خیلی دوست داشتم هر روز یا حداقل هفتهای یه بار بنویسم.
در مورد اتفاقات و لحظات خاصی که اتفاق میفته. در مورد آدمای جدیدی که میبینم یا قصههای تازهای که میشنوم. اما حیف...
زمان زیادی میگذره از روزی که تکرار، تکرار شد! بخوام تشبیهش کنم شده مثل یک قطعه موسیقی که پشت سر هم تکرار میشه و بعد یه مدت آدم رغبت نمیکنه سمتش بره... درست مثل این روزها که دلمو زده و اگه به خیلی چیزها فکر نمیکردم دستمو میذاشتم روی دکمهی پاز چون توان تغییرش رو ندارم.
از چی بنویسم؟ از کارم که به خاطر جنگ و وضعیت جیب مردم روی هواست؟ از روزایی بنویسم که شبیه کابوس بود؟ از خوابایی بنویسم که قرمزه و بوی خون میده؟ یا از تابستون بنویسم؟ از گرمایی که از اردیبهشت شروع شد؟ از این شهر و آفتاب مزخرفش بنویسم یا از اینکه دوستش ندارم؟ یا از درس و دانشگاه و امتحانهایی که یه شبه حضوری شد؟ از مقاله و تحقیق و کارهای نصفه و نیمهام بنویسم؟ از کارهایی که میخواستم بکنم و نشد و نذاشتن؟
یا برگردم عقبتر و از چهار سال پیش بنویسم؟ از شبی که وحشتزده خیره بودم به مستطیل سبز رنگ و با خودم میگفتم چی به سرمون اومد که اینقدر از عادی بودن فاصله گرفیتم و این عادی نبودن حالا هم تکرار شده؟ یا از قلمی بنویسم که خیلی وقته مثل قبل نیست؟ از کتابایی که دیگه به جونم نمیشینه؟ یا از خودم؟ از اینکه گاهی حالم از خودم به هم میخوره و هیچ وقت تا این اندازه از خودم ناراضی نبودم؟
از چی شروع کنم؟ از صبحها که با قرص و دارو شروع میشه یا از روزی که هرچی میدوم جیبم به پای هزینههام نمیرسه یا از شبایی که دیگه خیال هم چارهای برای قشنگ بودنش نیست؟ مگه این تکرارهای چند ساله چقدر اهمیت دارن؟
هنوز این موسیقی تکراری متوقف نشده. هنوز مصرانه پشت سر هم تکرار میشه و من امید ندارم اما منتظرم! منتظرم این ریتم عوض بشه و کاش...

«زَر»