
صدف
سروصدا و گریه های نوزاد یک روزه ، کل عمارتو پر کرده بود . مامان ، بچمو از حمام حوله پیچ شده میاره تو اتاق. دلسا هم سریع لباساشو آماده میکنه و با ذوق و شوق به برادر زادش نگاه میکنه و مدام قربون صدقه ی اشکاش میره. بعد از اینکه پسرمو ترو تمیز و خوشگل کردن، مامانم ازم میخواد از جام بلند شم تا بهش شیر بدم .
میخواستم روی تخت بشینم و به پسرم شیر بدم که درد بخیه ی شکمم باعث میشه آهی بلند بکشم . دلسا میاد و دستمو میگیره و کمکم میکنه قشنگ بشینم . پسرمو در آغوش میگیرم و بوسه ای روی موهای نرم و نازکش میزنم. پیرهنمو میدم بالا و نوک سینمو توی دهنش میذارم که با ولع شروع میکنه به شیر خوردن.
دلسا : فداش بشم چه با اشتها میخوره .کل ساختمونو رو سرش گذاشت تا خواستیم حمامش بدیم خخخ
مامان صبا : صدف وقتی بچه بود خیلی آروم بود اصلا اذیتم نکرد .
دلسا خندید و گفت :
دلسا: ولی مامانم میگه آرش شر وشیطون بود. از دیوار راست بالا میرفت فک کنم آیهانم مثل باباش میشه.
شیرین جون مادر آرش وارد اتاق میشه
شیرین : مهمان داریم. دوستم یاسی و دخترش آیدا اومدن تو و بچه رو ببینن صدف
یاسمین خانم و که قبلا زیاد میدیدم و باهاش آشنا بودم ، اما آیدا خیلی کم پیدا بود و بعد از شب عروسیم دیگه ندیده بودمش. تعریفشو از آرش زیاد شنیده بودم و اینکه چقد باهم صمیمی و خوب بودن .بهش با دقت نگاه میکنم انگار بعد از ازدواجش قشنگ تر و جذاب تر شده بود . صورتش بیبی فیس و معصومانه بود و حتی بدون آرایش هم زیبا بود .
دلم میخواست یک ایرادی ازش پیدا کنم و خودمو از اون سرتر بدونم ،اما واقعا هیچ ایرادی نداشت . دلسا با خوشحالی و ذوق آیدا رو بغل میکنه و باهم خوش و بش میکنند. نمیدونم چرا اما کمی از اینکه همه آیدا رو دوس داشتند حرصم گرفته بود.
خانم دکتر جعبه ی شیرینی و باکس پر از بادکنک های کوچولوی آبی، که با گل تزئین شده بودند و کارت هدیه تولد نوزاد هم لابه لای بادکنک و گل ها قرار گرفته بود رو روی عسلی کنار تخت گذاشت . ازش بابت کادو تشکر کردم.
یاسمین : ایشالا قدمش پر از خیر و برکت باشه براتون ماشالاه بزنم به تخته چه نازو خوشگلم هست .
آیدا به سمتم میاد و بهم تبریک میگه و کنارم میشینه . مهربون به آیهانی که تو بغلم داشت شیر میخورد نگاه میکنه . ازتوی کیفش یه سکه ی طلا که روش دعا نوشته بود درمیاره و به گوشه ی لباس آیهان سنجاقش میکنه و میگه :
آیدا: انشاالله هرچی بلا و مریضیه ازش بدور باشه
+ خیلی ممنونم آیدا جان چرا زحمت کشیدی
سینمو از توی دهن آیهان درمیارم
یاسمین : باید حالا بچه رو بغل کنی و آروم بزنی پشتش تا آروغش گرفته بشه
آیدا دستاشو دراز میکنه و میگه
آیدا: اجازه میدی من اینکارو بکنم ؟
نمیدونم چرا اما دلم نمیخواست پسرمو دست اون بدم. یه حسی وادارم میکرد از آیدا زیاد خوشم نیاد و بهش نزدیک نشم . با اکراه آیهانو میدم دستش و میگم مراقب باش نیوفته .
آیدا با خوشحالی و ذوق آیهانو سفت بغل میگیره و دور تا دور اتاق تابش میده و آروم به کمر آیهان میزنه.
شیرین : انشاالله روزی خودت آیدا خانم توم دیگه وقتشه بچه بیاری .
یاسمین : منم دلم میخواد نوه امو ببینم ای جانم هیچ حسی قشنگ تر ازین نیس.
تقه ای به در میخوره و آرش یاالله گویان وارد میشه
آرش: محفل زنونس ؟مرد هم راه میدین یا نه؟
دلسا : تو خودت صاحب محفلی بفرما تو پدر جان
آرش بعد از سلام و احوال پرسی با آیدا و مادرش ، به سمتم میاد و بوسه ای روی گونم میزنه و میگه :
آرش: حالت چطوره عزیزم؟
+خوبم یکم درد دارم فقط
آیدا سمتمون میاد و با لحن بچگونه به آرش میگه :
آیدا : بابایی منو بگلم میتونی ؟
آرش با لبخند بچه رو از دستش میگیره و قربون صدقه ی آیهان میره .
آرش: بیا ببینم پسرم
آیدا شونه به شونه ی آرش میایسته و دوتایی باهم به آیهان خیره میشن. آیدا به آرش نگاه میکنه و میگه :
آرش: درسته بوره اما بزرگتر بشه شبیه تو میشه
آرش جواب میده :
آرش: پس خیلی جذاب و خوشتیپ میشه مگه نه ؟
آیدا : دخترکشم اضافش کن خودشیفته
و باهم دیگه میخندن .
از این صمیمیت بین آرش و آیدا حس بدی گرفته بودم. اونا جلوی من داشتن باهم پچ پچ میکردن و میخندیدن و من بهشون زل زده بودم. آرش حتی متوجه ی نگاه های خیره ی منم نشده بود و ناراحتیمو ندید. آیدا گونه های آیهانو نوازش میکرد و میبوسید و آرش داشت عاشقانه به هر دوتای اونها نگاه میکرد و لبخند میزد.
هیچ کس توی جمع متوجه ی نگاه های آرش به آیدا نشده بود اما من میفهمیدم . قلبم میخواست منفجر بشه . من نشسته بودم و داشتم به زنی نگاه میکردم که بچه ی من تو بغلشه و شوهرم داشت بهش عاشقانه نگاه میکرد و لبخند میزد. انگار کابوس میدیدم . دیگه تحملم سر اومده بود جلوی من داشتن لاس میزدن و عین خیالشونم نبود از حسادت دارم میمیرم....