
تو که نیستی گنجشک ها لال میشوند، درختها بی بار میشوند، گل ها پژمرده میشوند، همه چیز از بهار به خزان میرسد، تو که نباشی دیگر هیچ چیز مزه ندارد. همه چیز تلخ و گس میشود. شیرینی های دنیا به زهر تبدیل میشوند. بی تو دیگر آسمان هم رنگش را میبازد، دیگر هیچ چیز طعم زندگی نمیدهد.
تو باید باشی که باز بهار بیاید، باز گنجشک ها بخوانند و دوباره بید مجنونمان در باد برقصد. تو باید باشی تا همه زهرهای دنیا، شیرین شوند. تو باید باشی که من آواز عشقت را سر دهم. تو باید باشی تا من هر دم بیشتر قربانت شوم.
همه دنیا با تو جان میگیرد، بی تو زندگی همان مرگی است که مرا در کام خودش فرو میکشد. بی روی ماه تو طاقتی برای ادامه دادن ندارم. نفسی برایم نمی ماند. همه راه را دویدم که دست تو را در دستم بگیرم و وقتی نباشی هیچ دستگیری ندارم و نفسم از سختی راه به شماره می افتد. مگر مرا از وجود نازنین تو پناه دیگری هم هست؟
تو باید باشی تا هیزم های درون شومینه گُر بگیرند و فضای کلبه کوچکمان را گرم کنند، تو که نباشی هرچه هم در آتشش بدمم باز هم هوا سرد و تاریک است. آتش وجود تو هست که به همه چیز جان میدهد و من بی جان را امید ادامه دادن.
برای تو گفتن، برای تو شعر خواندن، برای تو آسمان و ریسمان را به هم بافتن است که مرا از زنده بودنم کیفور میکند، وگرنه مرا چه به این زندگی پر از درد و رنج.
تو که هستی برای دمی همه چیز یادم میرود، در خزان هم همه چیزبوی بهار میدهد و هیزم های درون شومینه جان میگیرند و چایی را آماده میکنند که قرار است تو برایم بریزی. بیا و بدان که کلبه مان منتظر من و تو هست. بیا و بمان که همه وجودم تو را فریاد میزند. بیا و بمان و همیشه برایم چای بریز و بصورتم خیره شو تا برق چشمانم را از حضورت ببینی.
آنکس است اهلِ بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی مَحرمِ اسرار کجاست؟
هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و مَلامتگرِ بیکار کجاست؟
حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنج
فکرِ معقول بفرما گُلِ بیخار کجاست؟