
نمی دانم برای بار چندم است که موسیقی در حال پخش است و من همزمان با خواننده می خوانم و باز دوباره در انتظار شروع دوباره ی آهنگ میمانم.
تو را می بینم و دست و پایم را گم می کنم.به زور آب دهانم را قورت می دهم.از دور نگاهمان به یکدیگر قفل شده است اما من اختیار چشم هایم را ندارم.چشم هایم سالیان سال است که منتظر چنین روزی بوده اند.
دهانم خشک شده است.در دلم می گویم چیزی نیست.صحبت کن. همین که بنا را بر سلام علیک عادی میگذارم،سرت را پایین می آوری و در چشم هایم که حالا به زمین دوخته بودم نگاهی می اندازی و بوم! من میبازم.درست مثل همیشه!
هوا گرم است و من نزدیک به سه ساعت است اینجا زیر آفتاب منتظر آمدنت ایستادهام اما تو از این خبر نداری،نمیگذارم که متوجهش بشوی. تو فقط متوجه چشم هایم می شوی که تورا چگونه نگاه می کنند.میدانم که دقیقه هاست که به چشمانت خیره شده ام و نمی توانم چشم هایم را بدزدم.خودت پیش دستی می کنی و هردویمان را از این منجلاب بیرون می کشی.
خنده ات می گیرد.چال گونه ات مرا بیشتر گیر می اندازد.
_بشینیم؟
فقط سرم را تکان می دهم.واقعا لال شده ام.نمی توانم دهانم را باز کنم.هرچه تلاش می کنم انگار دهانم را بهمدوخته اند.نمی توانم...نمی توانم!
حالا که کنارم نشسته ای چیزی به یادم می آید.برای آخرین باری که آمده بودم تو را ببینم؛مجبور شدم از دست چندین نفر فرار کنم و خودم را به آب و آتش بزنم.چهره ی آن مردی که توانسته بودم از دستش فرار کنم را به یاد دارم! در چهرهاش " نمی توانم باور کنم این نیم وجبی چگونه از دستم فرار کرد " خاصی وجود داشت!
سرم را پایین می اندازم و می خندم.دوباره سرت را پایین می آوری و نگاهم می کنی.حس می کنم گونه هایم آتش گرفته اند. دستهایم را مشت می کنم تا لرزششان از هیجان مشخص نشود.سعی می کنم درست نفس بکشم تا صدای قلبم گوشت را کر نکند اما این لبخندی که روی لبت نشسته یعنی همه چیز را باخته ام و تو همه چیز را فهمیدهای حتی خیلی قبل تر از آنکه بخواهم تلاش کنم تا متوجه نشوی.
_بار آخری که دیدمت خیلی راحت باهام حرف زدی!
_شماهم چشمک زدی بهم!
از اینکه سریع واکنش نشان دادهام و چیزی که نباید را گفته ام؛چشم هایم و لب هایم را محکم بهم می فشارم و سرم را پایین تر از قبل می اندازم.
_پس دیدیش؟!
سرم را بالا و پایین می کنم.
_وقتی هول می کنی و سرت رو فقط تکون میدی مثل بچههای کوچولو میشی و دلم میخواد بچلونمت!
سرم را به شدت بالا می آورم و به برق چشم هایت نگاه می کنم.لبخندت،لبخندت حاکی از آن است که به مقصود خود رسیده ای! با چشم هایی که دیگر درشت تر از این نمیشود به تو نگاه می کنم.
_میشه مثل همون روز باهام حرف بزنی؟
سرم را تکان می دهم که با لبخند بزرگتری نگاهم می کنی.دستانت را به سمت صورتم دراز می کنی که کمی سرم را عقب می کشم.
_ببخشید. باید خودمو بیشتر کنترل کنم!
_موافقم.راستی به دوستتون گفتین که اونروز بهتون چی گفتم؟
با لبخند نگاهت می کردم که تازه یادم آمد آن روز علاوه بر حرف های عادی، ابراز دلتنگی و اعلان عشق هم کرده بودم!برای گریختن از مهلکه خودم را مشغول کفش هایم نشان می دهم.
_فکر نمی کنی برای همونه که الان دوستم نشسته کنارت و اینجوری داره نگاهت می کنه؟
_آخه...اون روز...جوری حرف زدین که برعکسشو فکر کردم...می دونین خب...باورم نمیشه... .
باورم نمیشد کنار من بنشیند و بگوید دوستم دارد...یا حتی چیزی شبیه به این...
در دلم بی تابانه میخواهم که او را در آغوش بکشم،بویش کنم یا حتی دست هایش را بگیرم اما نمی توانم... دستهایم را درهم گره می کنم. در چشمان قهوه ای رنگ زیبایش زل می زنم.آنقدر این چشم ها را کشیده بودم که حالا بدون هیچ عکسی از او باز می توانستم چشم هایش را بکشم.این را می دانست؟گمان نکنم.
_به چی فکر می کنی؟
_به اینکه چقدر باید تلاش کنم که ایندفعه مجبور نشم برای دیدنتون با همه بجنگم و کارای دفعه قبلمو تکرار کنم.میدونین من از اصرار و خواهش کردن متنفرم!
_خب.وقتی که بشی خانم نویسنده ای که همه میشناسنش؟!
_هنوزم یادتونه بهم میگفتین خانم نویسنده؟
_آره خانم نویسنده!خانم نویسنده؛ نگام کن. شاید مثل تو دوستت نداشته باشم ولی مطمئن باش دوستِت داشتم و دارم.لطفا موفق شو!
_به نظرت می تونم؟
_همون موقعی که این لقبو بهت دادم،میدونستم از پسش برمیای!
لبخند عمیقی روی لبم نشسته است.دستت را به سمت صورتم دراز می کنی.
_گریه نکن مهربون من! تو میتونی آتیشپاره!
لبخند میزنم.پلک می زنم و لحظه ی بعد نه جدولی وجود دارد،نه جایی که یکدیگر را ملاقات کرده بودیم و نه تو! تنها من بودم و آهنگ و کیبورد روبرویم و گرمای دستت روی صورتم.
دستم را روی کیبورد می برم.جمله ی اول را می نویسم:
دلم برات تنگ شده حاجی:)
28تیر:)
ببینیم چی میشه حاجی!