ویرگول
ورودثبت نام
یوسف
یوسفهیچ
یوسف
یوسف
خواندن ۴ دقیقه·۷ روز پیش

لبخندِ ستاره‌ی شبِ برفی

از فاصله‌ی کلبه‌م، جایی که زندگی میکنم تا آخرِ این مسیر، هرچی که میخوای صداش کن؛ شاید بگم 200 قدمی فاصله‌ست. میدونی یه مسیرِ مستقیم و خلوت، شاید هیچوقت جذاب نباشه برای قدم زدن حتی همون بارِ اولش، اما مسیرِ امنیه. اینو الان دارم میگم، الانی که از این بالا بهش نگاه میکنم و گیجم، حتی هنوزم گیجم بعد از این همه وقت. مطمئنم هرچقدر هم که برگردم به اون پایین بازم اون اتفاق برام میفته، شاید بدترش، شاید کم درد ترش، اما مطمئن میفته.
داشتم میگفتم، بعد از یکم وقت رفتن از اون مسیر و برگشتنش، عادتش میکنه، آدما عادت میکنن. قبلا فکر میکردم هر لحظه‌م باید به یه طرز خاصی سپری بشه، وقتی که اون پایین بودم، فکر میکردم اگه یه دقیقه بیکار بشینم یا یکم بیشتر از زمانم بخوابم، باختم؛ اما میدونی، وقتِ آدم خیلی زیاده. جدیدا دیگه سخت نمیگیرم، هنوزم دیوونه بازی در میارما، اما دیگه زمان خوابم برام مهم نیست، اگه حوصله‌م سر بره برام مهم نیست، خیره میشم به دیوار و فقط میذارم زمان بگذره، با هر چیز کوتاهی که داره اتفاق میفته.
یه آدم عادی بیشتر نبودم، مسیری که ازش میرفتم رو دوست داشتم، حرف هایی که میزدم رو دوست داشتم، لجبازی‌م رو داشتم و میدونی، زندگیِ خودمو میکردم. شاید داستانش فیلمنامه‌ی فیلم های بزرگ نبود، شاید هر ورقش نوشته ی شکسپیر نبود، اما زندگیِ من بود، سرشار و مملو از احساسات و عقاید خودم، تصمیم هایی که من میگرفتم و روزهایی که من میگذروندم.
صدای خرد شدن برگ ها با کف پا به گوشم رسید، دیدم کنار کلبه‌م با لب خندون ایستاده. خنده‌شو بیشتر کرد و با تعجب گفت نمیای بریم؟ من جا خورده بودم، آخه من اصلا تورو نمیشناسم. از مسیر خودم رفتم، افتاد پشت سرم و دنبالم اومد. چند قدمی رفتیم. گفت همیشه از اینجا میری؟ گفتم آره. گفت آخه همیشه از یه جا رفتن خسته کننده میشه، ایستادم، اون اولین حسی که بهم داد بود، تابه حال به خسته کننده شدن یه چیز فکر نکرده بودم. اما گفتم نه، این مسیر منه و بعدشم ادامه دادم. گفت تا به حال از پشت اینجا رفتی؟ مسیر قشنگ تری داره، شب‌ش تاریک تره و سرماش عمیق تر. شاید هم صحبت نداشتم، شاید واقعا ازش خوشم اومده بود، اینا چیزاییِ که آدم یا واقعا نمیدونه یا اگه هم میدونه خودشو میزنه به اون در و نمیگه‌ش.
خلاصه که رفتم باهاش.

راست میگفت مسیر قشنگی بود، راهو دورتر میکرد اما قشنگ تر بود. شالم رو برداشت پیچید دور گردن خودش، از کل صورتش فقط گونه های سرخش که از سرما گل انداخته بود معلوم بود و لبای یخ کرده‌ش که داشت مثل دیوونه ها میخندید. افتاد زمین و انگار افتادم زمین. تازه هنوز نصفه های راه بود.
گفت میدونی تووی این هوای سرد چی میچسبه؟ یکم فکر کردم، نمیدونستم، پرسیدم چی؟ از راه رفتن وایساد، یکم منو نگاه کرد و دستاش رو گرفت دورم، سرش رو گذاشت رو شونه م و منو فشار داد به خودش. منم دست هام تووی هوا بود و هاج و واج نگاه میکردم، چند ثانیه ای باید میگذشت تا به خودم بیام و منم به آغوش بگیرمش. گذشت، زمانش از دستمون در رفت اما باز ادامه دادیم به حرکت.
ایستادم، بهش گفتم میدونی تووی این هوای سرد چی میچسبه؟ همون لبخندش رو زد، اما نایستاد، یکم بیشتر ایستادم اما دیدم هرچقدر که نمیرم فقط داره ازم دورتر و دورتر میشه.
سر راه، شب پره هایی رو دیدم که دور یه چشمه آب دارن میچرخن و چشمه رو روشن کردن، جای دنجی بود. بهش گفتم میای اینجا باهم بشینیم؟ اما بازم دیدم داره دورتر و دورتر میشه، پاهام جون نداشت اما نمیتونستم بایستم.
گفتم خب حرف بزن، لبخند زد اما حرف نه. لبخند قشنگی که شمارِ بی شمار اون حس هارو بهم داده بود داشت اذیتم میکرد. من نمیتونستم جوابش رو ندم، اما اون میتونست.
رسید به یه دوراهی، اشاره کرد به اونطرف؛ مسیر تو اونطرفه. نمیدونستم داشتم با خودش حرف میزدم یا گوله های برف بود، اما از مسیر خودش رفت، من اینبار سر دو راهی ایستادم و فقط دورتر و دورتر شدنش رو دیدم.
خیلی وقت ازش گذشت و فهمیدم چرا و واسه‌ی چی های من، سوالای درستی نبودن. سخته قبول کردن این که بعضی چیزا دلیلی ندارن و فقط اتفاق میفتن که این لحظه ها، این ورقه ها پر بشن، خیلی سخته و خیلی هم مسخره‌ست، بعضی وقتا انگار هنوز سر اون دو راهی گیر کردم و نمیدونم که الان باید از کدوم طرف برم.
شکایتی از خاطراتم ندارم، اما ناراحتم. الانی که این مسیر رو میرم، حسِ غمش مال من نیست، مالِ نبودنِ یه نفر دیگه‌ست، نبودنِ یه نفری که تصمیم نبودنش با من نبود. دیگه این مسیر رو دوست ندارم، واسم خسته کننده ست چون اون مسیر رو دیدم، اما از اون مسیر هم نمیتونم برم، چون اونم یادش فقط اذیتم میکنه.
خیلی سال نیست که میگذره اما من کم حرف تر شدم. گاهی اوقات، به یادِ شالی که ازم گرفته شد قدم میزنم، نه به خاطرِ رفتنِ مسیر، به خاطرِ قدم زدن. گاهی اوقات لبخند میزنم و دلتنگ میشم. آزرده خاطر میشه کسی که دلتنگی حقش نیست اما سهمشه، من انتخاب نکردم و برای من بود، اما کسی که انتخاب کرده بود هیچوقت سر دو راهی مردد نشد. شبای این مسیر، از اون شب، شب تر شد و هواش سرد تر.

قدم میزنم تا از شب بگذرم و فقط دلم میخواست، احساساتِ خودم سهم خودم بود، نه دلتنگی ای که مال من نیست و مالِ اون لبخند مرموز بود.

شبمسیر
۵
۰
یوسف
یوسف
هیچ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید