کشندهترین حس واست چیه؟ من از خودمو بهت میگم.
شب بود و طوفان، درخت ها رو از جا میکند. رعد و برق، سیل، هرچی که تو بگی. درختِ بید مثل بید میلرزید، نمیدونست بیشتر از تاریکیِ شب بترسه یا این که تا چند دقیقه ی دیگه قراره بمیره، نمیدونست خلا ترسناک تره یا خداحافظی.
پرنده ها هم روو شاخهش بودن، کلا دوتا بودن، اما انگار سرش گیج میرفت بیشتر میدیدشون. عصبانی بود، دلش میخواست اون هم پر داشت، ولی بگذریم، درخت که داره میمیره اصلا داستانش مهم نیست، بریم سراغ پرنده ها (چشمه ای از بی رحمیِ نویسنده).
باهم حرف نمیزدن، ساکت فقط رو به روو رو نگاه میکردن. میدونی انگار هم میدیدن که پایان داره میاد هم میدیدن که عه، خب ما بال داریم پر میزنیم میریم دیگه، فکر کنم جفتشون اینو میدیدن، اما هر کدوم یکی رو بزرگتر میکرد.
داشت بهش نگاه میکرد، هنوزم زیبا بود، اما انگار عاشقِ زیباییش نبود. هنوز دودِل بود. خواست حرف بزنه، اما به جاش فکر کرد. ای لعنت به این فکر، اونایی که فقط حرف میزنن چقدر زندگیشون راحت تره؛ دیدی تاحالا؟
جمله هایی که با یادته شروع میشن مملو از درد، خاطرهی قشنگ و حسِ از دست رفتهن.
- یادته شبی که اومدی روو این شاخه و نشستی کنارم؟
+ من یادمه اما خنگ، اولین بار اون یکی شاخه بود نه این.
- آهان آره، راست میگی.
+ من نمیدونم تو پرنده ای یا ماهی.
- حالا اصلا مهم این نبود، بذار حرفمو بزنم.
+ بگو خب.
- هیچی دیگه یادم رفت.
فکر کن جنگل داره به پایان میرسه و قهر شروع میشه. نمیدونم بخندم یا گریه کنم.
واسه من همیشه کشندهترین حس شک بوده، بعضی وقتا هم حتی حسِ گناه میده، میدونی چی میگم؟ اما خب میگم نمیدونم، موجوده دیگه، مگه میشه فکر و خیال نیاد سراغش. نمیدونم رفته رفته چی جلومو گرفتم که بیشتر فکر کردم و کمتر حرف زدم، نمیدونمم از کِی و کجا شروع شد، اما میدونم که دلم میخواد تموم بشه. دلم باهم پریدن میخواد، حتی توو شروعِ قهر.
- تاحالا شک اومده سراغت؟
+ شک از چی؟
- شک از این که یه چیزی کامل نیست.
+ اون که همیشه اینجوریه خب، هر دفعه هم بهت میگم، اما گوشِت بدهکار نیست.
- گوشم بدهکار هست، اما انگار یه مشت حس تلنبار شده روو هم دارم، هربار یکیش اذیتم میکنه. انگار مغزمو مه گرفته، یه بار دلم میخواد اینجا بشینم، یه بار دلم میخواد بپرم، خودمم نمیدونم میخوام چیکار کنم.
+ خب من که بهت گفته بودم واسه حرف زدن هستم.
آخرشم فقط شب هایی که دوست داشته شدی میمونه. شب هایی که فهمیده شدی. انگار با خودم تووی جنگم، هم دوست دارم دوستت داشته باشم و هم دوست دارم دوست داشته بشم، کیه که نخواد. همش اذیتم میکنه این حسِ نپخته بودن و دوقطبی بودن. دیوونه شدم. تا به این تصمیم میرسم که باید بپریم، دوباره اون شکهای کوفتی میان، اگه تصمیمت اشتباه بود و جفتتونو اذیت کردی چی؟ تصمیم بگیرم بشینم و با طوفان برم؟ اگه تصمیمت اشتباه بود و حستو مفت مفت فرستاده باشی رفته باشی چی؟ نمیدونم چی اینو درست میکنه، زمان، فکر کردن، بزرگ شدن. فکر کنم همشون باهم میرن جلو.
- تو چی، تو تاحالا افتادی به شک؟
+ آره بالاخره واسه منم پیش میاد، منم پرندهم، کامل نیستم.
- چرا بلد نیستیم فقط بگیمش؟ خب بدترین اتفاقی که میتونه بیفته چیه مگه.
+ از من نپرس وقتی خودتم مثل منی.
- پس امشب شب تصمیم گیری نیست کلا.
+ نه، گور بابای تصمیم حالا فعلا، داریم حرف میزنیم. اصلا چیه این شک؟
- همون وقتایی که میمونی بین حرف زدن و نزدن، همون موقع هایی که یاد نمیگیری از گذشتهت.
خیلی وقته شب آروم گرفته، خیلی وقتِ طوفان درختو برداشته و رفته، درختِ رفته شاخه ای جا نذاشته، اما خب اونا هنوز اونجان، معلق رووی هوا، یا حرف میزنن یا بغل هم سکوت کردن.