
امروز سخت ترین روز هفتهی منه.
از صبح کلاس دارم تا ۷ شب. دو ساعت دو ساعت.
دیشب نتونستم بخوابم و تا وقتی که ساعتم زنگ خورد یک ساعت بود خوابیده بودم.
استاد داره دونه دونه مادهها رو توضیح میده و من شقیقههام تیر میکشه.
یه عالمه جزوه مونده. پایان نامه مونده. نرم افزار آماریای که نصب نمیشه مونده و استادی که میگه:« ایشالا هفتهی دیگه حضوری میبینمتون.»
امروز حساب کردم دیدم ۵ ماهه که سرکار نمیرم و این دلیلی بر احساس بیهودگیمه.
بخاطر همینه در طول روز هرکاری میکنم باز از خودم راضی نیستم.
کتاب مادر و چند روزی میشه که نخوندم و نمیدونم پاول اینا چیکار کردن بالاخره.
چندروز پیش داشتم به این فکر میکردم که چقد دلم میخواد کاری تو حوزهی پادکست داشته باشم.
یه عالمه کتاب مونده که باید بخونم.
روز خوبی داشته باشید. خدافظ