
قسمت اول
کیومرث اولین شاه تارکیان که با ازدواج سیاسی با ماهرخ دختر خشایار شاه سابق سلسله تارکیان را بنیان نهاد که ثمره این ازدواج پسری خوش چهره به نام برزو است اما بعد از مدتی کیومرث عاشق خدمتکار قصر لاله شد و او را به همسری خود برگزید که چند ماه بعد پسری به دنیا میاید و نام او را ماهان میگذارند. چندین سال از این ازدواج میگذرد و ملکه در این چند سال از سر حسادت با لاله او را ازار میداد.
بعد از چند ماه کیومرث به علت مریضی بر تخت در کنار خانواده اش میمیرد ان شب کل مردم کشور در عزا بودن بعد از چند روز برزو بر جای پدر مینشیند ملکه که حالا فرصت پیدا کرده پیش برزو میرود تا به دستور او لاله و ماهان را از قصر بیرن کند اما برزو میگوید :« مادر برای چه ماهان برادر منه نباید انان را از قصر بیرون کنم.» ملکه با عصبانیت جواب میدهد: « ای احمق! تو هنوز نفهمیدی که ممکن است جای تو را بگیرد.باید ان دو نفر را از قصر بیرون کنی.» برزو هم به دلیل فشار های مادرش او را از کاخ بیرون کرده و به بندر پیربازار تبعید کرده بدون داشتن هیچ مقامی و به صورت انسان عادی به انجا فرستاده
۴سال بعد
الان ۴ سال از تبعید ماهان و لاله میگذرد لاله حسابی مریض شده او ماهان را کنار خود مینشاند به او میگوید : « پسرم از تونستم تو را به این خوبی بزرگ کنم و تو را از جنگ دور و به سمت کتاب و فرهنگ بکشانم حسابی خرسند و جلو پدرت رو سفید هستم تو الان دیگر بزرگ شدی و من از تو درخواستی دارم.» لاله با سرفه های خونی صحبت او قطع و ماهان میگوید : «مادر استراحت کن» لاله میگوید: «پسرم ازت میخاهم وقتی که مردم مرا در کنار پدرت به خاک بسپاری.» ماهان میگوید : « مادر این حرف را نزن تو سعی کن سلامتی خود را بدست اوری و من به تو قول میدهم که تو را به پایتخت ببرم تا همیشه در کنار پدر باشی.»
ماهان از خانه بیرون میاید اسمان دارد کم کم غروب میکند صدای جیغ یک زن به گوش رسید ماهان به سمت صدا میرود جمعیت قابل توجهی بودند در وسط این شلوغی دو عدد زورگیر به یک دختری حمله کردند تا طلاهایش را بدزدند اما وقتی مامورین امدن و ان زورگیر چاقو در اورده و ان دختر را گروگان گرفتند مردوم همگی میگفتند :«دختر را ول کن دختر را ول کن.» شلوغی ها همچنان ادامه داشت که یک نفر از پشت به ان دو دزد حمله میکند و دختر را ازاد کرده و ان دونفر را حسابی کتک میزند و فرصت حمله به ان دو نفر نمیدهد و تحویل مامورین میدهد ملت همگی او را تشویق و خانواده دختر از او قدر دانی کردند.
ماهان محو تکنیک های او شده بود فکری به سرش زد که از این شهر خارج و به پایتخت رود.
این داستان ادامه دارد................
لطفا نظرات خود را بنویسید تا ادامه دهم با تشکر