
گاهی هم نمیشود به جلو بتازیم، در هوای ابری باید سعی کنیم بقای خودمان را حفظ کنیم. تا در روزهای آفتابی باز با سرعت بدویم. راستش تجربه به من ثابت کرده، گاهی آنقدر خام میشویم که خودمان به جلو میرویم ولی کسب و کارمان پشت سرمان میماند. تا وقتی به اندازه یک قایق موتوری هستی، میتوانی هرچه میخواهی سریع بروی و مانور بدهی. ولی یک کشتی را نمیشود همانطور هدایت کرد. باید آرامتر، با وقارتر و آهسته تر به جلو راند. در هر صورت هر کسب و کاری در طول حیاتش ممکن است وارد بحران شود، اینکه در بحران باشد و با خزیدن بقایش را تضمین کند، اهمیت زیادی دارد. با سختی ولی با امید باید راه را پیش رفت. صبوری و گرفتن تصمیمات سخت یک هنر است. هنری که هر مدیر کسب و کاری باید آن را یاد بگیرد. تا ناگهان سقوط هرچه ساخته را در برابر چشمانش نبیند. این روزها باید سعی کرد هنرمندانه رفتار کنیم و چشممان با امید به روزهای آفتابی باشد که قرار است بیاید.
این تاب آوری و این حفظ کردن کسب و کار قطعا سخت است، ولی همین سختی ها کسب و کار و همه سرمایه انسانی اش را آبدیده تر میکند. به مدیرانش یاد میدهد که هیجان خود را کنترل کنند و درست تر تصمیم بگیرند.
اگر یکی مثل تو کنار آدم نباشد، تحمل این همه مشکلات و دردها و زجرهای زندگی سخت تر میشود، ولی وقتی تو هستی و من دلم به بودنت خوش است، هرچه بر سرم بیاید را میتوانم مدیریت کنم.
زندگی همه اش کلبه چوبی کنار دریاچه نیست، و تو آدمی نیستی که فقط در آن کلبه کنارم باشی، تو مراقبم هستی و کنار هم برای روزهای بهتر تلاش میکنیم. من همیشه انرژی مثبتی که روانه ام میکنی را حس میکنم. راستش اگر فقط قرار بود یاری در کلبه باشی، دلم میشکست. شاید اصلا نمیتوانستم ادامه بدهم. همه قشنگی این زندگی همین است که یا هستی، یا پشت پرده به جلو میرانی ام. صد البته پیش رفتن تو و من به هم گره خورده است و این چقدر خوب است که در کار کردن هم دوشادوش هم هستیم. با تو همراه بودن حظی دارد که کمتر کسی شاید در زندگی اش تجربه کرده باشد. و این چقدر خوب است که با هم اینقدر در زندگی و کار همقدم هستیم.
وقتی فراقت مرا میکُشد، یاد همیشه همراه بودنت می افتم و دوباره جان میگیرم. تو قشنگ ترین و بهترین هدیه زندگی ام هستی. باید مدیون تمام اتفاقاتی باشم که تو را سر راهم قرار داد.
سرت خوش باشد مخمل قرمز و مشکی من ، این هم میگذرد.
آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز
تا پادشه خراج نخواهد خراب را
قوم از شراب مست وز منظور بینصیب
من مست از او چنان که نخواهم شراب را
سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق
تیر نظر بیفکند افراسیاب را