
باید برایت تعریف کنم که چگونه پیجک روی دیوار تمام خانه را در بر گرفت.
پیچک ها مخفی کارند.
باید تعریف کنم که روزها زیر آفتاب میایستم و خوشحالم از اینکه تو هم زیر همین آسمان نفس میکشی.
در خیابان هیچکس شبیه تو نیست. بدن ها و قدهای بلند و کوتاه با کلههای گرد من را یاد تو میاندازد اما هیچکس شبیه تو نیست.
هوا بوی بهار میدهد.
دیروز اینجا باران بارید. این را هم باید تعریف کنم. رعد و برق میزد و ما مردم وحشتزده با بهت به هم نگاه میکردیم. من دیگر آن کلمه را استفاده نمیکنم. هرچه میشود بشود. من دیگر از ج برای جشن هم استفاده نمیکنم.
ماهیهای عید هنوز زندهند و یکی از آنها دم ندارد. این را هم باید تعریف کنم؟ آن یکی دم دارد اما زخم روی شکمش روز به روز بزرگتر و متورمتر میشود.
اگر ماهی بودم گریه میکردم.