این صدای کیست
که بانگ میدهد از دور؟
«برخیزید
و بند پوتینها را ببندید
مبادا بر آن آرمانِ راستین
لحظهای تردید روا دارید!
که دیدن
و نخروشیدن
گناهیست نابخشونی
پس بخروشید
بخروشید»
ای دوست،
این صدای توست؟
یا آنان که سپس
از میان شکاف پرده نجوا میکنند:
«بخروشید
که دیدن
و نخروشیدن
گناهیست نابخشودنی
بخروشید
اگرچه هنوز هیچ ندیدهاید
اگرچه هنوز هیچ نمیدانید»
بنچاقِ آدمیت ما
آنگاه که ریسمان خیمهشببازی را
بر مچهایمان پیچیدند
باطل شد
پس بگو ای دوست؛
به کدام گلّه باید پیوست
وقتی که گرگ و گوسفند
چنین دریدهاند یکدیگر را؟
خانهی دوست کجاست؟
و تا میعادگاه صبح
بر چندین جنازه باید قدم گذاشت؟
خونِ کدام همخون
بیمضایقه
مباح است بر تیغِ خشمِ ما؟
ببخشای، ای خاکِ همواره سوگوار
اگر خنجر
در نیامِ خود از تردید میلرزد
ببخشای
این فریادِ پناهجو به حنجره را
به ما زمینیان
تو خورشید را سپردهای
و دستانمان حالا
در شعلههای ناشکیبِ تَنَش، میسوزند
کجاست آن مطلع فجر؟
بگو، ای نفْسِ مزین به فطرتِ حق؛
خانهی دوست کجاست؟
برافراز
آن بالیده درفش را بر عرش
و بگو
خانهی دوست کجاست؟
خانهی دوست کجاست؟

۱۶ دی ۱۴۰۴