ویرگول
ورودثبت نام
وزیری وصال
وزیری وصالیک تنها شاید همراه اما متصل به نور درون که شاید هنر گوید و گاهی به عشق نیک بداهه علی وزیری وصال هستم عاشق هنر و شعر و بداهه گویی در شغل گرافیست و طراح
وزیری وصال
وزیری وصال
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

من حتی از خدا هم نمی ترسم!

خدا کیست که او را در قِشر ترس و گُمانِ مغزم فرو کنم و یا در بوح بوحه ی هراس و اضطراب قرار دهم؟!

چرا از خدا بترسم؟!
چرا از خدا بترسم؟!

حقیقتش را بدانی ترس من از خودم و بازخورد اعمالم است، همان کارما یا پژواک زندگی که شاید به گوشت خورده البته گهگداری هم از دستم در می رود و فراموش می کنم که خدایی هم هست...

سراغ مذهب و قشر خاصی نمیرم همون نشانه ی دل یا وجود درون که نامش را هرآنچه دوستداری بگذار!

خودت هم به آن باور داری همان پنهانی به صد نگاره، آشکار

به دریا بنگرُم دریا تو بینوم

به صحرا بنگروم، صحرا تو بینوم

به هرجا بنگرُم کوه و درو دشت

نشان از قامت رعنا تو بینُم

- باباطاهر

زیاد از حد تفسیر و توجیح شنیدم با منطق و شهود خودم و تمام وجودم این نور رو سنجش کردم چیزی از ترس نبود...

همان رفیق دوران کودکی ام که در دل با خودت در هنگام بازی با اسباب بازی با او سخن میگفتم ... توجیح دیگر فایده ندارد.

چرا باید از کسی که دوستم دارد ومرا در کودکی همراهی میکرد و با من سخن میگفت بترسم ؟ آیا دلیل راه درست ترس است؟! درست است که ترس یا یک احتیاط بجا برای ادامه ی مسیر لازم است اما اگر سو استفاده یا افراط شود

مرا در گوشه ی کنج دلم به سیاهی و مبهوت میبرد و مرا از خود بودن دور می کند شوکوفایی من از دوستی و شجاعت کودکانم گل کرد نه چیز دیگری ...

همان جسارتی که مرا از خدا دور نمی سازد بلکه پیش نیازی برای سخن با او باز می شود

همان با خود سخن گویی های شیرین که مادرم شوق و ذوق میکرد و دیگری میگفت او دیوانه شده!

دل را به دریا می زنم تا دوباره با دوست خود هم نشین لحظه ها شوم تا با هم بازی کنیم و دل مرا به تمام عالم ببرد این یار همیشگی.

هرآنچه که نامش میگذاری تورا برای عشق و شادی میخواهد نه چیز دیگری ... دوستت دارم

علی وزیری وصال

دوران کودکیخداترسارتباطکارما
۵
۰
وزیری وصال
وزیری وصال
یک تنها شاید همراه اما متصل به نور درون که شاید هنر گوید و گاهی به عشق نیک بداهه علی وزیری وصال هستم عاشق هنر و شعر و بداهه گویی در شغل گرافیست و طراح
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید