ویرگول
ورودثبت نام
°یک عدد زهرا •
°یک عدد زهرا •دانشجوی انیمیشن علاقه مند به نوشتن :) اینستاگرام وتلگرام @zahra_ghasemyzadeh
°یک عدد زهرا •
°یک عدد زهرا •
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

هشت:

f7e4caa93f4791dcac485f45840fbf78.jpg
f7e4caa93f4791dcac485f45840fbf78.jpg

دوباره دستش را به سمت قلم می برد اما در میانه ی راه پشیمان می شود.

نگاهش که به ظرف تُرشی می‌افتد،اشکش سرازیر می‌شود.در دلش می گوید این آخرین ترشی‌ای بود که مادربزرگم برایمان درست کرده؟!

سرش را می چرخاند نگاهش به تندیس داخل کتابخانه می‌افتد.اولین جایزه‌ی گرانبهایش و روز تلخ و شیرینی که پشت سر گذاشت!

زیر لب زمزمه می کند:

خدایاشکرت!

به یاد ژوژمان های ناقص و زیاد و عجیب غریبش می افتد که صدای قرچ قرچ کمرش بلند می شود.چشم هایش نعره می کشند.نعره ای شبیه به صدای قیژ قیژ پرده کرکره‌ی قدیمی خانه‌ی مادربزرگ.

دوباره لایه ای اشک جلوی چشمش را می‌پوشاند.

-تو انقدر درد داری و خشک شدی؛چجوری انقدر اشک داری؟

زندگی برایش سخت و سخت تر شده،چون نمی‌تواند برای دوستش تعریف کند...

نمی‌داند چه شده که قلمش به نوشتن نمی‌رود و همین است که بین او و دوست نوشتاری‌اش فاصله افتاده!

خوب به یاد دارد؛اولین ها را!

اولین باری که در ویرگول نوشت با انبوهی تشویق مواجه شد و همین انگیزه‌ای مداوم بود برای نوشتنش تا اینکه دوستش خلوت و خلوت تر شد و حالا هم وقت ندارد که به دوستش سر بزند!

دوست عزیزش ویرگول!‌

تو هم‌ماه تولدی‌اش،دوست،مکانی امن برای داستان و نوشته هایش و پیدا کردن دوستانی جدید برایش بودی!

تولد ۸ سالگی ات مبارک!

دلنوشتهویرگول برای من یعنیدوستیمتن
۱۰
۴
°یک عدد زهرا •
°یک عدد زهرا •
دانشجوی انیمیشن علاقه مند به نوشتن :) اینستاگرام وتلگرام @zahra_ghasemyzadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید