ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ روز پیش

قصه ی ماه

درحالی که به نقطه ای نامعلوم از زمین خیره شده بود، خود را روی تاب سفید دونفره در حیاط، با پایش به عقب و جلو هلدمیداد. افکارش پریشان و آشفته بود.  کاغذی در دست گرفته بود .دلیل اینهمه آشفتگی همین کاِذی بود که به عنوان نامه ای ناشناس بدستش رسیده بود .چه کسی می‌توانست همچین شوخی زشت و کثیفی با او بکند؟! زیر لب زمزمه میکند


این نامه ی کوفتی از کجا پیداش شد؟


واقعا اگر کار یکی از دوستانش باشد و فقط محض سربه سر گذاشتن او دست به چنین کار احمقانه ای زده باشد، نمی‌شود ساده از او گذشت بدترین برخورد را با او میکرد.

بلاخره نگاه خود را بعد از چند ثانیه از زمین گرفت و با دقت تر و وسواس تر به کاغذ توی دستش نگاه کرد .کاغذ و پاکت نامه را پشت و رو کرد خبری از اسم و نشانی نبود . دوباره به آن دو خطی که با دستخطی کج و معوج و شکسته که مشخص است از عمد اینجور نوشته شده تا صاحب دستخط شناسایی نشود نگاه کرد. با حرص و خشم و با ادای مسخره ،طوری که می‌خواست صاحب ناشناس نامه را تحقیر کند با صدای بلند شروع به خواندن کرد:
 
واقعیت چیزی نیس که تو میبینی و بهت میگن "واقعیت رو من بهت میگم تو دختر خانواده ی کریمی نیستی اونا تورو به سرپرستی گرفتن."

بعد از پایان حرفش آیدا با خنده ای هیستریک و عصبی نامه ی توی دستش را مچاله کرد .

شوخی ناجوری بود. جوری بلند میخندید که اگر کسی اورا در این وضع می‌دید فکر میکرد دیوانه شده.


+برو به درک عوضی


و نامه ی مچاله شده را با غیظ به زمین پرت کرد. نباید راجع به این موضوع با کسی خصوصا پدر مادرش حرفی میزد ، ولی حرف زدن با دلسا شاید کمی اورا آرام میکرد او رازدار خوبی بود همیشه با او مشورت میکرد. با این فکرش سریع از جایش برخاست و کاغذ مچاله را برداشت باید این مدرک را مخفی میکرد فعلا تا زمانی که صاحبش پیدا شود. به اتاقش رفت و گوشی را سریع از روی تخت برداشت. با کمال تعجب چند میسکال از دلسا دریافت کرده بود. با هیجان شماره ی او را گرفت حتما خبر مهمی داشت. بعد از چند بوق دلسا جواب می‌دهد


_ سلام آیدا چطوری عزیزم؟ کجایی تو بابا یکساعته منتظرم


+سلام دلی والا چی بگم خوب که نه یکم عصبی ام یکی امروز یه شوخی ناجوری باهام کرده


_چه شوخی ای؟ کی شوخی کرد؟


+ نمیدونم کیه اگه بفهمم پدرشو درمیارم حالا وقتی دیدمت بهت میگم راستی پنج بار تماس گرفتی خبریه؟


_وای آره آیدا خبر دارم اونم چه خبری داغه داغ

مکثی می‌کند و با هیجان و کنجکاوی زیاد میپرسد:


+ خیر باشه انشاالله


_ خیره آیدا یکی دست گل به آب داده و قراره به این زودیا داماد بشه


آیدا با پوزخند معناداری سریع جواب داد


+هه از پسرای دانشگاهه نکنه مهرداد رو میگی کیو بدبخت کرده این سری


_ نه آیدا کسی بدبخت نشده تازه قراره خوشبخت هم بشه دختره ی فقیر و هیچی ندار خودشو قالب کرده به آرش البته شنیدم خیلی خوشگله. آرش و با همین خوشگلی گول زده طلسم شده اصلا آرش میخواد باهاش ازدواج کنه چون پدر دختره رابطه ی اونا رو فهمیده و شر به پا کرده و میخواد ....

دلسا بدون هیچ کم و کاستی از ماجراها و دعواهایی که درخانواده بر سر موضوع  رابطه ی آرش و تصمیم او برای ازدواج شده بود بدون اینکه بفهمد با هر کلمه که می‌گوید چه آشوبی در دل آیدای عاشق بیچاره می‌کند ادامه می‌داد.

میگفت و میگفت و آیدا مات و مبهوت بی صدا و ساکت گوش میداد.  دیگر صدای دلسا رو نمی شنید انگار گوش هایش کر شده باشد .پاهایش دیگر توان ایستادن نداشت سست شده بود گر گرفته بود و احساس می‌کرد کسی گلویش رو گرفته تا خفه اش کند. احساس کرد حالش دارد بهم می‌خورد می‌خواست چیزی بگوید اما زبانش سنگین شده بود و در دهان نمی‌چرخید. دستش را مثل کسی که می‌خواست به ریسمانی چنگ بزند به دیوار زد تا نیوفتد صدای دلسا حالا برایش واضح شد که اسمش را نگران صدا میزد اما قبل از اینکه جوابی بدهد چشم هایش سیاهی رفت و یکهو بیهوش بر روی زمین افتاد...

زمینکاغذ
۷
۰
*Sogand*
*Sogand*
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید