
آفتاب خوبان! دم از تابیدن بر ندار، که جهان سرد و تاریک میشود، بتاب و گرم کن این خانه دل را. آفتاب سوزاندنش را وام دار تو هست. تو اگر نتابی زمین یخ میزند، ماه و آفتاب حول محور تو میچرخند، حول محوری که دل من هم به گردش میچرخد. مرا چه پیشه ای جز ستایشت، مرا با کار جهان چه کاری جز نیاز کردن به نازهای تو.
شهربانو! بیا که دلم برای عتاب هایت هم بی تاب است. بیا که دلم از دست رفت، بیا که باید روسیاهی زندگی را با هم نظاره کنیم. تو ماه بلند از همان ازل به دلم نشستی، ازلی که وقتی همه را قسمت کردند، سهم من از دو جهان را تو کردند و خوشا به حال این دلی که هم قرارش تو هستی و هم بی قرارش.
و حالا قرار من! وقت نوشیدن ماست. وقتش است که پیاله ها را از شراب وجودت پر کنی و به کوری چشم همه دنیا با هم سرکشیمشان. ایام خرابی به سر آماده و صبوحی که با تو مینوشم، همه خماری ها را از سرم بیرون میکند. سر من، دل من دیگر فقط جایگاه تو هست. جایگاه هر روز تازه کردن پیمان هایمان است. و جهان جایگاه عمل کردن به وعده هایمان.
ماه شب افروز من! حالا وقت آن است که با نور نقره ای ات بر جهان من بتابی و همه چیز را رنگی ببخشی تازه تر از همیشه، وقت آن است که بوی زلفت را یکجا سر بکشم و تا باشد مست شراب ناب تو شوم، مستی ای همیشگی که ساغر های پشت سرهمت جایی برای خماری نگذارد. تو بریزی و من سر بکشم، من بریزم تو سر بکشی تا آنجا که تو هم مست شرابم شوی. شرابی که تا ابد هر دویمان را از همه عالم جدا کند.
رب النوع زیبایی! سهم من از عالم در ازل تو شدی، حقم را ادا کن و این غریب کوچه گرد دلت را قراری بدی دائمی، شرابی بده طهور، معذورم مدار و دمادم وجودم را از عشقت لبریز کن که مرا جز کوچه گردی دلت چاره ای نیست.
گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب
گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
مینماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه وَشَت
همچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب