من رو بیشتر ،بهتر و با لبخند بشناسید۴?

⚫⚪داستان نقاشی من از کجا شروع شد؟

قسمت چهارم

تا اینجای داستان بیشتر برای تابستون با روزای بلندش و دوران تعطیلات بود ،اما حالا یه گریزی بزنیم به دوران تحصیل.?

دوران مدرسه ،مادرِ بچه ها یواشکی میومدن به ناظم و مدیر سفارش میکردن که فلانی پیش بچهء ما نشینه، شیطونی میکنه ،مزاحم شکافته شدن اتمِ دخترمون میشه?

حالا انگار من جزام داشتم! من فقط راه و روش صحیح تحصیل کردن رو یاد بچه هاشون میدادم، چیزی که وظیفهء شما بود ، اما از زیر بارش در رفتین و وقت نذاشتین براش، تازه باید ممنون منم میبودن?

خلاصه به هر زحمت و مشقتی بود رسیدم به دورهء دبیرستان.

سال اول دبیرستان بود که از نگارش تجدید آوردم?

بله!

از انشاء!!??

حالا بماااند که چقدر در طول سال جز به جیگر دبیر نگارش کرده بودم که اون بزرگوار مجاااب به انداختن من شده بود?

سال بعدش وقتی برای انتخاب رشته رفتم و گفتم انتخابم رشته ی ادبیات و علوم انسانی هست؛

کارشناس رشته میگفت تو نگارش افتادی ،چجوری میخوای بری این رشته؟??

اما منِ چغرِ بد بدن حرفم یک کلام بود .?‍♀?

دیگه کم کم داشتم به هدفم نزدیک میشدم.

سال تحصیلی شروع شد و آتیش ماهم که تو این سالها بخاطر شرایط حسابی گل انداخته بود، شروع کرد به آتش افروزی...

اما شرایط چی بود؟

(چون مدرسهء ما مجتمع بود و از دبستان اونجا بودم دیگه حق آب و گل داشتم، اونقدر خودم رو محق میدونستم که اگر سال تحصیلی جدید میرفتم و میدیدم قصدِ تعویض مدیر رو دارن و بچه ها باهاش حال نمیکنن، این وظیفهء خطیر رو روی دوشم حس میکردم که مدیر جدید رو برکنار و قبلی رو ابقا کنم?

یه روز معلم ادبیات اخراجم میکرد...

روز بعد عربی...

سال بعد معلم عوض میشد?

من خوشحال?

اما متاسفانه کارنامهء شرارتم‌ از ذهن مدیر و ناظم پاک نمیشد.?

منِ روسیاه و نادم هم فکر توبه زد به سرم و با همین نیت تفآلی به دیوان لسان‌الغیب زدم و در پاسخ حضرتِ اهل حال ما فرمودند:

به عزم سحر گفتم استخاره کنم

بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم

سخن درست بگویم نمیتوانم دید

که مِی خورند حریفان و من نظاره کنم


و اینگوووونه شد که ما راه میکده با بازپس گرفتیم??

ادامه دارد...