1
حوالی ساعت پنج صبح بود. با احساس گیجی و سردرگمی از خواب پریدم. چقدر وحشتناک! باز هم آن کابوس تکراری! هنوز هم گوشم از صدای شلیک سوت میکشید و تصاویر از مقابل چشمانم محو نمیشدند. عجب مصیبتی! در خواب بیسر و سامانم هم یک نفر قاتل است، یک نفر کشته میشود و خون بر در و دیوار جهان میبارد. این است زندگی! لااقل کاش همهی این جنایتها به خوابوارههایم خلاصه میشد. کاش حقایق در بیداری فجیعتر نبودند. نمیدانم باید از خوابهایم به بیداری پناه ببرم یا از بیداری به خواب!
پنجره اتاق از دیشب نیمهباز بود و خنکای دم صبح بهار را به درون میدمید. آسمان میرفت که با آرایش ابرهای هنگام طلوع باشکوهتر شود. میشد دقایقی با تماشای عظمتش هر چیز دیگری را از خاطر زدود. تنها یک نفس عمیق؛ تطهیر در در تازگی هوا! یک بازدم عمیقتر؛ احساس سبکبالی و سبکدلی! سرما و احساس رطوبت هوا پاهایم را به سوی چارچوب پنجره حرکت دادند. همهچیز در منظره عادی بهنظر میرسید؛ گویی جهان سعی میکند حفظ ظاهر کند و پرده بپوشد به تمام وقایع پررنج این روزها. نرم نرم باران میبارید؛ گربهای در کنار سکویی خودش را جمع کرده بود؛ پرندهها آزادتر از همیشه و درختها سبزتر از هر بهار دیگری جلوه میکردند. پیرزن همسایه پاچهی شلوارش را تا زانو بالا داده بود و مشغول رسیدگی به گل و گیاههای حیاط سرسبزش بود؛ از کاج بلند عزیزدردانهاش که همیشه حسو حال جشن کریسمس غربیها را تداعی میکرد گرفته تا گلدانهای کوچک روی ایوان. در خانه کناریاش مرغ و خروسها آزادانه در حیاط ولو بودند. پنجره کوچک اپارتمان روبهرویی بسته بود؛ با این حال میدانستم غروب پیرزن را دوباره همانجا خواهم دید که گردنش را از پنجره آشپزخانه به بیرون خم کرده و کوچه را دید میزند؛ و یا پیرمرد را که با فراغتخیال دود سیگارش را روانهی راه میکند.
کمکم سر و کلهی جمعیتی پیدا شد که میرفتند تا به صف نانوایی ملحق شوند. ساعت شش صبح بود و مردم باحوصله، زندهدل و سحرخیز. من معمولا جزو آن دسته نیستم که سرصبحی شال و کلاه کنم و راهی نانوایی شوم؛ هرچند در آن روز خاص بهانههای دیگری برای بیرون رفتن از خانه سراغ داشتم. ناگهان تصمیم گرفتم برای رهایی از کرختی و سرحال آمدن روزم را با دوچرخهسواری شروع کنم. برای رهایی از چربی اضافه دورشکم رکاب بزنم و برای رهایی از افکار وحشتزا از بین صدها درخت عبور کنم.
کمی بعد درحالی که سوار بر دوچرخه راه را میکاویدم از بوی گرم نان داغ که در سبد جلوییاش قرار داده بودم سیر و سرمست میشدم. با خود اندیشیدم لحظاتی هم هست که انسان در آنها دوباره کودکیاش را زندگی میکند؛ مثل موقعی که با آسودگی تمام فرمان دوچرخهای را در دست میفشارد یا هنگام دویدن بیباکانه روی ماسههای داغ. به خیال میمانند زیبایی این لحظات!
دو ساعت تمام رکاب زدم؛ به نفس نفس افتاده بودم. از فرط گرسنگی اثری از نان در سبدم برجای نمانده بود. دیگر فقط میخواستم به خانهی عزیز برگردم تا روز کاریام را از سرگیرم. خسته و عرقریزان به ساعت مچیام نگاهی انداختم؛ ساعت هشت صبح! هشت صبح مانند جرقهای در جلوی چشمانم برق زد. این همان ساعتی بود که در نزدیکی خانهام یک قرار صبحانهی مهم داشتم که مدتها انتظارش را کشیده بودم. پوف! چطور ممکن است فراموشش کرده باشم؟! بوی نان و هوس تفریحی کودکانه! چه مستکننده برای انسان... .

_اردیبهشت۴۰۵
_داستان کوتاه r1 (شماره یکم از مجموعهاش)
* اولین داستانی که بعد از بازگشت خوندم.
2
خیابانها، همه شبیه همند. همه از خودت گذر میکنند و زمینت را لگدمال پاهایشان. کنار پیادهرو ایستاده بودم و به عابران نگاه میکردم. چهرههای غریبه اما همگی آشنا. من این موجود سراسیمه را خوب شناختهام: حسرتهایشان را، دلآشوب بودنشان، غوغای درون ان کالبدها، قلب سرخ پاره پاره جمع شده در قفسه سینه و لایه لایه گوشت و استخوان روی هم تپانده شده. گوشتهای متحرک و زنده، ۴۰ کیلو، ۵۰ کیلو، ۶۰ کیلو. عجب درهم پیچیدگی ماهرانهای! به چه میاندیشیدم؟ دنبال چه میگردم در این ازدحام رعدآسا؟ نمیدانم. باید راه بروم و پیدایش کنم. خوب که نگاهشان کنی بیشتر و بیشتر جمجمهشان را میشکافی و تصاویر درونشان را ورق میزنی، جمعیت را میگویم. اما نمیخواهی! میخواهی دل خوش کنی به هرچه که به زبان تو صحبت نمیکند و همصدایت نمیشود: درخت، دریا، کوه و پرنده. چه سبزی و زندگی بیانتهاییست در این خفتگان خاموش! به چهارراه بعدی میرسم. زمان زیادی چون باد وزیده و گذشته و از جوانیام چهارراه به چهارراه گذر میکنم. او که از درخت، دریا، کوه و پرنده زیباتر و عزیزتر است کجاست؟ به میان کدام سبزشاخهها، در سیلاب مواج کدام دریاها، در دامنه سترگ کدام کوه او را بجویم؟ چهارراه بعدی. انتظار، صبر، گشتن و گشتن. به باد سپردمش! در چهارراههای قبلتر از کنارش گذشتم و من نمیدانستم، این جستنها دوباره به او نمیرسند. در کدام خیابان این جهان جستوجویش کنم؟ آه. راههای زیادی پیش روست. راههای زیادی باید پیموده شود تا آدم بتواند او را پیدا کند و دوباره خودش را درش ببیند.
_پنجشنبه، آخرین روز اردیبهشت ۴۰۵
_داستان کوتاه r3 (فقط به یاد اون—باید واسه مجموعهاش اسم انتخاب کنم.)
*ظرف حدود ۲۰ دقیقه و بدون فکر نوشتمش. جریان سیال ذهن، همونطور که دوستتر دارم و میپسندم. —مثل هر دفعه دیگهای دقیقه نودی و با عجله و روز کلاس، آخر هم وقتی رسیدم که دیگه رفته بودن. برگشتم خونه و برای استاد عزیز فرستادمش.
*یاد خیلی نویسندهها و آثار میفتم با فضاش: نعلبندیان، کافکا، والریا لوئیزلی، تهوع، شبهای روشن، بیگانه، ... .