چیزی که همیشه به من گفته شده بود این بود که تو آدم ریسک پذیری هستی. شجاعی. نترسی.
شاید برای اینکه در ضمیر ناخوداگاهم تاثیر بذارند مکررا این جملات را میشنیدم.
چیزی که میخواهم تعریف کنم دقیقا مربوط به این ویژگیهاست.
گاها با خودم فکر میکردم که این ویژگی ها را آویزان من کردند یا واقعا دارای آنهام. هرچه که هست، راضیام.
اما ۲۵ سالگی…
انگار یکدفعه وارد مرحلهای دیگر میشوی.
وسط.
که همیشه از وسط بودن متنفر بودم.
تصمیماتی که میگیری نه به سبکسری ۲۰ سالگیست، نه به پختهگی بعد ۳۰ سال.
چند سالی در فیلد خودم کار کردم و حوصلهام سر رفت.
وقت یک مسیر جدید بود، پسکنکور دادم.
۲۵ سالگی من مصادف شد با:
کنکور ارشد- رتبهی نسبتا خوب- اشتباه در کد رشته و…
بوم——> قبولی در شهری دور که چون انتخابم نبود یعنی زورم کردند.
الان که فکر میکنم بدم نشد.
من حس و حال جدید میخواستم و افتادم درونش.
اتفاقا بهترم شد. روی روابط اجتماعیام خیلی تاثیر گذاشت.
منی که حوصلهی ارتباط با اکثر مردم را نداشتم، حالا به آنها نیاز داشتم.
شهر جدید، مردم جدیدی که با زبانی متفاوت از من زندگی میکردند.
راستش من ترجیح میدادم اگر قرار بود چنین اتفاقاتی برایم بیوفتد، هیجان بیشتری داشته باشد.
مثلا بروم سیستان و دو سال آنجا زندگی کنم که همهچیز برایم تازگی داشته باشد.
ترم اول تمام شد و امتحانات روی هواست و نمیدانم کی قرار است بشیند.
پ.ن۱:
در حال درست کردن ته چین برای ناهار بودم و فکر کردم که عه، ویرگول. برم بنویسم.
پ.ن۲:
در این روزها کتاب سکوت بره ها رو میخونم و نمیدونم چرا انتظار داشتم کتابی سیاسی باشه ولی نبود.
پیشنهاد کتاب؟
شما چه خبر؟