
تیرهایی که از غمزه به سویم نشانه رفتند، همه شان خطا رفت. تا تو آمدی و با همان اولین پرتابت، عمق جان و دلم را شکافتی و پشتم بر زمین گرم عشق مالیدی. پس از آن هرچه شد، شد. اسیر و دلباخته روی ماهت و وجود پر وقارت شدم. چنان که هیچ وقت نه آن آدم سابق شدم و نه دوست دارم مثل آدم عاقل زندگی کنم.
از وقتی که در پیاله ام روی تو نمایان شد، هر دم که گذشت نوشیدم و مست تر از شمع وجودت شدم. شعله شمعی که زبانه میکشد و قسمت من شد که این شعله را همیشه روشن نگه دارم. و من با تمام توانم حافظ این نور وجودت هستم که هیچ وقت رو به خاموشی نرود و هر دم شعله اش بیشتر زبانه بکشد. نوری که تو در دلم تاباندی مثل اختری گدازان هر روز وحشی تر از قبل میشود و مرا به بیشتر نوشیدن از جام وجودت دعوت میکند.
من به همان سویی میروم که تو امر میکنی، من دوان دوان مانند طفلی در پی مادرش اشک ریزان و خنده کنان به دنبالت می آیم. مقصد هرجا که باشد دیگر چه اهمیتی دارد. تو گاهی چنان با امید دوان دوان میروی که از تو جا میمانم، اشک هایم را پاک میکنم و گرد جهان پی بوی زلفت به دنبالت میدوم. گاهی هم که خسته میشوی، این من هستم که دستت را میکشم و به دوباره رفتنت دعوتت میکنم و تو چه ماه بلندی هستی که همیشه به دلم راه می آیی و باز به راه می افتی تا هر دویمان را به آخر خط برسانی.
آنقدر با دل هم راه آمدیم، که از زمین پلی به آسمان زدیم و ماه را شاهد عشقمان کردیم. ماهی که نورش را به عاریت از تو دارد و منی که وجودم همیشه منتظر باد صبا است تا با شوق بوی زلفت را برایم بیاورد و همه جانم را لبریز از عطر وجودت کنم.
مهبانو هر لحظه دوری از تو به اندازه یک دور گشتن زمین به دور تو است و هر لحظه وصال تو مانند برقی گذر میکند و من بین این فراق ها و وصال ها مدام چشمم و دلم به دیدار تو روشن و امیدوار است و تا ابد میدانم که جاودان.
ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما
مطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ما
ما در پیاله عکس رخِ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لَذَّتِ شُربِ مُدامِ ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما