نظر بدید

نظربدید نویسنده سحر احمدی 88 تاریخ نوشته ۱۰ دی ۱۴۰۴
حال بد از اندوهش بیاید بی دلیل نیست
ظلمت شبانگاه سیاهش بی دلیل نیست
از ظلم و ستمی که کردند بر محبتش
از احترام و عذر خواهی که کرد انگ بد زدنش
دیگر جایی برای حل آرد نیست
معده و خون جا ندارد از فشار ناگهانی
که بیوفتد و حلوا خورد سیر شود زیادی
هر لحظه باشد جایی برای هضم نیست
تنها فقط کافیست بنشیند بر سنگی
که آن مزار محبت هایش هست سنگی
کنار درخت بید مجنون می کند گودال
مهربانی های صورتی و سفید رنگش در گودال
خاک میریزد رویشان
تنها قبل از مرگ مینویسد
بر روی درخت بید مجنون این چنین
کردم آن همه خوبی ها را دفن
تنها در گناه و غم زیست کنید بی من
