ویرگول
ورودثبت نام
اشتیاق*
اشتیاق*بیست‌و یک سالگیِ بودن در زمین. (غرقه در علوم‌انسانی و هنر)
اشتیاق*
اشتیاق*
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

آزادی‌ام را چگونه حمل کنم؟

به «آزادی» فکر می‌کنم. به این واژه پرشور بی‌انتها! این خواستنیِ همیشگی، برای من و ما. می‌خوام بدونم جوش‌و خروش این مفهوم چطور در زندگیِ من در جریانه.‌ ذهن من چطور بهش معنا داده تا زندگی‌م پذیراش باشه؟ من چطور دریافت می‌کنم این دلخواه حیات‌بخش رو؟

آزاد بودن، همیشه برای من تعریف ساده‌ای داشته. دست‌نیافتنی و دور نیست. قله‌ی کوه نیست که تقلا کنم روزی فتح‌ش کنم. رهایی برای من شبیه یک دریاست که درش شناورم. سیال و در حرکته و در بطنش همراهم می‌کنه. دریایی که گاه با هزار موج به تن‌م می‌کوبه و ازم عبور می‌کنه و گاهی در حجم خیس بی‌نهایتش معلق‌م. آزاد بودن برام با زندگی مترادفه! با روزمره‌ام.

آزاد بودن در "زندگی روزمره‌"ام تعریف‌ می‌شه. کمالِ آزادی من همه لحظاتی‌ان که احساس سبکی می‌کنم از جاری بودن زندگی. تموم وقت‌هایی که به اندازه‌ی باد لابه لای شاخه‌های پشت پنجره‌‌ام، درست مثل شاخ‌و برگ‌های رقصنده در باد و ابرهای معلق در آسمون احساس رهایی می‌کنم. «رهایی‌ام رو صاحبم!» من اما غریبه‌ نیستم با اسارت و در بند بودن. من طعم گس زندگیِ به دار آویخته شده رو سال‌ها چشیدم. و باور دارم آدمی که حصار رو تجربه و درک کرده باشه، با عبور از اون تجربه‌ها رهایی و آزاد بودن رو هم بیشتر درک می‌کنه و ازشون سرشار می‌شه.

آزادانه زیستن، برای من یعنی در اختیار داشتن تمام زمانم! روز و لحظه‌ام که همه‌چیزمه برای خودمه! قادرم هر کاری می‌خوام کنم و لحظه رو به هر شکلی که می‌خوام دربیارم. این منم که برای زندگی‌م انتخاب می‌کنم، رهبر زندگی‌مم!

یا مثلا این‌که هیچ مکانی به پام زنجیر نزده و هیچ موقعیت جغرافیایی‌ای من رو به خودش محدود نمی‌کنه. می‌تونم هرجا که می‌خوام برم، ی جوری که انگار همه دنیا به خودم متعلقه. می‌تونم همه زندگی رو تو کوله‌پشتی‌م بچپونم و به هر‌ گوشه از جهان سر بزنم.

آزادی یعنی خلوت خودم رو دارم، فضای شخصی خودم رو و می‌تونم هروقت که می‌خوام با خودم تنها باشم و از سکوت آرامش بگیرم؛ و هروقت که خواستم هم در جمع‌ها و کنار بقیه باشم.

و آزادگی فراتر از زمان و مکان، یعنی همین‌که حالم خوبه! فارغ ز غوغای جهان من دلخوشم، اشتیاق‌ درونی‌م از هر چیزی بیرون از خودم عظیم‌تره! میل مستانه‌ای به زندگی دارم و می‌خوام حضورم در این جهان زیبا باشه. اجازه نمی‌دم زندان‌های تاریک افسردگی، ناامیدی، خشم و نفرت محبوس‌‌م کنن و دورم دیوار بکشن.

و البته، عشق سبز بی‌کرانی رو تجربه کردم که در قلبم شعله‌وره. آدم جاودانه‌ی خودم رو پیدا کردم که برای تمام زندگی انتخابمه و می‌خوام دنیارو به پاش بریزم. آدمی رو دارم که بشه بهش گفت عزیزم"من از آن روز که در بند توام آزادم". من با این عشق رهایی‌بخش که اون به زندگی‌م گسیل می‌ده آزاده و بی‌پروام!

در نهایت: کمال آزادی برام یعنی هیچ‌چیز بیشتری نخواستن. احساس کافی بودن. رسیدن به اون نقطه‌ی امن که به لحظه راضی‌ای. قانع بودن به بودن با عزیزان، خونه و خونواده و دوست و عشق و لحظه. —که با خودت بگی زندگی‌م همین‌جوری که هست خوب و کافیه. نیاز نیست خودم رو به آب‌ و آتیش بزنم برای هیچ دستاورد و موفقیت و درجات بالاتری!

همین. منم موافقم با سارتر که می‌گه «انسان محکوم به آزادیه!».

* عنوان پست رو از شعر شاعر فلسطینی محبوب‌م، محمود درویش برداشتم که عکسش رو گذاشتم. و راستش نمی‌دونستم قراره چی درباره‌اش بنویسم. ولی خوبه که نوشتم و الان می‌دونم چگونه حمل کنم آزادی‌ام را! حالا برام روشنه آزادی برای من چه شکلیه. کجا دنبالش بگردم تا از آنم بشه.

—آزادی در زندگی شما چه معنایی داره؟


_جمعه، یک‌م خرداد۴۰۵

زندگیآزادیشعرعشقمعنا
۱۵
۲
اشتیاق*
اشتیاق*
بیست‌و یک سالگیِ بودن در زمین. (غرقه در علوم‌انسانی و هنر)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید