
کلامت شیرین است، شیرینی که اندازه اش زیاد است، نه آنقدر که دلم را بزند، وقتی سخن بر زبانت میرانی، مثل این است که دارم غزل های سعدی را میشونم. همه اش موزون، همه اش دلربا، همه اش اغواگر. دل توی دلم نیست که ببینمت و حرف بزنی و من بشنوم. از همه سختی هایی که با هم گذراندیم و همه روزهایی که خوش به حالمان بود بشنوم و منم بگویم و تو گوش بدهی. تو طوری به حرفهایم گوش میدهی که هی مشتاقم میکنی که بیشتر بگویم و محو نگاهی شوم که از حرفهایم خسته نمیشود.
مهربان بانو! همیشه با تو وقت گذراندن برایم حس و حال عجیبی دارد، گاهی هم فقط محو نگاهت میشوم، انگاری یادم میرود به حرفهایت هم گوش بدهم. بعد هم که میپرسی چه گفتم، زبانم لال میشود، من فقط محو نگاهت بودم و حرکات لبانت و صورتت. میگویم که باز بگویی که باز بشنوم. اصلا دوست دارم همه چیز را دوبار از تو بشنوم تا به دلم دوبار بچسبد . اصلا میخواهم خودخواسته خام حرفهایت بشوم. خامی که از هر پخته من پخته تر است.
دلم بی هوا غنج میزند، اسیرت شده ام. اسیری که فکر رهایی هم آزارش میدهد، اسیری که همیشه میخواهد بند به بند وجودش بند تو باشد. نمیدانی چه کیفی میکنم، صد حیف که تو که مثل خودت را نداری که بدانی چه میگویم.من اما از خودم بهترش را دارم. آنی که تو داری، رخی که تو داری، قامتی که تو داری، دل پر از آتشی که من دارم، دل نرمی که تو داری، آن همه لذتی که از حضور تو نصیبم میشود، همه اش من را با هر رنجی هم که باشد به پیش میراند، که یکجا نمانم که همیشه دست در دست تو پیش بروم. قربان زندگی پر از زجری بروم که هرچه بد هم کرد ولی تو را سر راهم گذاشت، تو را همسفرم کرد. سفری که شروعش را با هم آغاز کردیم و تا تهش دوست دارم دست در دست تو تا میتوانم بدوم. خسته شوم، غر بزنم، غرهایت را بشنوم، ولی گریزی از تو نداشته باشم.
مخمل قرمز و مشکی من! هرلحظه دوری از تو زجری است بی انتها، زجری هست که تا ته دلم را میسوزاند و دوباره دیدنت مثل آبی یخ همه آتش درونم را خاموش میکند، و آتشی از خاکستر آتش قبلی به پا میشود که مرا از همیشه عاشقترت میکند.
جان به جان تو بند است، هوای جانم را داشته باش که یک عمر دیگر هنوز طلب ما هست. یک عمر که هنوز شروع نشده است ولی خیالش همیشه دلم را گرم نگه میدارد.
آنها که خواندهام همه از یاد من برفت
اِلّا حدیث دوست که تکرار میکنم
من بعد از این نه زهد فروشم نه معرفت
کان در ضمیر نیست؛ که اظهار میکنم
جان است و از محبت جانان دریغ نیست
اینم که دست میدهد ایثار میکنم