
همه آدمها گرفتار هوایی هستند که در دل آنها جا کرده است، خوب یا بد، اصلا چه خوبی چه بدی، خوب و بد که تعریفی ندارد، حتما هر چه در دل دارند خوب است. برای خودشان خوب است. چه خوب در نظر من که دیگری بدش میداند. من هم دلی دارم پر از هوا، هوای دیدنت، هوای در زلفانت درست کشیدن. همه دنیا برای من با تو معنی میگیرد. من هوای پر کشیدن دارم، برای همیشه. پر بکشم و در مردم چشم تو آرام بگیرم که قرارگاه من آنجاست که همیشه در نظرت باشم. درست مقابل مردمک چشمهایی خیست.
من از این جهان و همه های و هویش هیچ نمیخواهم، اگر قرار باشد دمی در نظر تو نباشم. اگر قرار باشد حتی اندکی هم از آتش عشقی که درونت برای من شعله میکشد کم شود، دنیا و هست و نیستش برایم رنگ میبازد. که خوش رنگی این زندگی ملال آور فقط تو هستی. و از چشم تو افتادن همان مرگ است، مرگی تدریجی که از روحم آرام آرام به جسمم میکشد و مرا تا ابد در خواب فرو میبرد، خوابی که شاید بیداری ای در آن نباشد.
و در نظر تو بودن، در چشم تو بودن پیاله می نابی است که از همه خماری ها نجاتم میدهد و دوباره جان به تن خسته ام میدمد و هر آن مست تر از می وجودت میکند.
تو برای من فقط هوا نیستی که در دلم باشد، تو برای من معنای خود دل هستی، دلی که آرامگه نگاه تو نباشد، دلی که برای هر چیزیی به جز تو بتپد، همان به که دیگر نتپد.خاموش بماند تا همیشه.
تو هوای روزهای بارانی هست، همان هوایی که میتوان دست در دست هم رقصید و آواز عشق سر داد. تو هوا هستی، ولی هوایی که همه چیز با آن معنی پیدا میکند، هوایی که اگر نباشی، نه فقط من که دنیا هم از دور خود چرخیدن باز میماند. تو همان هوایی هستی که باید باشی تا من لحظه به لحظه بیشتر هوایت را کنم و دم به دم جان تازه تری بگیرم و از رفتن باز نمانم.
آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است
چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُرد
خانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت