همه ما روزهایی را داریم که حس میکنیم زیر چرخدندههای زندگی در حال له شدن هستیم. در آن لحظات، یک سوال بزرگ در ذهنمان چرخ میخورد: «چرا بقیه اینقدر راحت زندگی میکنند و فقط برای من اینقدر سخت است؟» اما حقیقت این است که پاسخ به این سوال، در مرز باریک بین «واقعیت دنیا» و «برداشت ذهن ما» قرار دارد.
برای اینکه بفهمیم ماجرا از چه قرار است، سری به قفسه کتابها بزنیم و از زبان بزرگانی که سالها روی این موضوع تحقیق کردهاند، بشنو
ام. اسکات پک در کتاب معروفش «جاده کمرهرو»، مقاله را با این جمله تکاندهنده شروع میکند: "«زندگی دشوار است."»
او معتقد است این یکی از بزرگترین حقایق جهان است. اما نکته طلایی او اینجاست: «"زمانی که واقعاً بپذیریم زندگی سخت است، دیگر سختیِ آن برایمان آزاردهنده نخواهد بود".»
در واقع، بخش زیادی از رنج ما به خاطر این است که «توقع داریم» زندگی آسان باشد. وقتی این توقع را کنار بگذاریم، هر چالش را به عنوان یک فرصت برای حل مسئله میبینیم، نه یک بدبختیِ شخصی.
اگر بخواهیم به این بخش از سوال پاسخ بدهیم که «آیا ما داریم سخت میگیریم؟»، باید به سراغ مارکوس اورلیوس، امپراتور و فیلسوف رواقی در کتاب «تاملات» برویم.
او معتقد است که اتفاقات بیرونی به خودیِ خود دردناک نیستند، بلکه «قضاوت ما» درباره آنهاست که ما را شکنجه میدهد. او میگوید اگر نتوانی چیزی را تغییر بدهی، سختگیری و غصه خوردن درباره آن، فقط باری اضافه بر دوش توست. پس بله، گاهی زندگی واقعاً سخت نیست، این «ذهنِ سختگیر» ماست که یک مشکل کوچک (مثل یک اختلال بانکی ساده یا ترافیک) را به یک فاجعه ملی تبدیل میکند!
ویکتور فرانکل در کتاب شاهکارش «انسان در جستجوی معنا»، از زاویه دیگری نگاه میکند. او که از اردوگاههای کار اجباری نازیها جان سالم به در برده، میگوید: «رنج وقتی غیرقابل تحمل میشود که بیمعنا باشد.»
او توضیح میدهد که زندگی لزوماً نباید آسان باشد تا زیبا باشد. اگر شما برای سختیهایتان یک «چرا» و یک «معنا» داشته باشید (مثلاً سختیِ بزرگ کردن یک فرزند یا سختیِ رسیدن به یک هدف شغلی)، آن وقت آن سختی دیگر «دردناک» نیست، بلکه بخشی از مسیر رشد شماست.