ویرگول
ورودثبت نام
پارسا زندی
پارسا زندییه روزی منم و گیبسون کاستوم دهه۶۰ و یه منظره ناب کانال روزمره:https://t.me/tonnel42 کانال درسی و روزمره‌های پزشکی:https://t.me/doclecterhouse
پارسا زندی
پارسا زندی
خواندن ۷ دقیقه·۲ ماه پیش

جنگ‌نوشته |قسمت ۱

از آخرین نوشته‌ی اینجا چندین و چندماه می‌گذرد. همه چیز دستخوش تغییر شده و نه من نویسنده و تجربه‌گر قبلی‌ام و نه شما خواننده‌های قبلی دیگر.

مجموعه نوشته‌هایی که منتشر می‌کنم به خاطر دل خودم است و دوست‌دارم جایی باقی بماند. تکه متن‌ها را selective انتخاب کرده‌ام پس اگر بخشی از متن بی‌ربط است، بر من ببخشایید. نوشته‌هایم روزنگار نیست و برخی روزها که کاسه‌ی صبرم لبریز شده، چیزی نوشته‌ام.

۱۵ اسفند ۱۴۰۴

نمی‌دانم در کجای تاریخ ایستاده‌ام. گیج و گنگ و مبهوت به ادامه‌ی ورق خوردن تاریخ می‌نگرم. روزانه برای فرار از افکار موهوم و ناپیدای اینکه قرار است کجای تاریخ باشم به درس پناه می‌برم. تنها پناهم درس است. از وضع درس خواندنم راضی نیستم و به نوعی این درس خواندن را چرک می‌دانم. با تمرکز نیست. آن طور که می‌خواهم نیست. طوطی‌وار چیزی را می‌خوانم و به جایی در نزدیکی حافظه‌ی کوتاه مدتم می‌سپارمش.

یک صفحه و نیم خواندن اختلالات آدرنال از سیسیل دماری از روزگارم درآورد که فکرش را هم نمی‌توانی بکنی. صفحه‌ای چهل‌و‌پنج دقیقه. جالب است. راستش تمام وجودم پر از سوال است و پاسخی برایش نمی‌بینم.حوصله‌ی کتاب خواندن را ندارم. این جنگ مثل قبلی بخشی از روحم باز از من جدا شده است و انگار متعلق به هیچ بخشی از تاریخ نیستم. دو صفحه کتاب خواندم و حوصله‌ام نگرفت و به گوشه‌ای پرتش کردم. هیچ چیز مثل زندگی انسان‌وارانه نیست که من الان انتظارش را داشته باشم که بخواهم به آن ادامه بدهم.

به این فکر افتاده‌ام که چه می‌شد یک گلدان پر از گل می‌داشتم. گل خریدن کاری زیباست اما در این دوره و این وضعیت، حتی خریدن گل هم هزینه است و اگر منطقی نگاه کنیم، در لیست خریدهای منطقی جای نمی‌گیرد مگر هدیه‌ای از دوست باشد که مع‌الاسف نه دوستی هست و نه گلی.

از دیگر فانتزی‌هایم این بود که کاش دوستی کافه‌دار داشتم. همیشه به افرادی که چنین دوستی دارند حسادت می‌کردم. نمی‌دانم برای چه؟ شاید به خاطر این که تجدید دوستی در کافه یا همچین چیزی برایم خوشحالی می‌آورد یا شاید صرفاً دوست‌دارم قهوه‌ام را از دست یک دوست بگیرم.

موسیقی قطع است و چیزی در ذهنم پخش نمی‌شود.

۱۵ اسفند است و کمتر از ۱۵ روز دیگر نوروز است و من از اعماق قلبم دعا می‌کنم که تا قبل از عید این جنگ به پایان برسد. دوست‌دارم تهران را در فروردین دوباره سالم و زنده ببینم. فروردین‌های تهران را بیش از هر چیز دوست‌دارم و حاضر نیستم برای هیچ دلیلی تهران را ترک کنم. فروردین‌های تهران یکی از معدود زمان‌هاییست که بدجور خوشی زیر پوستم می‌خزد. شاید چون تهران ساکت و آرام و بهاری‌است.

شاید دلیل این حجم از تنهایی زیادی که دارم برای این است که نمی‌توانم اجتماعی باشم. نمی‌توانم حرف‌هایم را به زبان بیاورم. آن‌ها را می‌بلعم. درست مثل تنهایی‌ام که مرا بلعیده است. ارتباط و دوست و آشنا وقت و انرژی می‌خواهد و من هربار گول این موضوع را می‌خورم.

۱۶ اسفند ۱۴۰۴

جنگ چهره‌ی رمانتیک ندارد و اهل رمانتیک سازی نیستم اما هنگامی که احساسات بروز پیدا می‌کنند، تجربه‌ی احساسات شکلی دیگر به خود می‌گیرد. هنوز دوست دارم به این فکر کنم که انسان بودن و داشتن ارتباطات انسانی خوب است. متاسفانه آدمی نیستم که برنامه‌ام پر از قرارهای ملاقات باشد اما بودن با آدم‌ها را دوست‌دارم. دوست‌دارم از روزمره‌ی آدم‌های متفاوت بشنوم و بخشی از چیزهای خوبشان را به زندگی خودم اضافه کنم. وقتی مرگ حس می‌شود، به همان اندازه زندگی قوت می‌گیرد. همه چیز چندین برابر آنچه هست جلوه می‌کند و احساسات را با اغراق تجربه می‌کنم. زیستن را دوست خواهیم داشت.

نمی‌دانم چه می‌شود یا به کجا ختم می‌شویم اما دوست‌دارم برای بار دیگر حس خوب بودن در کنار آدم‌های دیگر را تجربه کنم.

۲۰ اسفند ۱۴۰۴

مدام این تصویر جلوی چشمم است که با شعله‌ی اجاق گاز سیگار می‌گیرانم. نمی‌دانم چرا اما این تصویر اصلاً از جلوی چشمم عبور نمی‌کند.

سریال The Bear یک دیالوگ جالبی دارد و می‌گوید که وقتی در آشپزخانه جایی آتش می‌گیرد، با خودت می‌گویی اجازه بدهم تمام آشپزخانه آتش بگیرد تا کل این دردها و رنج‌ها و سگ‌دو زدن‌ها و فشارهای روحی تمام بشود. صرفاً بایستی و سوختن را تماشا کنی. به این دیالوگ بسیار فکر می‌کنم.

می‌خواهم درباره‌ی شرایط ایران بنویسم اما چه دارم بگویم. چه می‌توانم بگویم؟ مگر در دستان من است؟ مگر کاری می‌توانم بکنم؟

انسان وقتی که از شیر مادر [به نوعی خود مادر] در کودکی جدا می‌شود، احساس درماندگی و حسادت می‌کند. راه‌حل کودک ساخت فانتزی به معنایی پیچیده است که نه در توان من برای گفتن است و نه مجالی برای توضیح. در جنگ به این نتیجه رسیدم که انسان فقط در آن زمان فانتزی تولید نمی‌کند بلکه در هر وقتی که احساس کند جانش به خطر افتاده یا ارتباطش با حیات دچار مشکل شده [از کلمه‌ی سائق زندگی از گفته‌های یالوم و فروید دست و پا شکسته وام می‌گیرم]، شروع به فانتزی سازی می‌کند. این حرفم نه زیر تیغ نوشته‌های آماری و تحقیقاتی می‌رود و نه از استدلال‌های فلسفی پیروی می‌کند. صرفاً یک گزاره است که چون در مورد خودم صدق می‌کند، دوست دارم به باقی هم نسبت بدهم. بله سوگیری دارد. چه سوگیری‌ای هم دارد! چه می‌دانم. شاید فانتزی سازی هم نوعی مکانیسم دفاعی باشد. شاید هست و نمی‌دانم.

۲۱ اسفند ۱۴۰۴

عجیب‌ترین چیز ممکن این است که در میان جنگ سریال ببینی. می‌دانی به تک تک جزئیات آرامشی که در میانشان وجود دارد حسادت می‌کنم. به این فکر می‌کنم چه کشورها و چه منظره‌های زیبایی را از دست داده‌ام. به این فکر می‌کنم که رنگِ سبز درختان در کنار رنگ نارنجی سقف خانه‌های دانمارک چقدر زیباست و زیباتر اینکه همچین منظره‌ای را بومی شده با کشورم در شمال این گربه‌ای که بر سر آن دعواست داریم.

به این فکر می‌کنم که پختن شیرینی چیز جالبیست و در میان تمام این قسمت‌ها، کارهایی را می‌یابم که پر از زندگیست. اگر زنده ماندم و مثل آن هزاران ژاپنی بی‌گناه در کسری از ثانیه در اثر خریت این و آن محو نشدم، دوست دارم آن‌ها را تجربه کنم.

گاهی اوقات پوچی سنگین گریبانم را می‌گیرد و خود را پیش کامو سرافکنده می‌بینم که نمی‌توانم در میان پوچی معنا بیافرینم. راستش را بخواهی، مگر می‌شود در میان جنگ معنا آفرید؟ نمی‌دانم.

۲۳ اسفند ۱۴۰۴

دروغ رندانه‌ای گفتم. دیروز هریسون نخواندم و با ولع از صبح تا شب سریال دیدم و در آخر روز دچار بحران اگزیستانسیال شدم. سریال روی من بسیار اثر دارد و شدیداً احساساتی‌ام می‌کند و انگار من با این نفرین احساساتی بودن به دنیا آمده‌ام. هرچقدر به خودم بگویم که این اتفاق رندوم در سریال دخلش به تو چیست؟ جوابی برایش پیدا نمی‌کنم. نمی‌دانم این کلمه‌ی احساساتی بودن تا چه حد درست است؟ صرفاً خودم را جای شخصیت‌های داستان می‌گذارم و برای گرفتن تصمیمات غلطشان آن‌ها را ملامت می‌کنم و چون خودم را در آن نقش‌ها تصور می‌کنم، گویی خودم را ملامت می‌کنم.

امروز به نسبت ۱۴ یا ۱۵ روز گذشته‌ی جنگ زودتر بیدار شدم چون در انتهای شب قبل به خودم گفتم که این دنیای لعنتی نمی‌ایستد. نمی‌داند که کی جنگ است یا کی جنگ نیست و من باید هرطور که شده، کاسه کوزه‌ام را جمع کنم و پای چیزی بنشینم که تصمیم گرفته‌ام باقی عمرم را صرفش کنم.

در کودکی‌ والدینم علی‌رغم اصرار بسیار زیاد من به خرید چیزهایی مثل تخم‌مرغ شانسی یا جعبه‌ی شانسی دیگری که من و هم‌نسلی‌هایم آن را با نام سُک سُک به خاطر می‌آوریم، به حرفم بی‌توجهی می‌کردند اما در معدود دفعاتی که موفق شده بودم حرفم را به کرسی بنشانم، از خریدن آن جعبه‌ها چند سی‌دی عایدم شد.

یکی از آن سی‌دی‌ها فیلمی بود به اسم مسابقه‌ی ماشین‌ها. در خلل این فیلم یک کتاب خیلی بزرگ وجود داشت که عکس‌ ماشین‌ها و نحوه‌ی کارکردشان را در آن نوشته بود. کتابی به غایت بزرگ و حجیم. از همان‌جا عاشق کتاب‌های قطور شدم و هروقت به کتاب‌های قطور می‌رسیدم، حس می‌کردم من جای آن بازیگرم و این همان کتاب است. اکنون آن فضا بدل به این کتاب هریسون شده است. مهم نیست که بدانید هریسون چه هست و که بوده اما مهم است که بدانم برای چه دوست دارم بخوانمش. با اینکه هربار می‌گویم این‌بار آخر است اما دوباره به آن باز می‌گردم.

امروز دو نمونه کتاب از طاقچه خواندم. یکی یادداشت‌های یک دیوانه از گوگول و دیگر چراغ سبزها از متیو مک‌کانهی. از زمین تا آسمان فرق است مگر نه؟ هر دو را دوست داشتم. سبک نوشتن مک‌کانهی مثل همان راست [Rust] خودمان است اما سبک نوشتاری گوگول بدجوری مرا به تله انداخته است. بخشی از ابتدای مقدمه از تورگینف آمده است که همه ما از زیر شنل گوگول بیرون آمده‌ایم. هنگامی که از او می‌خواندم عجیب قلمش مرا گرفت. همان چیزی بود که انگار بولگاکف از گوگول به ارث برده بود. همانطور جذاب و گیرا. این شده که تصمیم گرفتم وقتی اینترنت همراهمی نمی‌کند تا قسمتی سریال ببینم، نیکولای گوگول را برای روزهای جنگ انتخاب کنم.

عکسی فوق‌العاده تزئینی!
عکسی فوق‌العاده تزئینی!

جنگدوستخاطراتیادداشتدانشجو
۱۵
۰
پارسا زندی
پارسا زندی
یه روزی منم و گیبسون کاستوم دهه۶۰ و یه منظره ناب کانال روزمره:https://t.me/tonnel42 کانال درسی و روزمره‌های پزشکی:https://t.me/doclecterhouse
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید