(این متن احتمالا واسه ۵ سال پیشه. حیفم اومد همچنان بمونه تو پیش نویسها. من کوچک :( )
من، منی که این گوشه نشسته و درس هایش را میخواند و کارهایش را میکند و میگویند:« این؟ این و دیوانگی؟محال است. قبلا دیوانگی هایش را کرده.»
با لباس درون دریا رفته و تا نصفه شب ساحل مانده.
در نور کم سالسا رقصیده و پا لگد کرده.
ترک موتور نشسته و در باد موهایش را رها کرده.
در گوش دیگری Dont cry snowman خوانده و تا صبح بیدار مانده و طلوع را نگاه کرده.
موهایش را زده و پشیمان شده و گریه کرده.
با دوستهایش تا صبح فیلم ترسناک نگاه کرده و از ترس بقیه قهقه زده.
زیر باران قدم زده و عاشقانه نگاه کرده.
جیغ زده و قهر کرده و در خیابان گریه کرده.
کوتاه آمده و عاشقی کرده و
عاشقی کرده و
عاشقی کرده…
مادر میگوید: تو دلسوز و به شدت بی رحمی.
و بعد نمیتواند جمله ی خودش را توضیح دهد اما من میفهمم.
مثل همان زمان که زبان کودکانه ام را تنها او میفهمید.
من بی رحمم، نسبت به خودم و نسبت به کسی که دلم را سوزانده باشد، حق پشیمانی نمیدهم.
تویی که رفتی باید بروی و من باید بمانم و دم نزنم.
و دلسوزم، نسبت به خودم و نسبت به کسی که عاشقش بودم، اجازه ی دلتنگی میدهم، اجازه میدهم که عکسهایمان را نگاه کنی.
من سرشار از تناقض هام.
من، همین منِ آرام و کمی بی حوصله یک گوشه نوشتم《هیچکس این حجم از روانپریشی من رو باور نمیکنه، اما تو مواظب جفتمون هستی دیگه؟》
میبینی؟! من دیوانگی هایم را کرده ام.
اما من ، هنوز منم… هنوز هم هیچکس این حجم از روانپریشی در من را باور نمیکند.