
زیر آفتاب داغ تابستان، مردمی در تکاپو بودند، که حتی گوشه چشمی هم به گرمای طاقتفرسا نداشتند.
آنها در ویرانه ساختمانها به دنبال نشانهای کوچک از زندگی میگشتند.
ساختمانهایی که با برخورد موشک و پهباد به تلی از خاک بدل شده بود.
رایحه خاک و آهن و خون چنان در هم ادغام شده بود که شامه را میسوزاند.
در آن برزخِ زمینی، هر گروهی مشغول کاری بود: یکی دفتر نقاشی دخترانهای را به سینه میفشرد و ناله میکرد، دیگری زانو زده بود، ناباور و با چشمانی جوشان به جسم خونین و بیجان پارهتنش خیره شده بود.
آتشنشانها و امدادگران میان خاکروبهها میدویدند چرا که هر ثانیه را ارزشمند میدانستند.
مردی آتشنشان، با پیشانی عرقچکان، روی تلی از خاک زانو زده بود؛ با دستهایی برهنه در تلاش بود خاک و آهن اطراف مردی را کنار بزند که تا سینه در آوار فرو رفته و نفسهایش به شماره افتاده بود.
مرد با گیسوان خاکی و پریشان و چهرهای خیس از اشک سر به زیر انداخته بود، شانههای پهنش از سختی هقهق میلرزید و مجال حرف زدن نمییافت.
گویی بر شانه وزنهی صد کیلویی را تحمل میکرد.
میان اشک و هقهق با صدایی لرزان گفت:« آقا... من را نجات ندهید، از اینجا بروید، من را به حال خودم بگذارید.»
مرد آتشنشان با نفس نفس گفت:« آقا شما حالتان خوب نیست باید به بیماستان منتقل شوید، پیشانیتان خونیست!»
مرد پافشاری کرد:« آقا التماس میکنم... من را نجات ندهید، بگذارید بمیرم.»
آتشنشان توجهی نکرد و با دستانی لرزان به کارش ادامه داد.
خاک به ریههای مرد رسوخ کرد و او را به سرفه انداخت.
پس از لحظاتی به سختی سر بلند کرد، با مردمکی لرزان و جاری، در چشمان آتشنشان عاجزانه نگاه کرد و بریده گفت:« من دو دختر دارم.»
آتشنشان با پشت دست عرق پیشانیاش را پاک کرد.
مرد:«آنها دستانم را...»
سرانگشتان آتشنشان از سختی خاک زخمی شده بود.
سرفه بار دیگر امان سخن گفتن را از مرد گرفت.
آتشنشان با ملاحظه سعی کرد گرد و خاک کمتری به هوا کند که دست ضمختش به چیزی نرم و گرم برخورد کرد.
مرد:« هنوز زیر خاک، محکم گرفتهاند.»
گریه و لرزش بدنش به او اجازهٔ توضیح بیشتری نداد اما همین یک جمله مرد آتشنشان را مبهوت کرد، دستانش سست شد و گلویش خشک، فقط توانست سر بلند کند و به همکارش که ناظر گفتوگو بود، خیره شود.
گوشهایش سوت میکشید و چشمانش بی اختیار گرم و خیس شد.
مرد آتشنشان با ناله در ذهن فریاد زد:«چیست این جنگ، که تاوانش را دستان کوچکی با هزاران رویای رنگی میپردازند؟ چیست موشک، که همهٔ دنیاهای رنگی را با خود به سیاهی جنگ میکشاند؟»
✍🏻 الهه میرزایی