خانهاش آنجاست. روی بالاترین شاخهی کاج. همان کاج پیر و بلندی که وقتی میروم کنارش و نگاهش میکنم، سرم گیج میرود و فکر میکنم پرواز آنقدرها هم نباید لذت بخش باشد!
خیلی وقت است که تنهاست. درست از همان روزی که انگشتم روی ماشه رفت و کلاغی از لب دیوار افتاد. از آن روز به بعد دیگر دست به تفنگ نبردم. من را ندیده بود. هراسان بود. میپرید روی زمین و دوباره مینشست روی لبهی دیوار و هی تکرار! سعی داشت تکانش بدهد یا سرپایش کند. نشد. صدایش را میشنیدم. میگفت قار قار و من میشنیدم مرگ مرگ... از پشت پنجره خیره بودم به دست و پا زدنش. چند دقیقه یا چند ساعتش را نمیدانم اما طول کشید تا باور کند. هوا تاریک شده بود که زمین را کند و کمی بعد داشت خاک میریخت رویش و میگفت: مرگ مرگ...
هنوز هم گاهی میآید همانجا. پای دیوار. منتظر میماند و خبری که نمیشود میپرد. گاهی هم خودش را نمیبینم اما صدایش را میشنوم. میدانم اوست. آخر فقط اوست که میگوید: مرگ مرگ...
از آن روز دیگر دست به تفنگ نبردم... تا امروز. تمامش کردم! کندم و خاک ریختم و امروز هم هوا سرد بود. تاریک است و بوی برف میآید. دستهایم قرمز و خشک شدهاند. نمیدانم به خاطر خاک است یا خون. خودم را از دیوار بالا میکشم و همه را خبر میکنم: مرگ! مرگ!
