
بالا و پایین دارد دیگر، نیش دارد، نوش هم دارد.زندگی با بازیهای خودش ما را آنقدر مشغول میکند که گاهی یادمان میرود از هم دور شده ایم. هر وقت یادت آمد، هر وقت یادم آمد باید همانموقع از قدرت عشق استفاده کنی و حال من و خودت را خوب کنی. بنده هم همچنین.
برای این دیوارها هم عشق تو را میخوانم، من به هرچیزی یا هرکسی میرسم عشقت را فریاد میزنم. گوش فلک را کَر میکنم. آخر با تو بودن و با تو ماندن و هر دم یاد تو را کردن و تصور حضورت حال دلم را خوش میکند، سرخوش میشوم.
از تو نوشتن دیگر دارد یکی از کارهای روزانه ام میشود. هر روز دلتنگت بودن و چشمم به در خشک شدن عادت هر روزه ام شده است.آنقدر کشیک میدهم تا تو بیایی و شهر چراغانی شود. تا گنجشک ها آواز بخوانند و عشق من را فریاد بزنند و من و تو دست در دست هم راهی کلبه مان شویم. کلبه ای که از نبودنت یخ زده است. بیایی و گرد همه جا را بگیرم و بگویم چشمانت را ببند. آتش شومینه را دوباره سرپا کنم. چای ذغالی را هم آماده کنم. تا همه جا برق بزند و بعد تو چشمانت را باز کنی و من ذوق را در چشمانت ببینم.ای بابا یادش بخیر، قدیم ترها بیشتر بودی و بیشتر سرم را روی شانه ات میگذاشتم و دردهایی که در دلم بود را به شکل اشک بر تو جاری میکردم.
راستش گاهی حس میکنم گریه کردن هم یادم رفته است، از آخرین باری که گریه کردم حسابی دور شده ام. ولی تو باشی و من اشک بریزم خوش به حال من میشود. من که نمیخواهم دلت را بشکنم. همین گریه هم از سر عشق و دلتنگی هست. تو هم هق هق میکنی و با من هم صدا میشوی. برای همه آنوقت هایی که باید بیشتر ازین مواظب عشقمان میبودیم.
مخمل قرمز و مشکی من! بیا و آتش وصل را برای همیشه روشن کن. بیا و با آمدنت مرا برای همیشه خوشحال نگه دار. اگر جفت هم باشیم ولی دلهایمان از هم فاصله بگیرد، میدانی که میشکنم، آرام آرام در خودم خرد میشوم.میمانم تا بیایی و دست نوازشت را بر سرم بکشی و تا خود صبح برایت از قصه ها و غصه هایم بگویم.
میدانم که این هجر هم از بازی های این زندگی نامرد است، ولی زندگی و هم غولهایش مجبور خواهند شد جلوی ما زانو بزنند. حالا میبینی!
به صفایِ دلِ رندانِ صَبوحیزدگان
بس درِ بسته به مِفْتاحِ دعا بگشایند
نامهٔ تَعزیَتِ دختر رَز بِنْویسید
تا همه مُغبَچِگان زلفِ دوتا بگشایند
گیسوی چنگ بِبُرّید به مرگِ مِیِ ناب
تا حریفان همه خون از مژهها بگشایند
درِ میخانه ببستند خدایا مپسند
که درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زُنّار ز زیرش به دَغا بگشایند