صد دانه یاقوت
از چشم، رسته
آیینهی امّید من در خون نشسته
روزی که دیدار
مهرِ رُخت را در دلم آرام میکاشت
بر شاخهی مژگان من، گلنار رویید
چون پر ثمر شد دامنش در فصلِ بیبار
عشق از انارِ سرخ بشکفت آتشینوار
با شعلهی نور
قلبِ خموشِ کرسیِ جان را برافروخت
تنهاییام در همنشینی با تبش، سوخت
بیدار و با فانوس رویا، همپیاله
میرفت خواب از چشم و از سر، یادِ فردا
پیچیده آفاق
در قامت گیسوی مِشکینرنگِ یلدا
فال از وصال و نوبهار و یار میگفت
وارونه میخواندم! مرا زنهار میگفت!
سوز زمستان
هرچند در هر استخوانم رخنه میکرد
تبدار چون آتش، دل از دلدار میگفت
چرخ زمان، با شوق در پیکار و جنگ است
چون ماهیِ تُنگ، عمرِ مستی سخت تَنگ است
خاموش شد آوازِ ساغر، زودهنگام
وهمِ خیالِ خام، بیرون ریخت از جام
پاییزِ بیمار
چون عاقبت در بستر یلدا، کفن شد
این قصهی کوتاه را آمد سرانجام
صد دانه یاقوت
از چشم، رسته
آیینهی امید من در خون نشسته...
