
چشمم از شوق تَر میشود، شوق دیدنت، شوق آشتی بعد از قهرهایمان، شوق خوشی های پشت سر هم بعد از همه ناخوشی ها، شوق با تو جنگیدن در یک میدان، شوق رهایی، شوق فراغ بال، شوغ لمس صورتت، همه اش مرا ازین دنیا جدا میکند و مرا به دنیایی میبرد که من هستم و تو و خیالی آسوده، دنیایی که میخواهم تا ابد همانجا بمانم و از تو بنویسم.
بنویسم که هر تلخی هم باشد، با وجود تو شیرین میشود، هر رنج طاقت فرسایی هم باشد، شوق دیدنت همه اش را از خاطرم میبرد و من دست در دست تو یک پله بالاتر میروم. آنقدر بالا میروم که دنیا و همه هیچ و پوچ و رنج هایشان آنقدر کوچک شوند که دیگر نبینمشان.
بنویسم که اگر تو باشی، حتی رنج کشیدن هم لذت بخش میشود، یاد گرفته ام گاهی از دردهایم هم لذت ببرم، چون میدانم که مرهمی چون تو دارم. ما آگاهانه همه رنج هایم را انتخاب میکنیم، من و تو با هم از پسشان بر می آییم. هنوز باید زنده باشند و ببینند و تا ابد حسرت بکشند.
بنویسم که وجود دوست داشتنی ات، شیرینی و برکت زندگی مان است، که تو هر وقت میخندی، آسمان باز میشود، و آفتاب از پس همه ابرهای سیاه به ما لبخند میزند و ما غرق در هم میشویم و آماده برای نبردهای بعدی و چه لذتی دارد کنار تو شمشیر زدن. دشمن هرچه سر سخت تر، نبرد شیرین تر. آخرش برنده خودمان هستیم. چه لذتی تماشای وقتی که پشتشان به زمین میخورد.
بنویسم که قهر تو، که چهره در هم ریخته تو عذاب است، عذابی جهنمی و چه بسا بالاتر. تو، تو تکیه گاه منی و غمت آتش به خرمنم میزند. میدانم که گاهی میرنجانمت، میدانم به همان اندازه که تو خوب هستی، من نیستم. همه اش را میدانم و به تو هم حق میدهم که بر زبان برانی اش. هرچه باشد تو برگردن من بیشتر حق داری.
بنویسم که وقت میخواهم به شادی فکر کنم، خاطرم را به همان کلبه ای میبرم که با هم ساختیمش و با هم چایمان را در آن به سلامتی هم مینوشیم. یاد برفهای سخت زمستانش می افتم، برفی که فقط میبارد و همه جا را رخت عروسی میپوشاند. و من خیره میشوم به چشمهای تو، به چشمهایی که همیشه حرف برای گفتن دارند، به چشمهایی که هر دم مرا به خودشان عاشق تر میکنند. مهبانو! چایت را سربکش، سرد شد.