
تو تمام نمیشوی، تو شروع هر چیزی هستی، شروع مزه عشق، شروع زندگی، شروع حال خوب، تو شروع حس کردن طعم شیرین زندگی هستی، همان زندگی ای که همه اش تلخ است، با تو مزه میگیرد. تو شروع سرکشی هستی، تو شروع خارج شدن از دایره امن زندگی و ورود به دنیای عجیب و پر از فراز و نشیب عشق هستی.
با تو عشق زبان باز میکند، با تو رنج عشق شیرین میشود و با تو همه چیز خاص میشود. با تو هر تجربه جدیدی هیجان انگیز میشود و با تکرار تو هست که این رنج دائم زندگی به خودش عطر و طعم میگیرد.
از تو نوشتن و به یاد تو بودن است که باعث میشود هنوز بخواهم زندگی را تجربه کنم و دوست دارم همه چیز با تو تکراری شود، روزمرگی هم را هم با تو میخواهم. کشف رازهای این زندگی سراسر غم را هم با تو میخواهم. با تو تجربه روی خوش زندگی را میخواهم. با تو دوست دارم شعر بخوانم، برای تو حافظ بخوانم. از عشق سعدی برایت بگویم. دوست دارم تا دل شب با تو بگویم از همه چیز، از نامردی روزگار از نامردی آدمهای بدذات و آنقدر ازین شاخه به آن شاخه بپرم که دستم در بین زلفان تو باشد و به خواب بروم. و سحرگاه ز کنار تو جوان برخیزم و بگویم هفتاد سالگی اول میانسالی است، با تو میخواهم حالا حالا ها زنده بمانم و زندگی کنم و با تو بسازم و به ساخته های مشترکمان افتخار کنم.
تو را دیدن و لمست کردن و با تو گپ زدن و قدم زدن در کوچه های سرد پاییز آرزوی های بزرگ من است، دوست دارم با هم پایمان را روی برگهای خشک شده پاییزی بگذاریم و صدای خش خش برگ ها را با هم تجربه کنیم. انگار هر تجربه ای که به تنهایی داشته ام را میخواهم با تو هم دوباره تکرارشان کنم و این بار بجای حسرت، آهی از سر شوق از نهادم بلند شود و یادم بیاید که چقدر بی تو همه چیز تیره و تار بود.
تو مثل عینکم هستی که وقتی آن را به چشم میزنم دنیا تازه رنگ میگیرد، میتوانم نارنجی و بنفش و صورتی را هم ببینم، میتوانم سبز را از سبز تشخیص بدهم. تو هم مثل همان عینک دنیای دلم را رنگی میکنی و من با شوق دوست دارم تا همیشه دستم در دستت باشد و با تو بخوانم و زیر باران برقصم. تو برایم همان بهشتی هستی که همه چیزش میگویند خوش است. آنقدر خوش است که قهر و عتابت هم شیرین میشود، طعم بهشت میگیرد. من اگر معتاد تو نیستم پس چه هستم. اعتیادی که هر چه بیشتر در آن فرو میروم، بیشتر زندگی روی خوشش را به من نشان میدهد.
با تو میشود در خیال گم شد، با تو خیال واقعیت زندگی میشود و با تو چشمه ها شروع به جوشش میکنند و کوهها را میشکافند. با تو همه چیز مزه دیگری میدهد. با تو همه چیز ممکن میشود. تو تمام نمیشوی! تو شروع هر حال خوبی هستی.
باغبان گر پنجروزی صحبتِ گل بایدش
بر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدش
ای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی مَنال
مرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رندِ عالمسوز را با مصلحتبینی چهکار
کار مُلک است آن که تدبیر و تأمل بایدش