
راوی
چشمان آبی رنگ صدف ، از شیطنت میدرخشید. امشب همانطور که میخواست پیش میرفت. به خودش خیلی رسیده بود و آرش از این تغییر و تحولات او بسیار خوشحال و راضی بود. آرش اورا در آغوش گرفت . دستی بر موهای صدف کشید و با تعجب پرسید
آرش: عزیزم چرا موهاتو کوتاه کردی ؟
صدف : گفتم یه تغییری کرده باشم رنگش چطوره بهم میاد آرش؟
آرش با لبخند سرش را تکان میدهد
آرش : خیلی بهت میاد خیلی خوشگل شدی عزیزم
صدف با عشوه تابی به سرو گردنش میدهد
صدف : امشب شب منو توعه عشقم باید امشبو جشن بگیریم
جام شراب را از روی میز برمیدارد و به دست آرش میدهد. و جام خودش را بالا میگیرد
صدف : به سلامتی خوشبختی و عشقمون
آرش با نگاهی خاص و لبخندی جذاب ، به چشمان صدف که بسیار با آرایش خوشگلتر شده بود زل میزند و میگوید
آرش : به سلامتی تو خوشگل من
و هر دو باهم جام را سرمیکشند. چشمان صدف خمار شده بود و دیگر طاقت نداشت .
دستانش را دور گردن آرش حلقه کرد . نگاه آرش بین لب ها و چشمان صدف در رفت و آمد بود . صدف لب هایش را باز کرد و زمزمه کرد
صدف : دوست دارم
آرش اورا سفت به خود فشرد و بوسه ای عمیق و طولانی بر روی لب هایش نشاند .
آرش با حرارت و عشق اورا میبوسید . دستش را سمت بند نازک لباس صدف برد و آن را از شانه اش پایین انداخت . بعد از چند لحظه ی نسبتا طولانی ، صدای پرستار آیهان ، آن دو را که غرق عشق بازی بودند متوجه ی خود کرد .
کیانا با چشم های گرد شده به صدف خیره شده بود . صدف رژ لبش پخش شده بود و بند های لباسش افتاده بودند که خط سینه اش به خوبی نمایان بود . سریع با خجالت و شرم سرش را پایین انداخت و هول هولکی گفت
پرستار: ببخشید مزاحمتون شدم خواستم بگم کاری با من ندارید؟!
صدایش از شدت خجالت میلرزید و آرش این را فهمیده بود . آرش خنده اش گرفت اما قبل از اینکه چیزی بگوید ،صدف طلبکار و عصبانی از اینکه وسط خوش گذرونی شان پریده بود گفت :
صدف: حتما باید الان میومدی ؟کارت داشتیم صدات میزدیم هنوز اینو نمیدونی؟
دختر استرس گرفته بود و از ناراحتی دستانش میلرزید
پرستار: ببخشید خانم من نمیدونستم. آیهان و خوابوندم گفتم بیام ببینم چیزی لازم ندارید بعدش برم بخوابم
آرش : اشکالی نداره .دستت درد نکنه حتما خیلی خسته ای برو بگیر بخواب
صدف چشم غره ای به او میرود و لباسش را مرتب میکند . از جایش بلند میشود و به آرش آرام میگوید
صدف : تو اتاق منتظرتم عزیزم زود بیا
صدف که به اتاقش میرود ، آرش پوفی میکشد و در لیوانش دوباره شراب میریزد و یکجا سر میکشد. چشمش به کیانا می افتد که هنوز آنجا بود . آرش سوالی به او نگاه میکند
آرش: چیز دیگه ای هست میخوای بگی؟
دختر با همان حالت شرمزدگی گفت
پرستار : یادم افتاد بگم پدر زنتون اومده بودن آیهان و ببینن. یکم اینجا نشستن بعدشم خیلی زود رفتن گفتن سری بعد باز میان سر میزنن بهتون
آرش پوزخند معناداری میزند و لیوان خالی از مشروبش را روی میز میگذارد و از جایش بلند میشود. دستش را در جیب شلوارش برده و زمزمه میکند .
آرش : مرتیکه ی دغل باز
کیانا با تعجب به آرش نگاه میکند
آرش : خیلی خب شبت بخیر میتونی بری
نمیدانست چرا آرش از آمدن پدر زنش چندان راضی نبود . پس انگار فقط او نبود که از رفتار پدر صدف خوشش نمیآمد و به نظر میرسید مرد خوبی نباشد . آرش که به اتاق رفت . دوباره فکرش به اتفاق های چند دقیقه قبل پر کشید .
به خودش لعنت فرستاد و در دل گفت کاش هیچوقت پایش را در این خانه نمیگذاشت . فکرش را هم نمیکرد یک روز از مرد زن و بچه دار خوشش بیاید . آهی کشید و غمگین و ناراحت به اتاق آیهان رفت تا بخوابد .
***************************************************
آیدا
بعد از مدتها رفته بودم سراغ کاری که عاشقش بودم. تنها نقاشی منو آروم میکرد . وقتی قلم رنگ، آروم و نرم روی بوم کشیده میشد، وقتی بوی رنگ ها مشاممو قلقلک میداد، احساس بهتری نسبت به زندگی پیدا میکردم .
توی دنیای رنگارنگی خودم غرق میشدم و هر چیزی که توی تخیلاتم بود و روی تابلوی سفید میآوردم. غرق کارم بودم که دستای فرنام رو روی شونه هام حس میکنم . گونمو بوس میکنه و در گوشم میگه
فرنام : عزیزم داری چی میکشی ؟
هنوز اتفاقات چند شب پیش جلو چشمام بود . از اینکه باهاش رابطه داشته باشم بیزار بودم .حتی از اینکه همش فکر کنم حین رابطه منو یه زن دیگه تصور کنه هم بیزار بودم . من خواستنی نبودم برای همین بهم خیانت کرد. حتی از خودم بخاطر اینکه خواستنی نبودم هم بیزارم.
دستاشو از روی شونه هام برمیدارم و خودمو خونسرد و بیخیال نشون میدم آروم جوابشو میدم
+خودمم نمیدونم دارم چی میکشم. ممکنه همه چی از توش دربیاد ممکنه تصویر زنی رو بکشم که بهش خیانت شده
پوزخند میزنم
فرنام با اخم نگاهی به تابلو و بعدش به من میندازه و با ناراحتی میگه
فرنام : آیدا چرا داری اینکارارو با من میکنی ؟ قبول دارم در حقت بدی کردم اما داری هر روز عذابم میدی. هر روز تیکه بارم میکنی از اینکه باهام بخوابی حالت تهوع میگیری و فاصله میگیری دیگه دارم دیوونه میشم از دستت.
با عصبانیت قلم مو رو پرت میکنم روی زمین و از جام بلند میشم و با خشم کنترل نشده ای جلوش وایمیسم و میگم
+انتظار داری چیکار کنم؟ هر شب تو بغلت باشم و بخوابم باهات و به ابراز احساسات دروغت جواب بدم و نیشم باز بشه؟ اگه من یه روز بهت خیانت میکردم چیکار میکردی؟
دستای فرنام مشت میشن و با همون اخم جواب میده
فرنام : ترکت میکردم تو حق نداری با کسی جز من باشی
پوزخندی میزنم و میگم
+چجور تو حق داشتی؟ نترس من مثل تو هرز نمیپرم ولی اجازه هم نمیدم با اونی که باهاش بهم خیانت کردی زندگیمو خراب کنی و بعد خوش و خرم باهم باشین و بهم بخندین . من جلوی اون زنه رو میگیرم نمیذارم بیاد توی زندگیت چون تو شوهر منی. درسته خواستنی نیستم اما میتونم بشم. نمیذارم کسیو جز من دوس داشته باشی .
فرنام یکباره گره ی اخماش باز میشه وترحم و غم توی چشمای مشکیش موج میزنه . دستامو توی دستاش میگیره و با لحن ترحم آمیزی که اصلا دوسش نداشتم میگه
فرنام : کی گفته تو خواستنی نیستی . تو عشق منی میدونم باور نمیکنی اما تو تنها دختری هستی که اینقدر عاشقشم و میخوامش با هرکسی بودم عین تو نبود برام. من اون شب کنترلمو از دست دادم اصلا نفهمیدم چجور شد رفتم پیش اون زن. من تورو میخوام آیدا نه اونو
چشمام پر اشک شده بود سرمو تکون میدم و با بغضی که تو صدام بود میگم
+ نه نه تو دوسم نداری هیچوقتم نداشتی
فرنام منو در آغوش میگیره و چندبار بوسه روی موهام میزنه کمرمو نوازش میکنه و آرومم میکنه . دوباره توی آغوش گرمش داشتم حل میشدم . با اون عطر دلنشین و خوشبوی همیشگیش که از خود بیخودم میکرد . در نهایت بی اختیار دستام بالا میان و روی کمر فرنام گذاشته میشن . منم حالا اونو در آغوش گرفته بودم .
فرنام : چمدونتو جمع کن باید یجایی بریم
آروم خودمو از آغوشش عقب میکشم و سوالی نگاش میکنم
+ کجا بریم؟
فرنام به چشمام نگاه میکنه
فرنام : جایی که خیلی دلم میخواد ببینیش...