ویرگول
ورودثبت نام
Mary
Mary«با نوشتن تازه آشنا شده‌ام و اینجا دفتر تمرین من است؛ جایی برای روایت‌های ساده و اندیشه‌هایی که می‌خواهم به اشتراک بگذارم.»
Mary
Mary
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

ناظر تنهایی🍃

در این لحظه، این حس برایش از همه‌چیز قوی‌تر بود: تنهایی. نمی‌دانست با این تنهایی چه کند. نه اینکه کسی اطرافش نباشد—بود. نه اینکه با کسی ارتباط نگیرد—می‌گرفت؛ اما درک نمی‌شد یا نمی‌خواست بشود. دغدغه‌ها، افکار و مشغله‌هایش با آن‌ها فرق داشت. نمی‌خواست آن‌جا باشد اما چاره‌ای نبود و پذیرفته بود؛ با این‌حال، انگار تنهایی او را نمی‌پذیرفت.

گاهی حسِ استواریِ کوهی در میان طوفان را داشت و گاهی خودش را ذره‌ای در گرداب می‌دید. به کارها و مشغله‌هایش می‌رسید، می‌خندید، می‌گفت و می‌شنید؛ اما هر از چندگاهی، تنهایی در کوچه‌ای بن‌بست جلویش را می‌گرفت—شاید هم گلویش را.

با وجود اینکه این حس آزارش می‌داد، از آن متنفر نبود؛ از روزی که یاد گرفته بود در چنین مواقعی به همان همیشگی پناه ببرد. همان که آرام و متین نظاره‌اش می‌کرد و از او نمی‌رنجید. همان که تمام بی‌محلی‌ها را تاب آورده و با صبری بی‌پایان دوباره او را می‌بخشید. او که هیچ‌گاه مجبورش نکرده بود؛ گویی می‌دانست دیر یا زود، خسته و بیزار، دوباره به سراغش بازمی‌گردد—با دستِ دوستی یا شاید با شکایت و دلخوری.

شاید دیگر وقتش رسیده بود که نیازش را بپذیرد؛ نیازی به حضوری همیشگی، این‌بار نه از روی ناچاری، بلکه آگاهانه و اختیاری.

تنهاییدل نوشته
۱
۰
Mary
Mary
«با نوشتن تازه آشنا شده‌ام و اینجا دفتر تمرین من است؛ جایی برای روایت‌های ساده و اندیشه‌هایی که می‌خواهم به اشتراک بگذارم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید