
دیگر چه فرقی دارد که سرمنزل کجا باشد، این مسیر به هر کجا هم برود مهم این است که تو را تا ابد رها نمیکنم و منزل به منزل پیشش میبریم. اصلا وبال گردنت میشوم. هم مسیر با تو میشوم و با کفشهای آهنین قدم به قدم با تو می آیم. سعی میکنم از مسیر لذت ببرم، از اینکه تجربه های مشترک داریم کیفور شوم. از این که بختم به بختت گره خورده به خودم ببالم. من خوش شانس ترین آدم دنیا هستم. همراهی تو با ارزش ترین نعمتی بود که میتوانست نصیبم شود.
حالا چه باکی از غول های پیش رو دارم، باهم شاخشان را میشکنیم، مگر نه این است که اتحاد من و تو بر هر مشکلی غلبه میکند. به جان دوستدار وجودت هستم، با جانی که گاهی بر لب می آید تو را میخواهم. اذنش را خودت به من دادی و حالا هم پای حرفت بمان و مرا از خودت نران. که هجر تو مرا بدشانس ترین آدم دنیا خواهد کرد.
دوست دارم قبل از تو بمیرم، من توان تحمل دنیایی که تو در آن نباشی را ندارم، یعنی دیگر ندارم. شاید زمانی فکر میکردم هرچه باداباد. ولی حالا که عجین جان هم شده ایم، دیگر بودنت با نبودنت فرق میکند. زیاد هم فرق میکند. من به کم قانع نیستم، به کم از هرچیزی قانع نیستم، اگر بنا باشد رنج هم بکشم میخواهم رنجم از همه بیشتر باشد، میخواهم وقتی بر رنجی فائق آمدم اشک شوق در چشمانم جمع شود، اشکی که تو باید پاکش کنی. من به کم از تو هم قانع نیستم.
دنیا هرچقدر هم عجیب و غریب باشد، هرچقدر هم جای من نباشد، مهم نیست. مهم این است که در دنیایی که من و تو با هم ساختیمش هنوز جایی دارم، جایی که با تمام توان از آن محافظت میکنم. حتی اگر جانم به لبم بیاید.
با تو، هرچیزی ممکن است، با تو میتوانم مثل فرهاد کوه کن شوم. با تو میتونم مثل مجنون دیوانه شوم، با تو میتوانم یک هنرمند باشم، هنرمندی که کارش آذین بستن دنیای خودم و خودت باشد. همیشه دل من پذیرای تو هست. همیشه قلب من با تپش قلب تو کار میکند و گرنه مرا چه به این جهان پر از رنج.
میخواهم که پیمانمان تا همیشه یادت باشد، من و تو قرار نیست از هم دور شویم. من تو قرار است تا همیشه برای هم وا بدهیم و همیشه جای دستت روی شانه هایم بماند.تا همیشه ی همیشه حتی اگر مسیر برای همیشه هم خاکستری بماند. دست تو از روی شانه ام نباید بیفتد.
مبارکتر شب و خرمترین روز
به استقبالم آمد بخت پیروز
دهلزن گو دو نوبت زن بشارت
که دوشم قدر بود، امروز نوروز
گر آن شبهای با وحشت نمیبود
نمیدانست سعدی قدر این روز