پیش درآمدی بر فحش های زیرزمینی از نوع حمل و نقل


یکی از درگیری های من زمان سوار شدن مترو، صدای بلند فروشنده های مترو و البته دوبس دوبس هندزفری مسافر کناری است که پخش کننده ی صدا را برعکس در گوش خود تپانده است.

آخ از زمانی که چند دختر جوان دانشجو یا ورزشکار یا محصل که از دانشگاه و باشگاه و مدرسه با هم سوار می شوند و دیگر کل فضا را سند می زدند به نام خود و بلند بلند خندیدن و حرف زدن و ادای هم را در آوردن!

"خانم محترم باور کن من علاقه ای به موسیقی ای که تو دوست داری ندارم. تازه از اون موسیقی فقط دوپس دوپس ها نصیب منه و متن و صدای بهتر مال توعه! با روح و روان مچاله هایی که تو یک کوپه ی کوچک فشرده شدیم چنین نکن."

کاش میشد این ها را در مترو بلند داد بزنم و بگویم اما همیشه یا خودخوردی کرده ام یا هندزفری خالی در گوشم گذاشته ام که صدا کمتر شود و یا با چشم و ابرو و دهان کج شروع به فکر کردن کرده ام که یادم برود چه صدای زیادی از گوشم به مغزم می رسد و به اندازه ی تمام زمانی که از صبح تا آن لحظه خسته نشده ام، خسته ام کرده است و وای از سر بیچاره ی متلاشی شده. البته گاهی، به تعداد انگشتان یک دستم هم تذکر داده ام که هی دوست عزیز ما بیشتر از شما از آهنگتان فیض می بریم!

بعدترها که مسیرم طولانی شد از تئاتر شهر تا نوبنیاد تصمیم گرفتم بعد از شهید بهشتی که حمله ی مغولها تمام شده است و به آرامش بعد از طوفان رسیده ایم کتاب بخوانم. طی سه ماه ۶ کتاب ۱۰۰ صفحه ای خواندم و متاسفانه آن خط مترو هم کشف شد و شلوغ مثل بقیه ی خطوط. صدای فروشنده ها آنقدر بلند بود که اجازه ی تمرکز روی خطوط کتاب را نداد. گاهی تعداد فروشنده ها بیشتر از مسافرها می شد و تصور کنید ۷ نفر همزمان در فاصله ی ۵ متری فریاد بزنند بیا اینور بازار!

این شد که عطای کتاب خواندن را هم به لقایش بخشیدم. مسیرهای مختلفی را برای رسیدن به محل کار امتحان کردم. تاکسی، اتوبوس، ماشین شخصی، اسنپ، تپ سی، پیاده! مسیرها را تلفیقی هم امتحان کردم اما از نظر زمان و هزینه بهینه نبودند. گاهی مسیری که با مترو ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه تا رسیدن به محل کار طی می کردم با تاکسی به دلیل ترافیک صبحگاهی به ۳ ساعت هم می رسید و گاهی جرات می کردم و با اسنپ و تپ سی می رفتم با ۳۵ هزار تومان. این مبلغ و زمان را ضربدر در حداقل ۵۰ مرتبه ( رفت و برگشت برای حداقل ۲۵ روز کاری) نمایید تا زمان از دست رفته از عمر و فشار بر جیب مبارک دوباره شما را به سمت مترو با همه ی شلوغی ها و سر و صداهایش روانه کند.

به مترو بازگشتم و این بار تصمیم گرفتم این جامعه ی عجیب را مطالعه کنم. جامعه شناس شدم! نوع دیدگاه را عوض کردم و پس از آن در رفتار و گفتار آدم های سوار بر مترو دقیق شدم. نکته ها نوشتم از این دقت ها که گاهی خودم با خواندنشان تعحب می کنم از این گوناگونی این جامعه ی کوچک بزرگ!

بلاخره سعی کردم یاد بگیرم افراد را بیشتر تحمل کنم. در مرحله ی بعد یاد گرفتم بیشتر درک کنم تا تحمل. همچنان از بددهنی و رفتارهای ناشایست مسافران و فروشنده ها نسبت به هم تعجب زده می شوم. از اینکه وقتی درِ قطار باز می شود کسی برنده است که روی صندلی نشسته باشد. به چه قیمتی؟ قیمت ها مختلف است!

از خط زرد سکو عبور می کنند چون مرگ و اتفاق برای همسایه است! قطار با سرعت هر چه تمامتر رد می شود و فلانی سرش روی گوشی خم شده و میلی متری قطار را رد می کند. روزی چند بار این مکالمات را می شنوید: خانم بیا عقب خطرناکه. خانم دست بچه رو بگیر. عه پسرجون نرو سمت پرتگاه می افتی پایین! خانم صبر کنین مسافرا پیاده بشن بعد سوار بشین قطار نمیره! خانم جلوی در ایستادی لطفا یا پیاده شو که بقیه بتونن پیاده بشن یا کنارتر بایست و... و در نهایت پاسخ ها میشنوی ... به تو چه؟ ناراحتی با وسیله ی شخصی برو. مترو یه جای عمومیه.

اینها اتفاقات روزمره ی مترو است و یکی از دلایلی که باعث می شود دنبال راهکار برای بهینه سازی مسیرهای رفت و برگشت و تردد در شهر بگردم/ بگردیم.

گذشته از آزبس و سرطان زا بودن این ماده در مترو و البته عدم نور و اکسیژن طبیعی و کافی در مسیر اگر برای ساعتهای زیادی طی روز از مترو استفاده کنید آسیب جسمی به مرور و بی صدا مهمانتان خواهد بود، بهتر است سفرها را تقسیم کنیم روی زمین و زیر زمین. فعلا شهر دنده هوایی ندارد.

در دوران کارشناسی ارشد در درس OR مسیرهای بهینه سازی تردد در شهر را با BRT مطالعه و تحلیل کردیم. از ایده به طرح رسیدیم و تست های کوچکی هم انجام شد. به RFID‌ هم متصل شدیم و هنوز در سایز بزرگ نتوانسته ایم ایرادها و نکات آسیب رسان طرح را بررسی کنیم. چیزی که همیشه از آن می ترسم هوشمند شدن صرفِ تمام خدمات حمل و نقل شهری است. تفاوت دیدگاه من و دوستانم با مدیران پروژه ی تحلیلی که با هم کار میکردیم کلمه ی هوشمند بود. من به دنبال این مفهومم که هوشمندی تنها در الکترونیکی شدن و تجهیز شدن نیست که اگر این باشد با یک باران شدید، با یک قطعی یک ساعته ی برق و عواملی از این دست تمام شهر تعطیل می شود و حتی مردم در مترو حاضرند یکدیگر را بکشند تا از آن زیرزمین مخوف وحشتناکِ بی نفس خارج شوند. {مدیران شهری لطفا بیشتر از وسایل نقلیه ی عمومی استفاده کنند تا بتوانند نوع
عکس العمل مردم در زمان بروز بحران را پیش بینی و مدیریت کنند. ( پیام اخلاقی)}

هوشمندی در به وقت بودن است. خارجی ها می گویند آن تایم. نباید طی ۱۵ دقیقه ای که در ایستگاه اتوبوس ایستاده اید چشم تان به خیابان خشک شود تا یک اتوبوس بیاید در حالیکه با کلی تاخیر ۳ اتوبوس با هم به ایستگاه می رسند و همین باعث بی نظمی در خطوط حمل و نقل می شود.

هدف از این نوشتار شوآف بود :) و اگر به این هدف رسیده باشم در ادامه مایلم به عرض برسانم با تکیه بر همان ۳ واحد OR ی که پاس کردم برای پاسخ به این سوال سخت و همیشگی ام که:

«چطوری میشه با کم هزینه ترین و سریع ترین روش در کمال آرامش و امنیت، داخل کلان شهری مثل تهران سر وقت به مقصد رسید، طوری که جلسه روندگان دیگه از این جمله ی تکراری استفاده نکنن که شلوغ بود و ترافیک به همین دلیل دیر رسیدم و البته با حفظ سلامت و پاکی هوایی که پاییز و زمستان جایی برای نفس کشیدن باقی بذاره سفر کرد؟» در حال تحلیل و بررسی مسیرهای BRT برای زمان بندی به موقع و هوشمندانه هستیم که امیدوارم این کار تیمی به نتیجه برسد.

پ.ن:

  • طولانی بودن سوال نشان از اهمیت و دغدغه ی موضوع داره نه ضعف نویسنده در کوتاه کردن جمله! و البته نویسنده خوشحال میشه نظراتتون رو بشنوه و طوفان فکری هم حتما به کار میاد.
  • طبیعی است تمام مثال ها از خانم درست بایست، خانم برو کنار و الخ باشه چون نویسنده در دو واگن ابتدا و انتهای قطار، ویژه ی بانوان سوار می شه نه واگن های عمومی قطار.
  • نویسنده متروهای چند شهر و کشور رو تجربه کرده و متروی تهران رو ا از نظر تجهیزات و کیفیت جزو خطوط با کیفیت با درجه ی بالا می دونه و البته با تفاوت خوبی نسبت به متروی کانادا قرار گرفته اما متروی دبی رو می پسنده. نظر شخصی است نه کارشناسی. اعدام لازم نیست.