ببین رفیق، با توام! دقیقاً با خودِ تو که داری این متن رو میخونی. کجای کوه ایستادی؟ منظورم از کوه، همون مشکلاتیه که مثل یه صخرهی بزرگ جلوی روت قد علم کردن. دامنهای؟ وسطای راهی یا به ارتفاع رسیدی و اکسیژن
من دارم از رنج حرف میزنم، نه از روی کتابها؛ دارم از دل حرف میزنم. میدونی، همهی ما یه وقتهایی فکر میکنیم رنجهای خودمون بزرگترین رنجهای دنیاست. باورت میشه؟ فکر میکنیم: «مگه از مشکل من بزرگتر هم هست؟» بله هست... من خبر ندارم، تو هم خبر نداری. آره ما از رنجهای پنهانِ هم خبر نداریم
میخوام بهت بگم هر کجای این مسیرِ سخت که هستی، یه لحظه وایسا. این ذهنته که داره مداوم تو گوشِت زمزمه میکنه: «مشکلِ تو از تمام مشکلات دنیا بزرگتره.» اما باور کن اینطور نیست. من رنجندیده نیستم که این رو میگم ، منم وسطای کوه گیر کرده بودم، روز هایی بود که فکر می کردم همین غمی که روی سینه ام نشسته آخرِ دنیاست، فکر می کردم هیچ کس مثلِ من طعم رنج و سختی رو نچشیده اما وقتی کمی از پیله ی خودم اومدم بیرون ، دیدم آدما چقدر صبورانه دارن با کوه هایی به مراتب بلند تر از کوه من می جنگند !
حالا من با توام کجای کوه ایستادی؟ گاهی وقتها انقدر برای رسیدن به قله( یا خلاص شدن از مشکل) عجله داریم که یادمون میره یه لحظه بایستیم و به عقب نگاه کنیم و به خودمان بگوییم هِی فلانی دیدنِ راهی که تا الان اومدی، بهت یاد آوری میکنه که تو اون آدم ضعیف سابق نیستی ؛" آره زمین خوردی محکم هم زمین خوردی" ، تو تا اینجا دوام اوردی، پس بقیه ش رو هم میتونی.بلندشو و ادامه بده
راستی رفیق تو کجای مسیری؟ اگه دوست داشتی برام بنویس کوه تو از چه جنسی ه ؟ تنهایی ، ناامیدی یا شایدم ترسی که نمیذاره قدم بعدی رو ؛ ورداری..هر کجای مشکلاتت که ایستادی، فقط یه لحظه سرت رو بگیر بالا و بگو: «خدایا شکرت، میتونست از این بدتر هم باشه.» همین جمله یعنی هنوز زنده هستی، یعنی هنوز راهی برای بالا رفتن هست.
---