
ابر بسیار تیره و پر باری بر سر خاک های دلم جای گرفته است.
نه میرود، نه می بارد که آرام یابم.
با آن دو چشمی که حتی نمی دانم چگونه وصفش کنم به من نگریسته است.
خشمگین نیست. نکند ناراحت است؟ نه نه، یقیقا این هم نیست. پس چیست؟.
او ترسیده!.
آری ترسیده! اما از چه؟. نکند از آینده پیش رویش واهمه دارد؟.
خدای من، آن چشمان گود افتاده و موهای ژولیده را ببین!.
اینگونه می خواهد به استقبال آینده رود؟.
گویا نمی خواهد به سوی آینده رود. در گذشته اسیر شده. هر چه خیز بر می دارد هزاران دست از گذشته او را به درون خود می کشیند. او در گذشته بلعیده شده است.
آه عزیزانم....
من کجا هستم؟.
آیا این آیینه است؟. پس این که در مقابلم ایستاده کیست؟.
یلدا عبدالله پور....