید همه چیز رنگ میگیرد، آنقدر براق میشود که حتی بدون عینکم هم میتوانم رنگ قرمزش را تشخیص دهم. قرمزی که فقط به او می آید. رنگی که فقط بر قامت او خود ستایی میکند.

برایش دردم را شرح بده، به مخمل قرمز و مشکی ام بگو، حتی اگر فرسخ ها از او دور باشم که نخواهم بود، باز همیشه دارمش. باز همیشه توی دلم، وسط وجودم، وسط زندگی ام یاد او مرا به ادامه دادن تشویق میکند. برایش بگو روز شماری میکنم تا در کلبه مان برای همیشه دستانم در دستش باشد و وجودم محو صورت ماهش.

ساقیا برخیز و دَردِه جام را

خاک بر سر کن غمِ ایّام را

ساغرِ مِی بر کَفَم نِه تا ز بَر

بَرکِشَم این دلقِ اَزرَق‌فام را

گرچه بدنامی‌ست نزد عاقلان

ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را

زندگیدرددنیاعشقوصال
۰
۰
وحید والی- Vahid Vali
وحید والی- Vahid Vali
بیشتر از تو مینویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید